مآهـزاده -
-
گاه تنها چاره رفتن است مآهِ من.
آری ؛ رفتن .
نه از آن رفتن هایی که با طلوع خورشید آفتابی شوی و با غروبش ناپدید، و نه از آن هایی که آدمک ها به دنبالت بیفتند و چند روز بعد در زیر باران با لباس های خیس پیدایت کنند و در آخر مثل همیشه تو را با تنهاییهایت تنها بگذارند. و نه حتی رفتنی که تا هفته ها سنگ قبرت را آب دهند و بعد ها هم گهگاهی با شنیدن اسمت صلواتی ختم کنند.
رفتن، رفتنی همیشگی، رفتنی که نور بدرقه ات کند و چشمی چشم به راهت نباشد، هوای خانه مثل همیشه عطر چای تازه دم را نفس بکشد و صدای خنده زنگ در باشد. رفتنی شاعرانه و از جنس نبودن، انگار که از ابتدا هیچ نامی از تو در ثبت احوال نوشته نشده است و هیچ نگاهی از تصویر لبخندت عکس نگرفته است. رفتنی که راه ها خودشان را ستایش کنند برای قدم هایت، آسمان با سری خم به گریه بیفتد و اشک هایت را پنهان کند. ابر ها برای این رفتن باشکوه، کف بزنند و ماه مثل همیشه با لبخند به دنبالت بیاید.
درست است که همه چیز در همین جا به پایان نمیرسد و آدم های بیگناه همیشه تا پایان قصه میمانند، در تاریکیِ جاده ای خاکی، همراه با اسمان اشک میریزند و با چشمانی خیس منتظر میمانند برای ادامه ی داستان، تا شاید این بار نویسنده اش تغییر کند. آنقدر منتظر میمانند که باران اشک هایش را پاک کرده، زمین گل هایش را نوازش کرده و آفتاب به زمین لبخند میزند. تو میمانی و ردِ زخم های تنت. درد دارد عزیزکم، تو میمانی و در پی روزنه ای از نور، هنوز هم چشم به انتهای جاده میدوزی. ولی این بار، باید رفت، رفتنی که تاریخ تو را چون راز در دلش پنهان کند و زمین تا همیشه خودش را تحسین کند. تنها چاره رفتن است ماهِ من، رفتن.
مآهـزاده -
رقصِ خون در رگ ها، طنینِ سکوت ها، نوازشِ غم ها و تلنگرِ دست ها، رنج تن ها و آوازِ گنجشک ها، اشکِ ابر ها و صبرِ باد ها، دردِ حرف ها و مستِ درد ها، جای زخم ها و آشکار ترین راز، رازِ چشم ها.
ستاره ها نزدیک اند، در نگاه ها. نوت ها زیادند، میانِ نغمه ها. پروانه ها میرقصند و خورشید نقل میریزد، دست ها را نور به هم رسانده و راز ها را اشک نهان میکند، فاصله را عشق پر میکند و جای نفس را بوسه ها،
اینجا در هوا عشق پرسه میزند و نور تا به ابد جریان دارد، جز ما دیگر کسی نیست و حالا است که معنای زندگی ترانه میخواند. یک من، یک تو و یک عشق.
مآهـزاده -
رقصِ خون در رگ ها، طنینِ سکوت ها، نوازشِ غم ها و تلنگرِ دست ها، رنج تن ها و آوازِ گنجشک ها، اشکِ ابر
صد حیف که عشق را دیر آموختیم، زندگی اش میکنیم اما، حال که روحهایمان را در هم تنیده، در این لحظه و یا که اینجا، در دنیایی دیگر، همان که از ابتدا چشم به قدم هایش دوخته و آغوشش را جوییده بودیم. حالا هیچ چیز جز ما رنگ ندارد و ``ما`` لفظ زیباییست، انگار که دو حرف عشق را با هر سلول و استخوان های تنش، فریاد میزند.
شاملو . چاوشی- مرافریادکن.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
0:26 -- و من؟ باتوسخنمیگویم.
مآهـزاده -
0:26 -- و من؟ باتوسخنمیگویم.
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام.