eitaa logo
من یک زنم
69.1هزار دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
3 فایل
ادمین : @RMnight تبادل نداریم فقط تبلیغات پذیرفته می شود ‌ ‌تعرفه #تبلیغات در کانال های گروه نایت 👇 https://eitaa.com/joinchat/3386114275C3c1618bf96
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان حس سرد @ManYekZanam
رمان (سرگذشت واقعی) پارت [ 73 ] Part - خدایا حالا چیکار کنم؟ حالا مسیح رو از کجا پیدا کنم با بحثی که شب قبل باهم داشتند دلش نمی خواست با مسیح تماس بگیرد گیج و سردرگم به مبل تکیه داد .اگر هم میخواست ،شماره مسیح را نداشت چون کارتش را همانجا در کشوی میز اتاقش انداخته بود به فکر فرو رفت اگر میخواست هر دوخانواده متوجه سوری بودن ازدواجشان نشوند باید غرورش را کنار میگذاشت و از در صلح و دوستی با مسیح کنار می آمد با صدای زنگ تلفن نگهبانی گوشی را برداشت - بفرمائید - سلام خانم دکتر - صدا را نمی شناخت ،ولی حدس میزد باید نگهبان برج باشد - بفرمائید - ببخشید خانم ،خانم جوانی هستن که میگن دوستتونن، به اسم خانمِ نازنین ، اجازه میدید راهنماییشون کنم ؟ - بله حتما - پس با اجازه از قوانین دست و پاگیر و مسخره برج های بزرگ خنده ا ش گرفته بود و بیشتر از هر چیزی از آمدن نازنین خوشحال شد هیچ چیز در این شرایط بد برایش لذت بخش تر از حضور نازنین در کنارش نبود با صدای زنگ در به حالت دو در را باز کرد . با دنیایی از شور و اشتیاق خودش را در آغوش نازنین رها کرد و او را بوسید .نازنین هم او را در آغوش می فشرد .پس از چند لحظه ای او را از خود جدا کرد و با لودگی گفت: - بروکنار! خوردی منو ،انگار داره بستنی می خوره و با کنجکاوی وچشمانی گشاد شده به اطرافش خیره شد و بی هیچ حرفی به جلوقدم برداشت و پس از لحظه ای کاوش با هیجان گفت: - واقعا این زندگیه توئه افرا؟ - نه مال عمه مه ! منم اینجا اجاره نشینم !! - اجاره نشین که هستی ،زندگی که از اولش آخرش معلومه از اجاره نشینی هم بدتره - حالا اینهمه راه اومدی اینو یادم بندازی ؟! حس سرد | ادامه دارد .... [ رفتن به پارت اول رمان حس سرد ] https://eitaa.com/ManYekZanam/24001 @ManYekZanam
رمان (سرگذشت واقعی) پارت [ 74 ] Part نازنین که حس کرد افرا از حرفش دلخور شده است به طرفش برگشت وبا لودگی مهربان گفت: - الهی من قربون اون دل نازك نارنجی سرخ و آبیت بشم ؟به خدا منظوری نداشتم افرا، ولی واقعا همه چیز بی نظیره - این واقعیته که این زندگی مال من نیست ؛ پس بی خود نباید خودمو گول بزنم - افرا قبلا هم گفتم همه چیز به خودت بستگی داره مسیح درسته که خیلی سرتق و مغروره ولی به هرحال یه مرده که میشه خیلی راحت بدستش اورد - نه نازنین اشتباه نکن،منم مثل مسیح دوست دارم این زندگی هرچه زودتر به آخرش برسه نازنین دست سرد افرا را در دست گرفت وپریشان گفت: - واه ... تو چرا اینهمه نا امیدی دختر ؟! - نا امید که نه ... ولی هر روز که میگذره بیشتر به اشتباه بودنِ تصمیمم پی می برم - اما تویک راه بیشتر نداشتی که اونم انتخاب کردی! افرا با بغض گفت : - نازی توی بد مخمصه ای گیر کردم ،نمی دونم باید چیکار کنم با نگرانی گفت : -مگه چی شده ؟ با لبخند تلخی به او اشاره کرد بنشیند وگفت : - حالا بیا بشین ، چرا سرپا وایسادی ؟! - آخه دخترِ خوب مگه تو بهم اجازه نشستن میدی ؟! از لحظه ای که اومدم با چهره غم گرفته ت ازم پذیرایی کردی ! واقعا شما بالا شهریها چه قانونهای مسخره ای دارید !! - حالا بشین تا یه چیزی بیارم بخوری بعد شروع کن به غرغر کردن نازنین روی مبل راحتی لم داد وگفت: - حالا شاخ شمشاد کجاست؟ وارد آشپزخانه شد و در حالی که لیوانی از شربتِ آماده درون یخچال پر میکرد گفت: - چه میدونم؟ صبح افتاب نزده ،زده بیرون حس سرد | ادامه دارد .... [ رفتن به پارت اول رمان حس سرد ] https://eitaa.com/ManYekZanam/24001 @ManYekZanam
رمان (سرگذشت واقعی) پارت [ 75 ] Part - یعنی رفته سرکار؟امروز که جمعه است - برا من فرقی نمیکنه ،چون اگه نباشه خیلی راحتترم لیوان شربت خنک را مقابل نازنین گذاشت و دوباره به اشپزخانه برگشت و در حالی که میوه خوری با پیشدستی برمیداشت ادامه داد: - میگه نباید توی رفت و آمدش دخالت کنم ،هروقت دوست داشته باشه میره و هروقت هم دلش بخواد میاد من اینجا مثل یک مهمانم که باید احترام میزبانم و داشته باشم میوه خوری را مقابل نازنین گذاشت و روی مبل کناریش نشست نازنین با اندوه گفت: - توکه خودت این چیزها رو میدونستی پس نباید حالا ازش دلگیر باشی - نه من از اون دلگیر نیستم به هرحال ما از اول با هم قرار جدایی گذاشتیم و اینکه توی زندگی هم دخالتی نداشته باشیم هم جزو شروطمون بوده ولی از اینکه مجبورم جلو خانواده هامون نقش بازی کنم ناراحت و نگرانم - خوبه دیگه ! حداقل وقتی در کنار خانواده هاتون هستین به آرامش می رسید - مشکل اینجاست که من مجبورم هی دروغ بگم و به این یکی اصلا عادت ندارم - عادت میکنی عزیزم وقتی زندگیت خودش یه دروغ بزرگ باشه مجبوری بهش عادت کنی - اما مشکل امروز حتی با دروغ هم حل نمیشه - مگه چی شده؟ - قرار دوخانواده امشب بیان اینجا،منم با مسیح دیشب حرفم شده ، نمی دونم چطور بهش بگم زود بیاد خونه که ضایع نشیم - خوب بهش یه اس بده - گفته تو رفت و آمدش دخالت نکنم - این دخالت نیست افرا شما از اول شرط کردین نباید خانواده از روابطتون بویی ببرن پس اون نمی تونه اعتراضی کنه - آخه من شماره تلفنش و ندارم نازنین آهی کشید و گفت: حس سرد | ادامه دارد .... [ رفتن به پارت اول رمان حس سرد ] https://eitaa.com/ManYekZanam/24001 @ManYekZanam
🛑 نظر خودتون رو در مورد رمان حس سرد و کانال من یک زنم بنویسید.👇 http://mid-night.blogfa.com/comments/?blogid=mid-night&postid=7
16.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند لحظه ᴬ ᶠᵉʷ ᵐᵒᵐᵉⁿᵗˢ ᵒᶠ ᵖᵉᵃᶜᵉ @U_Online
Escuro.mp3
12.85M
پیشنهاد میکنم وقتی این بی‌کلام رو پلی کردی، چشماتو ببندی و خودتو توی یه دشت سبز تصور کنی، توی ریتم های آهنگ غرق بشی و آرامش خالص رو تجربه کنی، این موسیقی رو حتما گوش کنین، جزو پرشنونده‌ ترین موسیقی‌های دنیاست. @MosighiBikalam
پنج تکنیک برای اینکه اعتماد به نفست بره بالا و حالت خوبه خوب بشه : تکنیک اول : توی قرار با ادما حتما اسمشونو چندین بار صدا کن چون رو مغزشون تاثیر قشنگی داره و وایب خوبی ازت میگیرن تکنیک دوم: برای ادما حد و مرز تعیین کن و رفتارت با همه یکسان و یه جور نباشه چون صددرصد رفتارت با دوست صمیمت و یه دوست معمولی یا غریبه بایدددد متفاوت باشه! تکنیک سوم: ادمارو تشویق کن از درد یا ارزو هاشون برات بگن و یه شنونده خوب باش اونارو تشویق کن و حمایتشون کن. تکنیک چهارم: اعتماد به نفس داشته باش و از دیگران تعریف کن ! کسی که از هیچکی تعریف نمیکنه شک نکن مغرور و بی اعتماد به نفسه. تکنیک پنجم: به ظاهر و استایلتون برسین و مخصوصاً خوشبو باشین. @night_mag
37.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند لحظه ᴬ ᶠᵉʷ ᵐᵒᵐᵉⁿᵗˢ ᵒᶠ ᵖᵉᵃᶜᵉ @U_Online
عاشق آدمایی باشید که چیزای گرونی هدیه میدن مثلِ: زمان، وفاداری، صداقت... @naderi_cafe | عکس نوشت
قرار نیست که با افکار دیگران زندگی کنیم و قرار نیست به شیوه ای که دیگران برای ما چیدند هماهنگ شویم خودت برای خودت زندگی کن، همانطور که دوست داری همانطور که لذت میبری. و مطمئن باش اگر خودت به فکر خودت نباشی، کسی در این دنیا خوشبختی و شادی را به تو تعارف نخواهد کرد.. @ManYekZanam
Feel My Pain.mp3
9.59M
هر وقت حوصله هیچی نداشتی و ذهنت خسته بود، دراز بکش، چشماتو ببند و به آهنگ‌های بیکلام پناه ببر... @MosighiBikalam
‏سفر كن و به هيچ‌كس هم نگو، ‏یک رابطه عاشقانه را زندگى كن و به هیچ‌کس هم نگو، ‏شاد زندگى كن و به هیچ‌کس هم نگو، آدم‌ها ‏چيزهاى قشنگ را ‏خراب می‌کنند...! @naderi_cafe | جبران خلیل جبران
Hope To See You Again.mp3
7.47M
حس خوبی پیدا میکنی اگه وقتی که داری بی‌کلام رو گوش میکنی، چشماتو ببندی و با خودت کارایی که میخوای انجام بدی رو یکی یکی مرور کنی و چند سال آینده خودتو تجسم کنی... @naderi_cafe | موسیقی بی کلام
هر روز صبح که از خواب بیدار میشی تو آینه نگاه کن و تنها کسی که آیندتو برات میسازه رو به خاطر بسپار @U_Channel
Lotus Flower.mp3
17.97M
با صدای آب جاری توی این آهنگ بیکلام همراه با پیانو تا وسط دل طبیعت رفتم و خالی شدم، بعدش تنها کلمه ای که به ذهنم می رسید آخیش بود... ‌@MosighiBikalam
به جای سلام خوبی؟ بگو : سلام و عرض ادب سلام، حالتون چطوره؟ سلام، احوالِ شما؟ عرض احترام خدمت شما حال دلتون خوبه؟ سلام، خوب هستید؟ (عبارت سلام خوبید رو بهتره به کار نبرید.) سلام، خوب هستید؟ مشتاق دیدار (مشتاق دیدار رو بعد از سلام کردن به کار ببرید.) @night_mag
‌آدمی که چندبار بیشعوریشو بهت ثابت کرده اگه بازم مثل قبل باهاش برخورد کنی تو از اونم بیشعورتری! هر کسی لیاقت شمارو نداره...! @naderi_cafe | قهوه سرد
رمان حس سرد @ManYekZanam
رمان (سرگذشت واقعی) پارت [ 76 ] Part - وای که این رشته سری دراز دارد ، حالا خنگول میخوای چیکار کنی؟ میخوای من به مامانت بگم مریض شدی نیان اینجا - نه نه !..اگه اینو بگی که بیشتر سه میشه - بگو با مسیح برنامه ریختیم بریم مسافرت ،بعد از مسافرت بیاین اینجا - نمیشه ،مهری مادریه که حتی به آب خوردن بچه هاش هم اهمیت میده ... حالا خودت ونگران نکن یه کاریش میکنم ، فوقش میگم برای مسیح کاری پیش اومد مجبور شده بره بیرون - آخه کار، اونم درست فردای عروسیش؟!! - چکار کنم نازی ! نمی تونم بگم مسیح چشم نداره من و خانواده ام و ببینه که - این زندگی خودته وخودت بهتر میتونی راستو ریستش کنی اما من نگران خودتم افرا ! تو دختر حساس و زود رنجی که تحمل بدرفتاری استاد محتشم و نداری - فعلا که تحمل کردم و به خودمم فهموندم اون فقط یه غریبه است - بسیار خوب هر طور راحتی ،از محتشم و این زندگی بگذریم ، قصد نداری بیای دانشگاه ؟! دو هفته است کلاسها شروع شده و تو قید همه چیزو زدی ممکنه عقب بیافتی - فردا هم کلاس داریم؟ - برنا مه رو فراموش کردی ؟آره کلاس داریم - فردا حتما میام توی این خونه حسابی حوصله ام سر میره - منم اونجا بی تو اصلا بهم خوش نمیگذره انگار یه چیزی گم کردم .بچه ها همش سراغت و میگیرن منم چون گفتی چیزی بهشون نگم ، نگفتم ... گفتم رفتی مسافرت - خوب کاری کردی ،حالا بگو نهار چی بخوریم - من باید برم مامان نگران میشه - بهش زنگ بزن بگو پیش من میمونی - آخه عاشق !! اونوقت نمیگه چرا مزاحم عروس داماد شدی - خوب یه چیزی ردیف کن دیگه توکه نمیخوای منو توی این خونه درندشت تنها بزاری و بری !باور کن توی این چند ساعت افسردگی گرفتم حس سرد | ادامه دارد .... [ رفتن به پارت اول رمان حس سرد ] https://eitaa.com/ManYekZanam/24001 @ManYekZanam
رمان (سرگذشت واقعی) پارت [ 77 ] Part - خوب باشه حالا دیگه خودکشی نکن ،میمونم - برا غذا سفارش پیتزا میدم چون تو عاشق پیتزایی - نمی خواد !توکه سراغ این محله رو نداری باهم یه چیزی درست می کنیم و می خوریم - از نگهبان میپرسم گوشی تلفن را برداشت و شماره نگهبانی را که روی دفترچه تلفن نوشته شده بود را گرفت و از نگهبان خواست برایشان سفارش پیتزا دهد و سپس به طرف نازنین برگشت و گفت : - حالا بیا با هم بریم اتاق من تا عصر در کنار نازنین زندگی تلخش با مسیح و موقعیتش به عنوان یک زن شوهردار را به کلی فراموش کرده بود .ولوم آهنگی که از لپ تاپش پخش میشد را تا آخر بالابرده بوده وشاد وسرمست با نازنین می گفت ومی خندید و با هم در اینترنت وفیس بوك چرخ میزدند . با صدای ضربه ای که به در خورد نگاهی پراز وحشت به نازنین دوخت .نازنین با آرامش گفت: - حتما مسیح، بلند شو درو باز کن بلند شد و درب را گشود. چون لباسش نا مناسب بود پشت در پنهان شدوسرش را از لای در بیرون آورد وخیره به او نگریست مسیح با تحقیر نگاهش کردو آرام پرسید -کسی اینجاست؟ - آره! نگاهش پر از خشم و بدبینی بود خشک و سرد دوباره پرسید : - کی؟ - نازنین! - لطف کن ولوم اهنگ و کم کن و بعد بیا اتاقم، کارت دارم وبدون اینکه منتظر جواب بماند به سمت اتاقش رفت . افرا با حرص دست مشت شده اش را در هوا به طرفش پرت کرد ونگاهش را به نازنین دوخت ،نازنین با لبخند گفت: - حالا چرا اینقدرعصبی ؟! - آخه نمی بینی ؟! حتی خواهش هاش هم دستوریه حس سرد | ادامه دارد .... [ رفتن به پارت اول رمان حس سرد ] https://eitaa.com/ManYekZanam/24001 @ManYekZanam
رمان (سرگذشت واقعی) پارت [ 78 ] Part در حالی که ولوم آهنگ را پایین می برد ادامه داد : - فکر میکنه آسمان سوراخ شده و فقط او افتاده پایین، وای که چقدر رفتارش حرصم میده ودر حالی که روی تاپ قرمزش یک بلوز سفید می انداخت باحرص گفت : - حالا هم که دستور فرمودن برم اتاقشون ، چونکه آقا کارم دارن از بین روسری هایش ،یک روسری قرمزخوشرنگ برداشت و در حالی که مقابل آینه روی سرش مرتب میکرد ادامه داد: - باید بهش بگم اینجا دانشگاه نیست و منم دانشجوش نیستم که هرجور دلش خواست باهام رفتار کنه نازنین با پوزخندی گفت : - حالا چرا داری خودتو خفه می کنی اون که نامحرم نیست در حالی که از خشم صدایش می لرزید ونفس نفس می زند گفت : - چرا هست ،توکه نمی دونی ، اون از هرکسی برامن غریبه تره ! - خنگ نشو دختر ،اینجوری فقط خودتو اذیت میکنی - فعلا برم ببینم این خودشیفته عوضی چه کاری باهام داره ،بعدا در این مورد باهم مفصل حرف میزنیم در حالی که نگاهش را به صفحه مانیتور لپ تاپ افرا انداخته بود با آرامش گفت: - باشه برو، فقط فراموش نکن که تو دانشجوی اونی و اونم استادته با این حرف نازنین مثل جن زدها به طرفش برگشت . نازنین درست میگفت ،چیزی را که افرا به کلی فراموش کرده بود ،این بود که این ترم کلاس فولادش را با مسیح گرفته بود ، با چشمهای گشاد شده به او خیره شد. نازنین که متوجه تغییر رفتارش شده بود با خنده به در اشاره کرد و گفت: - حالا برو تا طرف قاط نزده ،بعدا در این مورد مفصل صحبت میکنیم آشفته وعصبی به طرف اتاق مسیح رفت و تقه ای به در زد .صدای سرد مسیح را شنید که گفت : -بیا تو درب را گشود و با گامهای لرزان وارد اتاقش شد مسیح پشت به درب، در حال گفتگو با موبایلش بود آرام سرش را به طرفش برگرداند ودهانش را گشوده که چیزی بگوید اما با دیدنش لحظه ای جا خورد وکلام در دهانش ماسید چند ساعت افسردگی گرفتم حس سرد | ادامه دارد .... [ رفتن به پارت اول رمان حس سرد ] https://eitaa.com/ManYekZanam/24001 @ManYekZanam
🛑 نظر خودتون رو در مورد رمان حس سرد و کانال من یک زنم بنویسید.👇 http://mid-night.blogfa.com/comments/?blogid=mid-night&postid=7&p=2