#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۴
❇️ احساس کردم که کار را به خوبی انجام دادند
چون دیگر مشکلی نداشتم ، آرام و سبک شدم.
❇️ چقدر حس زیبائی بود ، درد از تمام بدنم جدا شد.
❇️ احساس راحتی کردم و گفتم خدایا شکر ، عمل خوبی بود.
❇️ با اینکه کلی دستگاه به سر و صورتم بسته بود
اما روی تخت جراحی بلند شدم و نشستم.
❇️ برای یک لحظه زمانی که نوزاد و در آغوش مادر بودم را دیدم.
از لحظه های کودکی تا لحظهای که وارد بیمارستان شدم.
همهٔ آن خاطرات برای لحظاتی با همه جزئیات در مقابل من قرار گرفت...
❇️ چقدر حس و حال شیرینی داشتم.
در یک لحظه تمام زندگی و اعمالم را میدیدم.
❇️ در همین حال و هوا بودم
که جوانی بسیار زیبا با لباس سفید و نورانی در سمت راست خود دیدم.
بسیار زیبا بود.
❇️ او را دوست داشتم. می خواستم بلند شوم و او را در آغوش بگیرم.
با خودم گفتم: چقدر زیباست، چقدر آشناست ، او را کجا دیدم؟!
❇️ سمت چپم را نگاه کردم.
عمو و پسر عمه ام ، آقاجان و پدر بزرگم ایستاده بودند...
❇️ عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود.
پسر عمه ام از شهدای دوران دفاع مقدس بود.
❇️ از اینکه بعد از سال ها آن ها را می دیدم، بسیار خوشحال شدم.
❇️ ناگهان یادم آمد جوان سمت راست را...
حدود ۲۰ الی ۲۵ سال پیش...
شب قبل از سفر مشهد...عالم خواب...حضرت عزرائیل!
❇️ با لبخندی به من گفت : برویم.
با تعجب گفتم کجا؟
دوباره نگاهی به اطراف انداختم.
❇️ دکتر ماسک روی صورتش را درآورد و گفت:
مریض از دست رفت دیگر فایده ندارد.
❇️ خیلی عجیب بود که دکتر جراح پشت به من قرار داشت
اما من می توانستم صورتش را ببینم!
❇️ می فهمیدم که در فکرش چه میگذرد
و افکار افرادی که داخل اتاق بودند را هم میفهمیدم.
❇️ از پشت در بسته لحظه ای نگاهم به بیرون از اتاق عمل افتاد.
❇️ برادرم با یک تسبیح در دست نشسته بود
و ذکر می گفت.حتی ذهن او را می توانستم بخوانم او میگفت:
❇️ خدا کند که برادرم برگردد...
دو فرزند کوچک دارد و سومی هم در راه است
اگر اتفاقی برایش بیفتد با بچه هایش چه کنیم...
❇️ یعنی بیشتر ناراحت خودش بود که با بچههای من چه کند!!!
❇️ کمی آن طرف در ، یک نفر در مورد من با خدا حرف میزد.
جانبازی بود که روی تخت خوابیده بود ، برایم دعا می کرد.
❇️ قبل از اینکه وارد اتاق عمل بشوم با او خداحافظی کرده
و گفته بودم که شاید برنگردم.
❇️ این جانباز خالصانه می گفت:
خدایا من را ببر اما او را شفا بده. زن و بچه دارد ...
❇️ ناگهان حضرت عزرائیل به من گفت : دیگر برویم...
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۵
✳️ لازم به ذکر است که داستان اصلی
کامل تر از این مطالبی است که وارد شده.
روزمرگی های داستان خلاصه شده
و به جای آن، قسمتهایی که راوی داستان
وارد عالم قیامت میشود، بدون کم و کاست مطرح خواهد شد.
تا با مسائلی که می خواهیم در جهان آخرت روبرو شویم
بهتر آشنا شویم ...
✳️ از فرصتی که برای مطالعه این کتاب ارزشمند میگذارید، سپاسگزاریم.
✳️ اما ادامه ماجرا:
❇️ فهمیدم که منظور ایشان مرگ من و انتقال من به آن جهان است.
❇️ مکثی کردم و به پسر عمه اشاره کردم و گفتم:
من آرزوی شهادت دارم سالها به دنبال شهادت بودم
حالا با این وضع بروم؟!
❇️ اما اصرارهای من بی فایده بود.
باید میرفتم.
دو جوان دیگر ظاهر شدند و در چپ و راست من قرار گرفتند و گفتند: برویم.
❇️ بی اختیار همراه با آنها حرکت کردم.
لحظهای بعد خود را همراه این دو نفر در یک بیابان دیدم.
❇️ زمان اصلا مانند اینجا نبود.
و در یک لحظه صدها موضوع را می فهمیدم و صدها نفر را میدیدم.
❇️ آن زمان کاملا متوجه بودم که مرگ به سراغم آمده
اما احساس خیلی خوبی داشتم از آن درد شدید راحت شده بودم.
شرایط خیلی عالی بود.
❇️ در روایات شنیده بودم که دو ملک از سوی خدا همیشه با ما هستند.
حالا داشتم این دو را می دیدم.
چقدر زیبا و دوست داشتنی بودند ، دوست داشتم همیشه با آنها باشم.
❇️ در وسط یک بیابان خشک و بی آب و علف حرکت می کردیم.
کمی جلوتر چیزی را دیدم.
روبروی ما یک میز قرار داشت که یک نفر پشت میز نشسته بود.
آهسته آهسته به میز نزدیک شدیم.
❇️ به اطراف نگاه کردم.
سمت چپ من در دوردست ها چیزی شبیه سراب دیده می شد.
اما آنچه می دیدم سراب نبود ، شعله های آتش بود.
حرارتش را از دور احساس میکردم.
❇️ به سمت راست خیره شدم.
در دوردستها یک باغ بزرگ و زیبا...
چیزی شبیه جنگل های شمال ایران پیدا بود.
نسیم خنکی از آن سو احساس میکردم.
❇️ به شخص پشت میز سلام کردم.
با ادب جواب داد.
منتظر بودم می خواستم ببینم چه کار دارد.
❇️ آن دو جوان که در کنار من بودند عکس العملی نشان ندادند.
اما همان جوان پشت میز،
یک کتاب بزرگ و قطور را در مقابل من قرار داد.
و به آن کتاب اشاره کرد و گفت:
کتاب خودت هست بخوان.
امروز برای حسابرسی ، خودت آن را ببینی کافی است.
❇️ چقدر این جمله آشنا بود.
در یکی از جلسات قرآن استاد ما این آیه را اشاره کرده بود:
#اقرا_کتابک_کفی_بنفسک_الیوم_علیک_حسیبا
❇️ نگاهی به اطراف کردم و کتاب را باز کردم:
بالای سمت چپ صفحه اول
با خط درشت نوشته شده بود:
۱۳ سال و ۶ ماه و ۴ روز
❇️ از آقایی که پشت میز بود پرسیدم:
این عدد چیه؟
گفت سن بلوغ شما است ، شما دقیقا در این تاریخ به بلوغ رسیدید.
❇️ در ذهنم بود که این تاریخ یک سال از ۱۵ سال قمری کمتر است.
اما آن جوان که متوجه ذهن من شده بود،
گفت: نشانه های بلوغ فقط این نیست که شما در ذهن داری.
من هم قبول کردم.
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
کانون مهدویت دانشگاه سمنان
⁉️میدونی معنی #فمن_یعمل_مثقال_ذره یعنی چه؟ 👈یعنی تک تک اعمالت حتی یه لایک، در فضای مجازی در پرونده
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۶
❇️ قبل از آن و در صفحه سمت راست
اعمال خوب زیادی نوشته شده بود:
از سفر زیارتی مشهد تا نمازهای اول وقت و هیئت و احترام به والدین و...
❇️ پرسیدم: اینها چیست؟
گفت: اینها اعمال خوبی است که قبل از بلوغ انجام داده ای.
همه این کارهای خوب برایت حفظ شده است.
❇️ قبل از اینکه وارد صفحات اعمال پس از بلوغ شویم،
جوان پشت میز نگاهی کلی به کتاب من کرد و گفت :
نمازهایت خوب و مورد قبول است.
برای همین وارد بقیه اعمال می شویم...
❇️ یاد حدیثی افتادم که پیامبر فرمودند:
نخستین چیزی که خدای متعال بر امتم واجب کرد،
#نمازهای_پنجگانه است.
و اولین چیزی که از کارهای آنان به سوی خدا بالا می رود،
#نمازهای_پنجگانه است.
و نخستین چیزی که درباره آن از امتم حسابرسی می شود،
#نمازهای_پنجگانه میباشد.
❇️ من قبل از بلوغ نمازم را شروع کرده بودم
و با تشویق های پدر و مادرم همیشه در مسجد حضور داشتم.
کمتر روزی پیش میآمد که نماز صبحم قضا شود.
❇️ اگر یک روز خدای نکرده نماز صبحم قضا میشد
تا شب خیلی ناراحت و افسرده بودم.
این اهمیت به نماز را از بچگی آموخته بودم.
و خدا را شکر همیشه اهمیت می دادم.
❇️ وقتی آن ملک؛ یعنی جوان پشت میز به عنوان اولین مطلب
اینگونه به نماز اهمیت داد و بعد به سراغ بقیه رفت
یاد حدیثی افتادم که معصومین علیه السلام فرمودند:
❇️ اولین چیزی که مورد محاسبه قرار می گیرد نماز است.
اگر نماز قبول شود بقیه اعمال قبول می شود و اگر نماز رد شود...
❇️ خوشحال شدم به صفحه اول کتاب نگاه کردم
از همان روز بلوغ تمام کارهای من با جزئیات نوشته شده بود.
کوچکترین کارها حتی ذره ای کار خوب و بد را دقیق نوشته بودند.
و صرف نظر نکرده بودند.
تازه فهمیدم که #فمن_یعمل_مثقال_ذره_خیرا_یره یعنی چی!
❇️ هرچی که ما اینجا شوخی حساب کرده بودیم آنها جدی جدی نوشته بودند!!!
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۷
❇️ کنار هر نوشته چیزی شبیه یک تصویر کوچک وجود داشت.
وقتی به آن خیره می شدیم، مثل فیلم به نمایش در می آمد، درست مثل قسمت ویدئو در موبایل های جدید فیلم آن ماجرا را مشاهده میکردیم با تمام جزئیات...
❇️ یعنی در مواجهه با دیگران حتی فکر افراد را هم میدیدیم...
لذا نمی شد هیچ کدام از این کارها را انکار کرد.
❇️ غیر از کارها، حتی نیت های ما ثبت شده بود.
آنها همهچیز را دقیق نوشته بودند.
❇️ جای هیچگونه اعتراضی نبود.
تمام اعمال ثبت بود.
هیچ حرفی هم نمیشد زد...
❇️ اما خوشحال بودم که از کودکی همیشه همراه پدرم،
در مسجد و هیئت بودم.
و خودم را از همین حالا در بهترین درجات بهشت می دیدم!
❇️ همینطور که به صفحه اول نگاه میکردم و به اعمال خودم افتخار می کردم یک دفعه دیدم یکی یکی اعمال خوبم در حال محو شدن است!
❇️ صفحه ای که پر از اعمال خوب بود ناگهان تبدیل به کاغذ سفید شده بود!
❇️ با عصبانیت به آقائی که پشت میز نشسته بود گفتم:
چرا اینها محو شد؟
مگه من این همه کارهای خوب نکرده ام؟
❇️ گفت:بله درسته ، اما همان روز غیبت یکی از دوستانت را کردی.
اعمال خوب شما به نامه عمل او منتقل شد.
❇️ با عصبانیت گفتم: چرا؟ چرا همه اعمال من؟
او هم غیرمستقیم اشاره کرد به حدیثی از پیامبر که می فرماید:
سرعت نفوذ آتش در گیاه خشک ، به پای سرعت اثر غیبت در نابودی حسنات بنده نمی رسد.
❇️ رفتم صفحه بعد...
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۸
❇️ آن روز هم پر از اعمال خوب بود: نماز اول وقت مسجد، بسیج، هیئت،رضایت پدر مادر و...
تمام اعمال خوب ، مورد تایید من بود.
❇️ آن زمان دوران دفاع مقدس بود و خیلی ها مثل من بچه مثبت بودند، خیلی از کارهای خوبی که فراموش کرده بودم تماماً برای من یادآوری می شد، اما با تعجب به یکباره مشاهده کردم که دوباره تمام اعمال من در حال محو شدن است!
❇️ گفتم: این دفعه چرا؟!
من که در این روز غیبت نکردم؟
❇️ جوان گفت:
یکی از رفقای مذهبیت را مسخره کردی،این عمل زشت باعث نابودی اعمال شد.
سپس بدون اینکه حرفی بزند،
آیه ۳۹ سوره یاسین برایم یادآوری شد:
روز قیامت برای مسخره کنندگان روز حسرت بزرگی است.
#یاحسرهعلیالعبادمایاتیهممنرسولالاکانوابهیستهزون
❇️ خوب به یاد داشتم که به چه چیزی اشاره دارد.
من خیلی اهل شوخی و سرکار گذاشتن رفقا بودم.
با خودم گفتم اگه اینطور باشه که خیلی اوضاع من خرابه...!
❇️ رفتم صفحه بعد، روز بعد هم کلی اعمال خوب داشتم اما کارهای خوب من پاک نشد.
با اینکه آن روز هم شوخی کرده بودم اما در این شوخی ها با رفقا گفتیم و خندیدیم اما به کسی اهانت نکردیم.
❇️ غیبت نکرده بودم،هیچ گناهی همراه با شوخی های من نبود.برای همین شوخی ها و خنده ها به عنوان کار خوب ثبت شده بود.
❇️ با خودم گفتم:
خدا را شکر.
یاد حدیثی افتادم که امام حسین علیه السلام می فرماید:
برترین اعمال بعد از اقامه نماز، شاد کردن دل مومن است.
البته از طریقی که گناه در آن نباشد...
❇️ خوشحال شدم و رفتم صفحه بعد با تعجب دیدم ثواب حج در نامه عمل من ثبت شده!
❇️ به آقایی که پشت میز نشسته بود با تعجب و لبخند گفتم:
من که در سنین نوجوانی مکه نرفتم.
❇️ گفت:ثواب حج ثبت شده،برخی اعمال باعث می شود که ثواب چندین حج در نامه عمل شما ثبت شود،مثل اینکه از سر مهربانی به پدر و مادر نگاه کنید،یا مثلاً زیارت با معرفت امام رضا علیه السلام و...
❇️ اما دوباره مشاهده کردم که یکی یکی از اعمال خوب من در حال پاک شدن است دیگر نیاز به سوال نبود خودم مشاهده کردم که آخرش با رفقا جمع شده بودیم و مشغول اذیت کردن یکی از دوستان بودیم.
❇️ یاد آیه ۶۵ سوره زمر افتادم که میفرمود:
برخی اعمال باعث حبط و نابودی اعمال خوب انسان میشود...
❇️ به دو نفری که در کنارم بودند،گفتم:
شما یک کاری بکنید! همینطور اعمال خوب من دارد نابود می شود!!!
❇️ سری به نشانه ناامیدی و این که نمیتوانند کاری انجام دهند برایم تکان دادند.
همینطور ورق میزدم و اعمال خوبی را میدیدم که خیلی برایش زحمت کشیده بودم اما یکی یکی محو میشد...
❇️ فشار روحی شدیدی داشتم،کم مانده بود دق کنم...
نابودی همه ثروت معنوی ام را به چشم می دیدم اما نمی دانستم چه کار کنم...
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۹
❇️هرچه شوخی کرده بودم اینجا جدی جدی ثبت شده بود...
❇️اعمال خوب من همه از پرونده هم خارج میشد و به پرونده دیگران منتقل میشد.
❇️نکته دیگری که شاهد بودم اینکه هر چقدر به سنین بالاتر می رسیدم،
ثواب کمتری از نمازهای جماعت و هیئت ها در نامه عمل می دیدم.
❇️به جوانی که پشت میز نشسته بود گفتم:
در این روزها من همه نمازهایم را به جماعت خواندم.
در این شب ها به هیئت رفتهام.
چرا اینها در نامه عملم نیست؟
❇️رو به من کرد و گفت:
نگاه کن هر چه سن و سالت بیشتر میشد،
ریا و خودنمایی در اعمالتزیادتر میشد!
❇️اوایل خالصانه به مسجد میرفتی اما بعدها به مسجد میرفتی
تا تو را ببینند تا رفقایت نگویند چرا نیامدی!
❇️اگر واقعا برای خدا بود چرا به فلان مسجد یا هیئت که دوستانت نبودند نمیرفتی؟
❇️سوره کهف آیه ۴۹:
"نیت و کتاب اعمال آنان در آنجا گذارده میشود ؛ پس گناهکاران را میبینی
در حالیکه از آنچه در آن است ترسان و هراسان هستند و میگویند:
وای بر ما چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی را کنار نگذاشته
مگر اینکه ثبت کرده است
اعمال خود را حاضر میبینند و پروردگار به هیچکس ستم نمیکند.
❇️صفحات را که ورق می زدم وقتی عملی بسیار ارزشمند بود آن عمل درست در بالای صفحه نوشته شده بود.
❇️در یکی از صفحات به صورت بسیار بزرگ نوشته شده بود:
کمک به یک خانواده فقیر
❇️شرح جزئیات و فیلم آن موجود بود ولی راستش را بخواهید هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که به آن خانواده کمک کرده باشم.
❇️یعنی دوست داشتم ، اما توان مالی نداشتم که به آنها کمک کنم.
آن خانواده را میشناختم در همسایگی ما بودند و اوضاع مالی خوبی نداشتند، خیلی دلم می خواست به آنها کمک کنم.
❇️برای همین یک روز از خانه خارج شدم و به بازار رفتم به دو نفر از اعضای فامیل که وضع مالی خوبی داشتند مراجعه کردم و شرح حال آن خانواده را گفتم.
❇️اما آنها اعتنایی نکردند.
حتی یکی از آنها به من گفت:
بچه این کارها به تو نیامده این کار بزرگترهاست!
❇️آن زمان ۱۵ سال بیشتر نداشتم، وقتی این برخورد را با من داشتند من هم دیگر پیگیری نکردم.
اما عجیب بود که در نامه عمل من کمک به خانواده فقیر ثبت شده بود.
❇️به جوان پشت میز گفتم:
من که کاری نتوانستم بکنم برای این خانواده...
❇️او گفت: نیت این کار را داشتی و در این راه تلاش کردی اما به نتیجه نرسیدی
برای همین حرکتی که کردی در نامه اعمالت ثبت شده
❇️بعدها حدیث رسول گرامی اسلام در نهج الفصاحه صفحه ۵۹۳ را دیدم.
❇️خداوند میفرماید:
وقتی بنده من کار نیکی اراده کند و نکند یا نتواند انجام دهد آن را یک کار نیک برای او حساب میکند
❇️البته فکر و نیت کار خوب در بیشتر صفحات ثبت شده بود
❇️هر جائی که دوست داشتم کار خوبی انجام دهم ولی امکانش را نداشتم برای اجرای آن قدم برداشته بودم در نامه عمل من ثبت شده بود
❇️ولی خدا را شکر که نیتهای گناه و نادرست ثبت نمیشود
❇️در صفحات بعدی و جای جای این کتاب مشاهده می کردم که چنین اتفاقی افتاده یعنی نیت های خوب من ثبت شده اما با اشتباهات و گناهانی که هیچ منفعتی برای من نداشت از بین رفته بودند...
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
کانون مهدویت دانشگاه سمنان
ای عزیز، برای یک خیال باطل، یک محبوبیت جزئی بندگان ضعیف، یک توجه قلبی مردم بیچاره، خود را مورد سخط و
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۱۰
❇️خیلی ناراحت بودم
ای کاش کسی بود که میتوانستم گناهانم را گردن او بیاندازم
و اعمال خوبش را بگیرم
اما هرچی میگذشت بدتر میشد...
❇️جوان پشت میز ادامه داد: وقتی اعمال شما بوی ریا بدهد
پیش خدا هیچ ارزشی ندارد
اعمال خالصت را نشان بده تا کارت سریع حل شود
❇️همانطور که با ناراحتی کتاب اعمال را ورق می زدم
ناگهان دیدم بالای صفحه با خط درشت نوشته شده:
❇️نجات یک انسان!
❇️خوب به یاد داشتم که ماجرا چیست
به خودم افتخار کردم و گفتم:
خدا راشکر این کار را واقعاً خالصانه برای خدا انجام دادم
❇️ماجرا از این قرار بود که یک روز در دوران جوانی
با دوستانم برای شنا کردن اطراف سد زاینده رود رفته بودیم
رودخانه پر از آب بود
❇️ناگهان صدای جیغ و داد یک زن و مرد همه را میخکوب کرد
یک پسر بچه داخل آب افتاده بود و دست و پا میزد
❇️من شنا و غریق نجات بلد بودم
آماده شدم که به داخل آب بروم اما رفقایم مانع شدند
آنها گفتند اینجا نزدیک سد است و خطرناک...
❇️اما یک لحظه با خودم گفتم: فقط برای خدا و پریدم توی آب
خدا را شکر که توانستم این بچه را نجات بدهم
او را به ساحل آوردم و با کمک رفقا بیرون آمدیم
❇️پدر و مادرش از من تشکر کردند و شماره تماس و آدرس مرا گرفتند
❇️این عمل خالصانه خیلی خوب در پیشگاه خدا ثبت شده بود
خوشحال بودم که لااقل یه کار خوب با نیت الهی پیدا کردم
❇️اما یکباره مشاهده کردم که این عمل خالصانه هم در حال پاک شده است!!
❇️با ناراحتی گفتم:مگر نگفتی فقط کارهائی که خالصانه برای خدا باشد حفظ میشود؟؟ من این کار را فقط برای خدا انجام دادم،پس چرا دارد پاک میشود؟؟
❇️جوان لبخندی زد و گفت: درست میگوئی اما شما در مسیر برگشت به سمت خانه با خودت چه گفتی؟
❇️یکباره فیلم آن لحظات را دیدم.. نیت درونی من مشغول صحبت بود! من با خود می گفتم: خیلی کار مهمی کردم.. اگر جای پدر و مادر این بچه بودم به همه خبر می دادم که یک جوان به خاطر فرزند ما خودش را به خطر انداخت
❇️اگر من جای مسئولین استان بودم یک هدیه حسابی تهیه میکردم و مراسم ویژه می گرفتم اصلا باید خبرنگاری ها و روزنامه ها با من مصاحبه کنند
❇️خلاصه فردای آن روز تمام این اتفاقات افتاد ، روزنامهها با من مصاحبه کردند. استاندار همراه با خانواده آن بچه به دیدنم آمدند
و یک هدیه حسابی برای من آوردند
❇️جوان پشت میز گفت: اول برای رضای خدا کار کردی اما بعد خرابش کردی! آرزوی اجر دنیائی کردی و مزدت را هم گرفتی درسته؟
❇️گفتم راست می گوئی.. همه اینها درست است
بعد با حسرت عظیمی گفتم: چه کار کنم دستم خیلی خالیه
❇️جوان پشت میز گفت:خیلی ها کارهایشان را برای خدا انجام میدهند
اما باید تلاش کنند تا آخر این اخلاص را حفظ کنند
بعضی ها کارهای خالصانه را در همان دنیا نابود میکنند!
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۱۱
❇️حسابی به مشکل خورده بودم
اعمال خوبم به خاطر شوخی ها و صحبت های پشت سر مردم
و غیبتها نابود میشد و اعمال زشت من باقی می ماند
❇️البته وقتائی که یک کار خالصانه انجام داده بودم همان عمل باعث پاک شدن کارهای زشت میشد ، چرا که در قرآن آمده بود:
❇️ان الحسنات یذهبن السیئات...
کارهای نیک گناهان را پاک میکند
❇️زیارت های اهل بیت در نامه عمل من بسیار تاثیر مثبت داشت
البته زیارت های با معرفتی که با گناه آلوده نشده بود
❇️اما خیلی سخت بود!
هر روزِ ما ، دقیق بررسی و حسابرسی میشد
کوچکترین اعمال مورد بررسی قرار می گرفت
❇️به یکی از روزهای دوران جوانی رسیدیم اواسط دهه هشتاد!
❇️یکدفعه جوان پشت میز گفت: به دستور آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام
۵ سال از اعمال شما را بخشیدیم و این ۵ سال بدون حساب طی می شود
❇️با تعجب پرسیدم یعنی چی؟
گفت: یعنی پنج سال گناهان شما بخشیده شده و اعمال خوبتان باقی می ماند
❇️نمیدانید چقدر خوشحال شدم ۵ سال بدون حساب و کتاب!!
گفتم: علت این دستور آقا برای چه بود؟
❇️همان لحظه به من ماجرا را نشان دادند...
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۱۲
❇️بعد از سقوط صدام در دهه هشتاد چندبار به کربلا رفته بودم
در یکی از این سفرها پیرمرد کرولالی با ما بود که مسئول کاروان به من گفت:
میتوانی مراقب این پیرمرد باشی؟
❇️خیلی دوست داشتم تنها باشم و با مولای خود خلوت کنم اما با اکراه قبول کردم
❇️پیرمرد هوش و حواس درست حسابی هم نداشت و دائم باید مواظبش میشدم تا گم نشود.
تمام سفر من تحت شعاع حضور پیرمرد سپری شد
❇️حضور قلب من کم رنگ شده بود ، هر روز پیرمرد با من به حرم می آمد و برمیگشت چون باید مراقب این پیرمرد میبودم
❇️روز آخر قصد خرید یک لباس داشت فروشنده وقتی فهمید متوجه نمی شود قیمت را چند برابر گفت.
جلو رفتم و گفتم: چه میگوئی آقا؟ این آقا زائر مولاست ، این لباس قیمتش خیلی کمتر است...
❇️خلاصه لباس را خیلی ارزانتر برای پیرمرد خریدم
و او خوشحال و من عصبانی بودم
❇️با خودم گفتم: عجب دردسری برای خودم درست کردم! این دفعه کربلا اصلاً حال نداد...
❇️یکدفعه دیدم پیرمرد ایستاد روبه حرم کرد و با انگشت دستش من را به آقا نشان داد و با همان زبان بی زبانی برای من دعا کرد
❇️جوان پشت میز گفت:
به دعای این پیرمرد، آقا امام حسین علیه السلام شفاعت کردند و گناهان ۵ ساله را بخشیدند
❇️باید در آن شرایط قرار میگرفتید تا بفهمید که بعد از این اتفاق چقدر خوشحال شده بودم
❇️صدها برگ در کتاب اعمال من جلو می رفت،اعمال خوب این سال ها همگی ثبت شد و گناهانش محو شده بود.
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۱۳
❇️در دوران جوانی در پایگاه بسیج شهرستان فعالیت داشتم شب های جمعه همه دور هم جمع بودیم و بعد از جلسه قرآن فعالیت نظامی و... داشتیم
❇️در پشت محل پایگاه ، قبرستان شهرستان ما قرار داشت
ما هم بعضی وقت ها دوستان خودمان را اذیت می کردیم.
البته تاوان تمام این اذیت ها را در آن جا دادم
❇️یک شب زمستانی برف سنگینی آمده بود
یکی از رفقا گفت:
کی میتواند الان به ته قبرستان برود و برگردد؟
❇️گفتم: اینکه کاری ندارد. من الان می روم.
او به من گفت باید یک لباس سفید بپوشی.
من از سر تا پا سفید پوش شدم و حرکت کردم
❇️صدای خس خس پای من بر روی برف از دور شنیده میشد.
آخر قبرستان که رسیدم صوت قران شخصی را شنیدم...
❇️یک پیرمرد روحانی از سادات بود شب های جمعه تا سحر داخل یک قبر مشغول قرائت قرآن می شد
❇️فهمیدم که رفقا میخواستند با این کار با سید شوخی کنند!
❇️می خواستم برگردم اما با خودم گفتم اگر الان برگردم رفقا من را به ترسیدن متهم می کنند
❇️برای همین تا انتهای قبرستان رفتم هرچی صدای پای من نزدیکتر میشد صدای قرائت قرآن سید هم بلندتر می شد.
از لحنش فهمیدم که ترسیده ولی به مسیر ادامه دادم
❇️تا این که بالای قبر رسیدم که او در داخل آن مشغول عبادت بود
تا مرا دید فریاد زد و حسابی ترسید
من هم که ترسیده بودم پا به فرار گذاشتم
پیرمرد رد پایم را در داخل برگرفت و دنبال من آمد
❇️وقتی وارد پایگاه شد حسابی عصبانی بود
ابتدا کتمان کردم اما بعد معذرت خواهی کردم و با ناراحتی بیرون رفت
❇️حالا چندین سال بعد از این ماجرا در نامه عمل حکایت آن شب را دیدم!
❇️نمی دانید چه حالی داشتم وقتی گناه یا اشتباهی را در نامه عمل می دیدم مخصوصاً وقتی کسی را اذیت کرده بودم از درون عذاب می کشیدم
❇️از طرفی در این مواقع باد سوزان از سمت چپ وزیدن میگرفت
طوری که نیمی از بدنم از حرارت آن داغ می شد
❇️وقتی چنین عملی را مشاهده کردم و گوله آتش در نزدیکی خودم دیدم دیگر چشمانم تحمل نداشت
❇️همان موقع دیدم که این پیرمرد سید که چند سال قبل مرحوم شده بود از راه آمد و کنار جوان پشت میز قرار گرفت
❇️سپس به آن جوان گفت:
من از این مرد نمیگذرم او مرا اذیت کرد و ترساند
❇️من هم گفتم به خدا من نمی دانستم که سید در داخل قبر دارد عبادت می کند.
❇️جوان به من گفت:
اما وقتی نزدیک شدی فهمیدی که دارد قرآن میخواند چرا برنگشتی؟
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم...
❇️خلاصه پس از التماسهای من ، ثواب دو سال از عبادت هایم را برداشتند و در نامه عمل سید قرار دادند تا از من راضی شود. دوسال نمازی که بیشتر به جماعت بود... دو سال عبادت را دادم فقط به خاطر اذیت و آزار یک مومن...!
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۱۴
❇️اینجا بود که یاد حدیث امام صادق علیه السلام افتادم:
حرمت مومن از کعبه بالاتر است
❇️در لابلای صفحات اعمال خودم به یک ماجرای دیگر از آزار مومنین برخوردم،کسی از دوستانم بود که خیلی با هم شوخی داشتیم و همدیگر را سرکار می گذاشتیم
❇️یکبار در یک جمع رسمی با او شوخی کردم و بدجوری ضایعش کردم
موقع خداحافظی از او عذرخواهی کردم او هم چیزی نگفت
❇️روز آخر که می خواستم برای عمل جراحی به بیمارستان بروم
دوباره به او زنگ زدم و گفتم:
فلانی به تو خیلی بد کردم تو را یک بار بعد ضایع کردم
بعد در مورد عمل جراحی گفتم ... تا گفت:
حلال کردم،ان شالله که سالم برمیگردی
❇️آن روز در نامه عمل همان ماجرا را دیدم
❇️جوان پشت میز گفت:
این دوست شما همین دیشب از شما راضی شد،اگر رضایتش را نمی گرفتی باید تمام اعمال خوب خودت را می دادی تا رضایتش را کسب کنی
❇️مگر شوخی است آبروی یک مومن را بردی!!
❇️می خواستم همانجا زار زار گریه کنم.
برای یک شوخی بی مورد دو سال عبادت هایم را دادم.
برای یک غیبت بیمورد بهترین اعمال خوب من محو میشد...
❇️چقدر حساب خدا دقیق است،چقدر کارهای ناشایست را به حساب شوخی انجام دادیم و حالا باید افسوس بخوریم...یعنی حسرت ... یعنی آتش...
❇️در این زمان جوان پشت میز گفت:
شخصی اینجاست که ۴ سال منتظر شماست،این شخص اعمال خوبی داشته و باید به بهشت برزخی برود اما معطل شماست
❇️با تعجب گفتم:از کی حرف میزنی؟
❇️ناگهان یکی از پیرمرد های مسجد مان را دیدم که در مقابل هم و در کنار همان جوان ایستاد
خیلی ابراز ارادت کرد و گفت: کجائی،چند سال منتظر تو هستم...
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت ۱۵
❇️بعد از کمی صحبت پیرمرد ادامه داد:
زمانی که شما در مسجد و بسیج مشغول فعالیت فرهنگی بودید تهمتی را در جمع به شما زدم،برای همین آمدم که حلالم کنید
❇️آن صحنه برایم یادآوری شد که مشغول فعالیت در مسجد بودم
کارهای فرهنگی بسیج و...
❇️این پیرمرد و چند نفر دیگر در گوشه ای نشسته بودند و پشت سر من حرف می زدند که واقعیت نداشت
به من تهمت بدی زد و نیت ما را زیر سوال برد...
❇️آدم خوبی بود،اما من نامه اعمالم خیلی خالی شده بود
❇️به جوان پشت میز گفتم:
درسته ایشان آدم خوبی بوده اما من همینطوری از ایشان نمی گذرم
دست من خالی است هرچه می توانی ازش بگیر
❇️تازه معنای آیه ۳۷ سوره عبس را فهمیدم:
"هر کسی در روز جزا برای خودش گرفتاری دارد و همان گرفتاری خودش برایش بس است و مجال این نیست که به فکر دیگری باشد"
❇️جوان هم رو به من کرد و گفت:
این بنده خدا یک #وقف انجام داده که خیلی با برکت بوده و ثواب زیادی برایش میآید
❇️یک حسینیه را در شهرستان شما خالصانه برای رضای خدا ساخته که مردم از آنجا استفاده می کنند
❇️اگر بخواهی ثواب کل حسینیه اش را از او می گیرم و در نامه عمل شما می گذارم تو او را ببخشی
❇️با خودم گفتم: ثواب ساخت یک حسینیه به خاطر یک تهمت؟؟خیلی خوبه
❇️بنده خدا پیرمرد خیلی ناراحت و افسرده شد اما چارهای نداشتیم
❇️ثواب یک وقف بزرگ را به خاطر یک تهمت داد و رفت به سمت بهشت برزخی
❇️تمام حواس من در آن لحظه به این بود که وقتی کسی به خاطر تهمت به یک نوجوان یک چنین خیراتی را از دست می دهد پس ما که هر روز و هر شب پشت سر دیگران مشغول قضاوت کردن و حرف زدن هستیم چه عاقبتی خواهیم داشت...
❇️ما که به راحتی پشت سر افراد جامعه و دوستان و آشنایان خود هر چه می خواهیم می گوئیم...
❇️باز جوان پشت میز به عظمت آبروی مومن اشاره کرد
و آیه ۱۹ سوره نور را خواند:
کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان رواج یابد برای آنان در دنیا و آخرت عذاب دردناکی است
❇️ امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه فرمودند :
هرکس آنچه را درباره مومنی ببیند یا بشنود برای دیگران بازگو کند از مصادیق این آیه است.
❇️ایستاده بودم و مات و مبهوت به کتاب اعمالم نگاه میکردم.
یکی آمد و دو سال نمازهای من را برد. دیگری آمد و قسمتی از کارهای خیر مرا برداشت
بعدی!!! و بعدی ...
❇️بلاتشبیه شبیه یک گوسفند که هیچ اراده ای ندارد و فقط نگاه می کند من هم نگاه میکردم. چون هیچگونه دفاعی در مقابل دیگران نمی شد کرد
❇️در دنیا انسان در دادگاه از خود دفاع میکند و خود را تا حدودی از اتهامات تبرئه میکند
❇️اما اینجا مگر میشود چیزی گفت؟ حتی آنچه در فکر انسان بوده برای همه نمایان است چه برسد به اعمال...
ادامه دارد...
#کتاب_سه_دقیقه_در_قیامت
✍ کانون مهدویت دانشگاه سمنان
آشنایی با کانون :
zil.ink/mahdaviat_semuni
شبکه های اجتماعی :
t.me/mahdaviat_semuni
eitaa.com/Mahdaviat_semuni