eitaa logo
داروخانه معنوی
8.6هزار دنبال‌کننده
11.6هزار عکس
6هزار ویدیو
235 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
🙏رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: 👈 هرکس در شب بیستم ماه شعبان، چهاررکعت_نماز بخواند 👈؛ در هر رکعت یک《1》 بار سوره حمد و پانزده《15》 بار سوره نصر؛ 👈 از دنیا نمی رود تا آن که مرا در خواب ببیند، و همچنین جایگاه خویش را در بهشت خواهد دید، و با افرادِ بخشنده نیک کردار محشور می شود. 🤲«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج» 🙏...با ذکر صلوات برای سلامتی آقا امام زمان «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
راهکارهایی برای آرامش ۳_1.mp3
زمان: حجم: 20.2M
🪴راهکارهای 🫠 قسمت(سوم) 📌حسادت 📜نمی خواهید محبوب مردم بشوید؟! حاجیه خانم رستمی فر🎙 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا أگـــــر« نمـــــٰاز 𔘓➛»در أوّل وَقـــــت، أز سو؎ بَنـــــده بہ سَمـــــت.↡↡ ⇠خـــــدٰا بــــٰـالا بــِـــرود۔۔۔ درخشـــٰــان و نـــــورٰانے بہ ⇇سَمـــــت بَنـــــده بـــٰــازگـــــشتہ و بہ او مےگـــــویــــَـد.↷ ⇠ تُـــــو أز مــَـــن محـــــٰافظت کــَـــرد؎، □پـــــس خُـــــدٰا تــُـــو رٰا ، ۔۔۔۔ حِفـــــظ کـــُــنـــــد...✿ ⃟ ⃟⇉ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
یکی از راههای بیداری از خواب غفلت خواندن #شرح_حال_اولیاء_خدا است. بهمین منظور هر روز مختصری از زندگی
🍀سید روح الله خمینی(۲) سیدعلی با هفده واسطه از طریق امام حسین علیه السلام به امام علی علیه السلام می رسید، و از سمت مادر نیز با شانزده واسطه سیدحسینی بود. بنابر این سیدحیدر موسوی (که جداعلای امام خمینی و خواهر زاده سیدعلی همدانی بوده است) هم از سمت پدر و هم از طرف مادر سیدحسینی بوده است. سیدحیدر در کشمیر حضور داشت، سلطان شهاب الدین شاهمیری برای او و سیدحسن سمنانی و تاج الدین سمنانی احترام بسیاری قایل بود به همین خاطر آن ها توانستند به راحتی به تبلیغ اسلام بپردازند، و پس از 5 سال که شرایط را برای ورود سیدعلی همدانی به کشمیر مناسب تشخیص دادند به مکه رفتند و پس از آن که فریضه حج را به جا آوردند راهی ایران شدند و به همراه سیدعلی و هفتصد نفر از سادات هنرمند در سال 774 یا 776 هجری قمری (مصادف با سال 751 یا 752 هجری شمسی) عازم کشمیر شدند. با ورود آنان بسیاری از هندوان و بوداییان نزد سیدعلی و مبلغان او از جمله سیدحیدر، سیدحسن و سیدتاج الدین آمدند و مسلمان شدند تا آنجا که روسای دیگر آیین ها نیز نزد آنان آمدند و به اسلام گرویدند و پس از آن معابدشان را به مسجد تبدیل کردند ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۱۴ 🔻نرمخویی و کامیابی (اخلاقی،علمی) 🎇🎇#حکمت۲۱۴ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ لَانَ
حکمت ۲۱۵ 🔻اختلاف،آفت اندیشه (اخلاقی،سیاسی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : الْخِلَافُ يَهْدِمُ الرَّأْي ✅ َو درود خدا بر او فرمود: اختلاف نابودكننده انديشه است. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۳۸ ☔️نوجوان امریکایی فردا صبح، مرخص شدم ... نمی تونستم بی
☔️ زیبای ☔️  ☔️قسمت ۳۹ ☔️ امتحانش مجانیه دم در دبیرستان منتظرش بودم ... به موبایل حاجی زنگ زدم... گوشی رو برداشت ... _زنگ زدم بهت خبر بدم می خوام دو روز پسرت رو قرض بگیرم... من به تو اعتماد کردم؛ می خوام تو هم بهم اعتماد کنی... هیچی نپرس ... قسم می خورم سالم برش می گردونم... سکوت عمیقی کرد ... _به کی قسم می خوری؟ ... به یه خدای مرده؟ ... . چشم هام رو بستم و سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم... _من تو رو باور دارم ... به تو و خدای تو قسم می خورم ... به خدای زنده تو ... . منتظر جواب نشدم ... گوشی رو قطع کردم ... گریه ام گرفته بود ... صدای زنگ مدرسه بلند شد ... خودم رو کنترل کردم ... نباید توی این شرایط کنترلم رو از دست می دادم ... بین جمعیت پیداش کردم ... رفتم سمتمش ... - هی احد ... برگشت سمت من ... - من دوست پدرتم ... اومدم دنبالت با هم بریم جایی ... اگر بخوای می تونی به پدرت زنگ بزنی و ازش بپرسی ... . . چند لحظه براندازم کرد ... صورتش جدی شد ... _من بچه نیستم که از کسی اجازه بگیرم ... تو هم اصلا شبیه دوست های پدرم نیستی ... دلیلی هم نمی بینم باهات بیام ... . . نگهبان های مدرسه از دور حواسشون به ما جمع شد ... دو تاشون آماده به حمله میومدن سمت من ... احد هم زیرچشمی اونها رو نگاه می کرد و آماده بود با اومدن اونها فرار کنه ... . . آروم بارونیم رو دادم کنار و اسلحه رو نشونش دادم ... _ببین بچه، من هیچ مشکلی با استفاده از این ندارم ... یا با پای خودت با من میای ... یا دو تا گلوله خالی می کنم توی سر اون دو تا ... اون وقت ... بعدش با من میای ... انتخاب با خودته... . - شایدم اونها اول با یه گلوله بزنن وسط مغز تو ... . خندیدم ... سرم رو بردم جلوتر ... شاید ... _هر چند بعید می دونم اما امتحانش مجانیه ... فقط شک نکن وسط خط آتشی ... . و دستم رو محکم دور گردنش حلقه کردم ... ادامه دارد... 📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
☔️ زیبای ☔️ ☔️قسمت ۴۰ ☔️ ازش فاصله بگیر چشم هاش دو دو می زد ... نگهبان اولی به ما رسید ... اون یکی با زاویه 60 درجه نسبت به این توی ساعت دهش ایستاده بود و از دور مواظب اوضاع بود ... . . اومد جلو ... در حالی که زیرچشمی به من نگاه می کرد و مراقب حرکاتم بود ... رو به احد کرد و گفت ... _مشکلی پیش اومده؟ ... . رنگ احد مثل گچ سفید شده بود ... اونقدر قلبش تند می زد که می تونستم با وجود بارونی خودم و کوله اون، حسش کنم ... تمام بدنش می لرزید ... . - نه ... مشکلی نیست ... . - مطمئنید؟ ... این آقا رو میشناسید؟ ... - بله ... از دوست های قدیمی پدرمه ... . با خنده گفتم ... _اگر بخواید می تونید به پدرش زنگ بزنید ... . باور نکرد ... دوباره یه نگاهی به احد انداخت ... محکم توی چشم هام زل زد ... _قربان، ترجیح میدم شما از این بچه فاصله بگیرید و الا مجبور میشم به زور متوسل بشم ... . . یه نیم نگاهی بهش و اون یکی نگهبان کردم ... اگر بیشتر از این طول می کشید پای پلیس میومد وسط ... آروم زدم روی شونه احد ... . . - نیازی نیست آقای هالورسون ... من این آقا رو می شناسم و مشکلی نیست ... قرار بود پدرم بیاد دنبالم ... ایشون که اومد فقط جا خوردم ... . . سوار ماشین شدیم. گفت ... _با من چی کار داری؟ ... من رو کجا می بری؟ ... . . زیر چشمی حواسم بهش بود ... به زحمت صداش در می اومد ... تمام بدنش می لرزید ... اونقدر ترسیده بود که فقط امیدوار بودم ماشین رو به گند نکشه ... . با پوزخند گفتم ... _می خوام در حقت لطفی رو بکنم که پدرت از پسش برنمیاد ... چون، ذاتا آدم مزخرفیه ... چشم هاش از وحشت می پرید ... . چند بار دلم براش سوخت ... اما بعد به خودم گفتم ولش کن... بهتره از این خواب خرگوشی بیدار شه و دنیای_واقعی رو ببینه ... ادامه دارد.... نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2