مآهـزاده -
چراغ بالای سرت را روشن میکنم و هرآنچه در هیاهوی ذهنم است را خاموش، حالا چهره ات را روشن تر از همیشه میبینم. روز ها را عقب و جلو کرده و در هر روز و با هر رفت و آمدِ انسان های گذرا، تورا در کنار خود میبینم، ثانیه های زندگی را در کنار تو نفس کشیده و در تمامی خاطرات و صحنات، در خنده ها و گریه ها، فقط من نیستم، یک من هستم و دقیقا در کنارم یک تو. انگار که وجودت به نوعی عادت است و دلگرمی. یا شاید همان نفسِ عمیقِ از ته دل که اگر کل دنیا پشتشان به من باشد، کافیست سرم را برگردانم و تورا ببینم. انگار که حضورت به تنهایی حل مشکل است، زیرا که به وقت ثانیه هایی از نبودنت همه چیز به هم ریخته و من در دریایی از فکر و خیال دست و پا میزنم.
و اکنون کلماتم را به تو هدیه میکنم و برای تو مینویسم، نه برای شخصیت های خیالی و نه برای انسان های نالایق. برای تویی که شایسته ی کلماتِ هرچند ناکافی ام هستی و قلمِ روی کاغذ برای اولین بار احساس سرافرازی میکند. تویی که نوشته هایم را با جان خوانده و حرف هایم را با عمقِ وجود شنفته ای، آغوشت را به رویم باز کردی و خودت را برایم جزوی از خانواده خوانده ای.
تویی که لفظِ رفیق پیش تو سر خم کرده و کلماتِ ناقابلِ من احساس سرافکندگی.
اکنون کمی جلو تر میآیم و چاقوی دستت را روی کیک میگذارم و چشم های بسته و لب های خندان ات را مینگرم.
همراهِ تو آرزو میکنم، ای کاش که لبخند تا به ابد مهمان لب هایت باشد و هرگز در هیاهوی دنیا تو را گم نکنم.
اکنون تمام آرزویم خوشحالی و خنده ات است و اگر بخواهم ادامه دهم تا سال ها بعد میبایست دست به قلم باشم، پس در آخرین کلام از تو ممنونم که پا به این دنیا گشودی و چه خوب تر که پا به دنیایم گشودی، به جای زندگی از تو و چشمانت معذرت میخواهم که گاه قدر قلبِ پاکت را نمیداند و با روی بدش با تو سخن میگوید.
غم هایت را به آغوشم بسپار و بلند تر از همیشه، بخند. امشب برای توست و این متن به نامِ تو. میخواهم که مهر لبخندت را پای نامه ام بکوبم و امضای سالی جدید در کنار هم را بر قلبم حکاکی کنم.
به امید آن روز که شمعِ هشتاد و پنج سالگی ات را باهم فوت کنیم.
"سالروزتفرخندهباد،امنترینِمن🌝💞
مآهـزاده -
چراغ بالای سرت را روشن میکنم و هرآنچه در هیاهوی ذهنم است را خاموش، حالا چهره ات را روشن تر از همیشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مآهـزاده -
"
تو را میخوانم، کلمات در تنگنای ذهنت درد میکنند، دستان قلبت هر آن بیخ گلویت را فشار داده و مجال نفس کشیدن را نمیدهند.
تو را میبینم، اشک های خشک شده در چشمانِ غم زده ات برق میزنند و در آسمان شب میدرخشند، انسان ها در کوچه پس کوچه های خیابان ذهنت جنگ بپا میکنند و رگ هایت بیشتر از همیشه طلب تیغ را میکنند.
تو را میجویم، پاهایت خسته از دویدن های بی انتها، حسرت اندکی نشستن میکشند.
تو را میبویم، هوا کم میشود. صدای در گلو خفه شده ات، شنیده شدن را آرزو میکند و موهای کشیده شده ات نوازش.
تو را میشنوم، تنِ رنج کشیده ات آغوش گرم را فریاد میزند و اعماق تاریکی در گودیِ زیر چشمانت کمی از نور.
میدانم، جورِ همیشان را لبخندی که بر گوشه ی لب های زخمی و پوست پوست شده ات جا خوش میکند میکشد.
و من، تو را فریاد میزنم، به هنگام غرق شدن در دو گوی مشکی چشمانت، سیلی درد هایت را درِ گوش زندگی میزنم و با آغوشی گرم و دستانی برای نوازش، با قلبی پر خون و برای تو پر عشق، عشقی به وسعت دریای غم هایت، تو را آشکار و رو به روی یک دنیا، تا آخرین نفس های زندگی، میبوسم.
اگر گشتی و باز هم ندانستی به کدامین گناه، پرده اشک هایت را کنار زده و خودت را خوب بنگر، گناهِ تو بیگناهیات است عزیزکم.