"دختر که باشی، کماهمیتترین لبخند تو، دلگرمی یک هفته یک مرد میشود.
دختر که باشی، انگشتان کشیدهی تو، استعارهی باران میشود.
دختر که باشی، چشمهای تو، قصهی هزار و یک شب میشود.
دختر که باشی، صدای تو، ترانهی سکوت شبانه میشود.
دختر که باشی، شکنندگی تو، غرور یک مرد میشود.
دختر که باشی، دردهای تو، حسرت یک مرد میشود.
دختر که باشی، آرزوی مرد شدن میکنی تا بفهمی چرا انقدر باید قوی باشی.
دختر که باشی، عشق را میفهمی، عشق را میسازی، عشق را میمیرانی و دوباره میسازی.
دختر که باشی، خودت را گم میکنی تا دیگری را پیدا کنی.
دختر که باشی، میمیرم برایت."
✨️ روزت مبارک قوی ترین 💚❤️🌔🎀
#دلنوشته
آه پیمانهای دگر که هنوز
میگدازد ز تشنگی جگرم
چه شرابی تو؟
وه چه شورانگیز
سرکشیدم تو را و تشنهترم
هوشنگ_ابتهاج
#شعر
به میزانی که خود را بیشتر دوست داشته
باشید ، نیاز شما به دوست داشته شدن
توسط دیگران ، کمتر خواهد
#متن
یه روز وسط هال، داشتم نمیدونم چه زری میزدم که دستمو کش دادم بالا، خورد به لوستر. حرف جدی بود. وسطِ حرفِ جدی یهو لبش کش اومد. گفتم چی شده؟ / باز خندید. با تعجب نگاش کردم. یهو گفت :
قربون قد وُ بالات برم که دستت میخوره به لوستر.
الان ساعت دو نصفِ شبه. نشستم توی هال. قفلم به سقف.
از لوستر بدم میاد. از روشنایی بدم میاد. از دستم بدم میاد. از زرِ جدی زدن بدم میاد. از کش اومدن هر لبی بدم میاد. از اینکه هنوز خندههاتو با جزئیات یادنه بدم میاد. از قَد و بالام بدم میاد. از اینکه میتونستی وسط هر چیزی حواسمو پرتِ خودت کنی بدم میاد.
سر ظهر داشتم تیشرتمو درمیاوردم دستم خورد به لوستر. الان ساعت دو نصفِ شبه من هنوز گیرم.
گیرم لوستر رو عوض کردم. اصلاً خونه رو عوض کردم.
خودمو چیکار کنم؟ خندهتو چیکار کنم؟ چشاتو؟
از کجای قلبم رد شدی که پاک نمیشه رَدِت؟!
_ علی سلطانی
#متن
نهنگ ها خودکشی می کنند ، حتما شنیدهای . بی هیچ دلیلی خودشان را می رسانند به ساحل و ... تمام . ساکت و باشکوه . اما کسی چه می داند در آن آخرین دقایق که پوستشان دارد کم کم خشک می شود و نفسشان به شماره افتاده ، به چه لحظه هایی از زندگی فکر می کنند ؟
من ؟ من تکلیفم روشن است . اگر نزدیگ مرگم باشد ، چشمهایم را می بندم و به تو فکر می کنم . به خندیدنت ، به اولین بار که اسمم را گفتی ، به اولین بوسه . به عطر تنت - بوی گندم خام - . به خندیدنت و فتح کردن آغوش من . به انگشتهای باریک بلندت . به گیسوانت ، به لبانت ، به آن ابروهای دلربا . به مژه هایت ، کتاب هایی که از خواندنشان سیر نمی شوم .
تکلیف من روشن است ، دم مرگم به تو فکر می کنم ، فقط میترسم این فکرها نگذارند بمیرم !
_حمیدسلیمی
#متن
دوست دارم زنده بمانی. نه فقط نفس بکشی، بلکه واقعاً زنده بمانی، بدون اینکه مجبور باشی بدنت را آزار بدهی تا آرام شوی.
_
#دلنوشته
اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم
کافهها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم بیهدف با تو پرسه بزنم
خیابانها به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم بیهراس نامت را در گلو بگردانم
کلمات به چه کار میآیند؟
و اگر نتوانم فریاد بزنم دوستت دارم
دهانم به چه کار میآید؟
–سعاد الصباح
#متن