eitaa logo
داروخانه معنوی
8.6هزار دنبال‌کننده
11.6هزار عکس
6هزار ویدیو
235 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
راهکارهایی برای آرامش ۲_1.mp3
زمان: حجم: 19.3M
🪴راهکارهایی برای 🫠 قسمت(دوم) 📌خودخواهی 📜همه خانواده تو هستند. حاجیه خانم رستمی فر🎙 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀 #علامه_حلی (۱۵) علامه حلی در طول حیات بابرکت خویش در راه انجام وظیفه لحظه ای از پا نا
یکی از راههای بیداری از خواب غفلت خواندن است. بهمین منظور هر روز مختصری از زندگی یک ولیّ خدا تقدیم می‌گردد: 🍀سید روح الله (مصطفوی)خمینی(۱) امام خمینی (روح الله مصطفوی خمینی) در 1 مهر سال 1281 هجری شمسی در خمین به دنیا آمد. آقا سید مصطفی، پدر ایشان از منتقدان خوانین و مأموران‌‌ دولتی بود و زمانی که روح‌الله پنج ماه بیشتر نداشت به شهادت رسید. اجداد امام خمینی اهل نیشابور بوده اند، جد سیزدهم ایشان سیدحیدر موسوی اردبیلی کردی است که از سوی دایی خود که پدر همسر او نیز بوده است به نام میرسیدعلی همدانی برای تبلیغ اسلام راهی کشمیر هند می شود. پس از این هجرت فرزندان و نوادگان سیدحیدر راه پدر را در هند ادامه می دهند؛ تا زمانی که پدربزرگ امام خمینی که به سیدهندی شهرت دارد و در هند متولد شده است، به ایران بازمی گردد و در خمین ساکن می شود. پدر بزرگ روح‌الله خمینی (سید احمد‌‌ ‌‌معروف به سید هندی) در بین سالهای ۱۲۴۰ تا ۱۲۵۰ ه . ق. از کشمیر‌‌ ‌‌راهی سفر عتبات عالیه می شود و در مدت اقامت در آنجا با یکی از اهالی خمین به‌‌ ‌‌نام یوسف خان فرفهانی‌‌ آشنا می‌شود.‌‌ یوسف خان از سید احمد دعوت می‌کند که برای ارشاد اهالی خمین به آن سرزمین مهاجرت کند... ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت 213 🌱تحمّل مشكلات و خشنودى (اخلاقى، تربيتى): 🎇🎇#حکمت۲۱۳ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ (علیه السلام): أَغْضِ
حکمت ۲۱۴ 🔻نرمخویی و کامیابی (اخلاقی،علمی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ لَانَ عُودُهُ كَثُفَتْ أَغْصَانُهُ ✅ و درود خدا بر او فرمود: كسي كه درخت شخصيت او نرم و بي عيب باشد، شاخ و برگش فراوان است. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♡┅═════════════﷽══┅┅ «امـــٰام سجّـــادﷺ𔘓» فَـــرمـــودَنـــد: ⇇كـَــسے كہ⇩⇩⇩ ⇦ در زمـــٰان غِيـــبت قــٰـائـــم مـٰــا ، ↲↲ بَــر ولٰايـــت مـــٰا اُستـــوٰار بـــٰاشـــد، ⤸ خُـــدٰاونـــد پـــٰاداش هـــزٰار شَهيـــد ⃝❍↲ أز شُهـــدٰا؎ جَنـــگ بَـــدر و اُحـــد رٰا بہ او خـــوٰاهـــد دٰاد.➺ ↶﴿بحـــٰارالأنـــوار، ج ⁵²ص¹²⁵﴾ ↷. «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
☔️ زیبای ☔️ ☔️قسمت ۳۷ ☔️تمامش رو خوندم تعجب کردم ... _مگه پسر داری؟ ... پس چرا هیچ وقت باهات نیومده مسجد؟ ... . همون طور که به پشتی مبل تکیه داده بود، گفت ... _از اینکه پسر منه و توی یه خانواده مسلمان، راضی نیست ... ترجیح میده یه نوجوان امریکایی باشه تا مسلمان ... خنده تلخی زد ... _اونم بهم میگه آدم مزخرفی هستم ... . چشم هاش بسته بود اما می تونستم غم رو توی وجودش حس کنم ... همیشه فکر می کردم آدم بی درد و غمیه ... . قرآن رو باز کردم و شروع کردم به خوندن ... اما تمام مدت حواسم به اون بود ... حس می کردم غم سنگینی رو تحمل می کنه و داشت از درون گریه می کرد ... من از دستش کلافه بودم ... از پس منطق و قدرت فکر و کلامش بر نمی اومدم ... حرف هاش من رو در شدید قرار می داد و ذهنم رو بهم می ریخت ... طوری که قدرت کنترل و مدیریت و تصمیم رو از دست می دادم .... من بهش گفتم مزخرف ... اما فقط عصبی بودم ... ترجیح می دادم اون آدم مزخرفی باشه تا من ... اما پسر اون یه احمق بود ... فقط یه احمق می تونست از داشتن چنین پدری ناراحت باشه ... یه احمق که اونقدر خوشبخت بود که قدرت دیدن و درک چنین نعمتی رو نداشت ... از صفحه 40 به بعد، حاجی رفته بود اما من تمام روز و شب، قرآن رو زمین نگذاشتم ... 18 ساعت طول کشید ... نمی دونستم هر کدوم از اون جملات، معنای کدوم یکی از اون کلمات عربی بود ... اما تصمیم گرفته بودم؛ اونو تا آخر بخونم ... . 💖این انتخاب من بود ... اما تنها انتخابم نبود ...💖 ادامه دارد... 📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۳۷ ☔️تمامش رو خوندم تعجب کردم ... _مگه پسر داری؟ ... پس
☔️ زیبای ☔️ ☔️قسمت ۳۸ ☔️نوجوان امریکایی فردا صبح، مرخص شدم ... نمی تونستم بی خیال از کنار ماجرای پسرش بگذرم ... حس_عجیبی_به_حاجی_داشتم ... پسرش رو پیدا کردم و چند روز زیر نظر گرفتم ... دبیرستانی بود ... و حدسم در موردش کاملا درست ... شرایطش طوری نبود که از دست پدرش کاری بربیاد ... توی یه باند دبیرستانی 🔥وارد شده بود ... تنها نقطه مثبت این بود ... 👈خلافکار و گنگ نبودن ... از دید خیلی از خانواده های امریکایی تقریبا می شد رفتارشون رو با کلمه 👈 بچه ان یا یه نوجوونه و اصطلاح دارن جوانی می کنن،👉 توجیح کرد ... تفننی مواد🔥 مصرف می کردن ... سیگار🔥 می کشیدن ... به جای درس خوندن، دنبال پارتی می گشتن تا مواد🔥 و الکل🔥 مجانی گیرشون بیاد ... و ... این رفتارها برای یه نوجوون 16 ساله امریکایی از خانواده های متوسط به بالای شهری، عادیه ... 👈اما برای یه مسلمان؛ نه... . من مسلمان نبودم ... من از ای بهش نگاه می کردم ... 👈یه نوجوون که درس نمی خونه، پس قطعا توی سیستم سرمایه داری جایی براش نیست ... و آینده ای نداره ... .👉 حاجی مرد خوبی بود و داشتن چنین پسری انصاف نبود ... حتی اگر می خواست یه آمریکایی باشه؛ باید یه آدم موفق می شد نه یه احمق ... . چند روز در موردش فکر کردم و یه نقشه خوب کشیدم ... من_یکی_به_حاجی_بدهکار_بودم ... . رفتم سراغ یکی از بچه های قدیم ... ازش ماشین و اسلحه اش رو امانت گرفتم ... مطمئن شدم که شماره سریال اسلحه و پلاک، تحت پیگرد نباشه ... و ... جمعه رفتم سراغ «احد» ... ادامه دارد.... 📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2