eitaa logo
ߋߺَܟߺܢߺ࡙ߊ ッ
987 دنبال‌کننده
119 عکس
79 ویدیو
0 فایل
محیا؛ روایتِ زندگی بینِ دل و دنیا از حس‌ها، فکرها و لحظه‌هایی که بی‌صدا ما رو زنده نگه می‌دارن🌊🌱✨️🍃 کپی:( فور لطفا=) ارتباط: @Atena_Mal
مشاهده در ایتا
دانلود
آه پیمانه‌ای دگر که هنوز می‌گدازد ز تشنگی جگرم چه شرابی تو؟ وه چه شورانگیز سرکشیدم تو را و تشنه‌ترم هوشنگ_ابتهاج
به میزانی که خود را بیشتر دوست داشته باشید ، نیاز شما به دوست داشته شدن توسط دیگران ، کمتر خواهد
یه روز وسط هال، داشتم نمیدونم چه زری می‌زدم که دستمو کش دادم بالا، خورد به لوستر. حرف جدی بود. وسطِ حرفِ جدی یهو لبش کش اومد. گفتم چی شده؟ / باز خندید. با تعجب نگاش کردم. یهو گفت : قربون قد وُ بالات برم که دستت می‌خوره به لوستر. الان ساعت دو نصفِ شبه. نشستم توی هال. قفلم به سقف. از لوستر بدم میاد. از روشنایی بدم میاد. از دستم بدم میاد. از زرِ جدی زدن بدم میاد. از کش اومدن هر لبی بدم میاد. از اینکه هنوز خنده‌هاتو با جزئیات یادنه بدم میاد. از قَد و بالام بدم میاد. از اینکه می‌تونستی وسط هر چیزی حواسمو پرتِ خودت کنی بدم میاد. سر ظهر داشتم تی‌شرتمو درمیاوردم دستم خورد به لوستر. الان ساعت دو نصفِ شبه من هنوز گیرم. گیرم لوستر رو عوض کردم. اصلاً خونه رو عوض کردم. خودمو چیکار کنم؟ خنده‌تو چیکار کنم؟ چشاتو؟ از کجای قلبم رد شدی که پاک نمی‌شه رَدِت؟! _ علی سلطانی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جـوابــ هـمـیـشـهـ راحـتـ نـیـسـ 🙌🏽
من👀🙆🏽‍♀️🤌🏽
نهنگ ها خودکشی می کنند ، حتما شنیده‌ای . بی هیچ دلیلی خودشان را می رسانند به ساحل و ... تمام . ساکت و باشکوه . اما کسی چه می داند در آن آخرین دقایق که پوستشان دارد کم کم خشک می شود و نفسشان به شماره افتاده ، به چه لحظه هایی از زندگی فکر می کنند ؟ من ؟ من تکلیفم روشن است . اگر نزدیگ مرگم باشد ، چشمهایم را می بندم و به تو فکر می کنم . به خندیدنت ، به اولین بار که اسمم را گفتی ، به اولین بوسه . به عطر تنت - بوی گندم خام - . به خندیدنت و فتح کردن آغوش من . به انگشتهای باریک بلندت . به گیسوانت ، به لبانت ، به آن ابروهای دلربا . به مژه هایت ، کتاب هایی که از خواندنشان سیر نمی شوم . تکلیف من روشن است ، دم مرگم به تو فکر می کنم ، فقط میترسم این فکرها نگذارند بمیرم ! _حمیدسلیمی
دوست دارم زنده بمانی. نه فقط نفس بکشی، بلکه واقعاً زنده بمانی، بدون اینکه مجبور باشی بدنت را آزار بدهی تا آرام شوی. _
اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم کافه‌ها به چه کار می‌آیند؟ و اگر نتوانم بی‌هدف با تو پرسه بزنم خیابان‌ها به چه کار می‌آیند؟ و اگر نتوانم بی‌هراس نامت را در گلو بگردانم کلمات به چه کار می‌آیند؟ و اگر نتوانم فریاد بزنم دوستت دارم دهانم به چه کار می‌آید؟ –سعاد الصباح
با خود می‌جنگید و از خود شکست می‌خورد و بر جسد خود می‌گریست جنگ‌های او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان بیرون برایش باقی نمی‌گذاشت . .