eitaa logo
مآهـزاده -
259 دنبال‌کننده
40 عکس
3 ویدیو
0 فایل
- زاده ی مآه و پناه برده به آغوشِ آسمان`` *مرآ با کلماتم در آغوش کش که این من، جز آن‌ها چیزی ندارد .. _ _ _ ستاره ی وجودت می‌درخشید، حتی اگر خنده از لب هایت پر کشیده بود. بنشین و اینجا درکنجِ‌قلبم، درخانه‌ی‌کوچکم؛ مرآ بشنو .
مشاهده در ایتا
دانلود
مآهـزاده -
رقصِ خون در رگ ها، طنینِ سکوت ها، نوازشِ غم ها و تلنگرِ دست ها، رنج تن ها و آوازِ گنجشک ها، اشکِ ابر ها و صبرِ باد ها، دردِ حرف ها و مستِ درد ها، جای زخم ها و آشکار ترین راز، رازِ چشم ها. ستاره ها نزدیک اند، در نگاه ها. نوت ها زیادند، میانِ نغمه ها. پروانه ها میرقصند و خورشید نقل می‌ریزد، دست ها را نور به هم رسانده و راز ها را اشک نهان میکند، فاصله را عشق پر میکند و جای نفس را بوسه ها، اینجا در هوا عشق پرسه می‌زند و نور تا به ابد جریان دارد، جز ما دیگر کسی نیست و حالا است که معنای زندگی ترانه میخواند. یک من، یک تو و یک عشق.
مآهـزاده -
رقصِ خون در رگ ها، طنینِ سکوت ها، نوازشِ غم ها و تلنگرِ دست ها، رنج تن ها و آوازِ گنجشک ها، اشکِ ابر
صد حیف که عشق را دیر آموختیم، زندگی اش میکنیم اما، حال که روح‌هایمان را در هم تنیده، در این لحظه و یا که اینجا، در دنیایی دیگر، همان که از ابتدا چشم به قدم هایش دوخته و آغوشش را جوییده بودیم. حالا هیچ چیز جز ما رنگ ندارد و ``ما`` لفظ زیباییست، انگار که دو حرف عشق را با هر سلول و استخوان های تنش، فریاد میزند.
شاملو . چاوشی- مرافریادکن.mp3
زمان: حجم: 3.5M
0:26 -- و‌ من‌؟ با‌تو‌سخن‌می‌گویم.
مآهـزاده -
0:26 -- و‌ من‌؟ با‌تو‌سخن‌می‌گویم.
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام.
"🎂🎊🎀"
مآهـزاده -
چراغ بالای سرت را روشن میکنم و هرآنچه در هیاهوی ذهنم است را خاموش، حالا چهره ات را روشن تر از همیشه میبینم. روز ها را عقب و جلو کرده و در هر روز و با هر رفت و آمدِ انسان های گذرا، تورا در کنار خود میبینم، ثانیه های زندگی را در کنار تو نفس کشیده و در تمامی خاطرات و صحنات، در خنده ها و گریه ها، فقط من نیستم، یک من هستم و دقیقا در کنارم یک تو. انگار که وجودت به نوعی عادت است و دل‌گرمی. یا شاید همان نفسِ عمیقِ از ته دل که اگر کل دنیا پشتشان به من باشد، کافیست سرم را برگردانم و تورا ببینم. انگار که حضورت به تنهایی حل مشکل است، زیرا که به وقت ثانیه هایی از نبودنت همه چیز به هم ریخته و من در دریایی از فکر و خیال دست و پا میزنم. و اکنون کلماتم را به تو هدیه میکنم و برای تو می‌نویسم، نه برای شخصیت های خیالی و نه برای انسان های نالایق. برای تویی که شایسته ی کلماتِ هرچند ناکافی ام هستی و قلمِ روی کاغذ برای اولین بار احساس سرافرازی میکند. تویی که نوشته هایم را با جان خوانده و حرف هایم را با عمقِ وجود شنفته ای، آغوشت را به رویم باز کردی و خودت را برایم جزوی از خانواده خوانده ای. تویی که لفظِ رفیق پیش تو سر خم کرده و کلماتِ ناقابلِ من احساس سرافکندگی. اکنون کمی جلو تر می‌آیم و چاقوی دستت را روی کیک میگذارم و چشم های بسته و لب های خندان ات را مینگرم. همراهِ تو آرزو میکنم، ای کاش که لبخند تا به ابد مهمان لب هایت باشد و هرگز در هیاهوی دنیا تو را گم نکنم. اکنون تمام آرزویم خوشحالی و خنده ات است و اگر بخواهم ادامه دهم تا سال ها بعد می‌بایست دست به قلم باشم، پس در آخرین کلام از تو ممنونم که پا به این دنیا گشودی و چه خوب تر که پا به دنیایم گشودی، به جای زندگی از تو و چشمانت معذرت میخواهم که گاه قدر قلبِ پاکت را نمی‌داند و با روی بدش با تو سخن میگوید. غم هایت را به آغوشم بسپار و بلند تر از همیشه، بخند. امشب برای توست و این متن به نامِ تو. می‌خواهم که مهر لبخندت را پای نامه ام بکوبم و امضای سالی جدید در کنار هم را بر قلبم حکاکی کنم. به امید آن روز که شمعِ هشتاد و پنج سالگی ات را باهم فوت کنیم. "سالروزت‌فرخنده‌باد‌،امن‌ترینِ‌من🌝💞
"