مآهـزاده -
• در ستایشِ زندگی``🌟🌝🐣
اگر زندگی بال هایت را بست، دستش را بگیر و همراه با او پرواز کن.
مآهـزاده -
"🌝
از آخرین روزی که عقربه های زمان به وقت گره خوردن دست هایمان و بوسیده شدنشان توسط یکدیگر می ایستاد و قلبِ زمین تپش میگرفت، برای دروازه های قفل شده ی این ذهن، چندین سالِ نوری میگذرد.
خورشید طلوعش را، شب سکوتش را، ستاره ها لبخندشان و ماه وجودش را فراموش میکند.
سیاه چاله مردمک هایم، سایه ای آشنا از جنس یک لبخند کهنه را همه جا با خود می کشند و حالا در دیده هایم، همه چیز همچون چشمانت است، آرام، تاریک و سبز. سبزِ زمرد، جنگلِ باران خورده در اعماق شب یا شاید هم به رنگ آن یک مداد در جعبه مدادرنگی هایم که کسی اجازه دست زدن به او را ندارد.
قدم به قدم، پا به پایم میآیی، در کنج ذهنم مینشینی و نیمه شب ها،به هنگام باریدن چشم هایم،با تنت حرارتی از جنس گرمای وطن به آغوشم هدیه میکنی.
راستی، هنوز هم لب هایت با دردِ نوشته هایم آشنایند؟ مثل سنگینی غمِ آخرین لبخند برای آخرین نوشته که بر لب هایت نشست و تا اعماق جانم کشیده شد . .