eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
211 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 قدمی به سمت جلو برمیدارم . نگاهم به سمت دخترکی می‌ره که حتی اسمش رو نمی‌دونستم .. سرش بالا میاد و با دیدن مردک‌ پیر ، دستش روی چادر به لرزه در میاد . سرفه ای میکنم و به سمت محمد میرم . مرد .. روی صندلی مخصوص میشینه و من میبینم که آن دختر ریز نقش چطوری به لرزه در میاد.. دستم مشت میشه .. دلم میخواست آوار بشم بر سر اون بی وجود .. سرفه ای میکنم و دستی به سرم میکشم . دندون روی هم میسابم و نگاهم میخ لبخند کثیفش میشه ... پوک دیگه ای به سیگار میزنم و به عاقدی خیره میشم که مشغول آماده کردن مدارک بود .. نمی‌تونستم .. هرکار میکردم نمیتونستم خودم رو آروم کنم که روی این یکی چشم ببندم . مگه خودم هزاران دختر رو بدبخت نکرده بودم ؟ پس چه مرگم بود ؟! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 محمد با دیدن من ، هول شده به سمتم میاد . - نویان داداش . بشین الان میام پیشت . بی توجه به دستش که روی شونه ام میشینه تا من رو به عقب هدایت کنه نگاهم به سمت قاب دونفره می‌ره .. پر از نفرت خیره میشم به محمد .. با دیدن نگاهم وا می‌ره - چیزی شده ؟ اگه جایی کار داری برو داداش . نمی‌خوام اذیت بشی ... زیر لب زمزمه میکنم + اونی که داره اذیت میشه زورش به تو نمی‌رسه.. سوالی بهم خیره میشه - چی ؟! چیزی گفتی ؟ کلافه دستی به موهام میکشم . پر از نفرت خیره میشم به اون لاشی ِ پیر که ریز به دختر کنارش نگاه میکرد و می‌خندید.. لب میزنم + داماد اینه ؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
؛😌
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 محمد رنگش می‌پره ... - اره .. خب ..خودشون هم دیگه رو دوست داشتن . می‌دونی.. باز هم سرم می‌چرخه .. توی خودش جمع شده بود و تمام تلاشش رو میکرد تا بیشترین فاصله رو با مرد که هیچ ...نامرد کنارش داشته باشه.. + مطمعنی؟! می‌خنده .. از روی حرص و عصبی ! - باز خواستم می‌کنی ؟! وقتی بله گفت میفهمی ! تا حالا دیدی یکی دور از میل قلبی اش سر سفره عقد بله بگه ؟ نه .. ندیده بودم . اما ..شک نداشتم حالا دارم میبینم . میخواد عقب بکشه که بازو اش رو چنگ میزنم . جدی خیره میشم به صورتش .. انگار که هیچ شناختی از آدم مقابلم نداشتم .. پوزخندی میزنم و خشک لب میزنم . + کار دارم بات.. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 به چشم میبینم که نگاه محمد سراسر وحشت و تعجب میشه .. جلو میاد و دست روی شونه ام می‌زاره _ نویان داداش؛ دیونه شدی ؟ می‌فهمی عقد خواهرمه؟ با شنیدن این حرفش ... نگاهم به سمت سفره عقد میره... اب دهنم رو قورت میدم و میخ صورت دوماد عوضی اش میشم . +میدونم. دارم میگم که .. کار واجب دارم . عصبی .. دستی به موهاش میکشه و بی توجه به من به سمت عاقد میره. چیزی در گوشش میگه و به سمتم میاد . حرصی نگاهم میکنه _ معلوم نیست چِتی یا سالم ! اونقدر بهم ریخته بودم که ختی توان خندیدن یا جواب دادن نداشتم .. به سمت اتاق رو به رو میدم و داخل میشم ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
من کجا و غزل و قافیه و شعر کجا ؟ این تو بودی که شدی باعث شاعر شدنم