داروخانه معنوی
🔹نکات جزء ششم سوره نساء آیه ۱۴۸ سوره مائده آیات: ۳۲ و ۴۸ #استاد حاجیه خانم رستمی فر «داروخ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_6032606159385400486.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀سید روح الله خمینی(۱۶) آمریکا نیز بر سیاست های جدید خود اصرار می کرد. پهلوی این بار ب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀سید روح الله خمینی(۱۶) آمریکا نیز بر سیاست های جدید خود اصرار می کرد. پهلوی این بار ب
#احسن_القصص
🍀سید روح الله خمینی(۱۷)
عوامل رژیم پهلوی به عنوان دهقانان ساوه، در اقدامی شتابزده و وحشیانه در روز دوم فروردین ۱۳۴۲ سالروز شهادت امام صادق ﷺ (۲۵شوال) به مدرسه فیضیه حمله کردند. امام خمینی (ره) به همین مناسبت در پیامی به علمای تهران، سازش ناپذیری خود را اعلام کرد و یادآور شد «شاه دوستی یعنی غارتگری و تجاوز به احکام اسلام و کوبیدن روحانیت» و به صراحت اعلام کرد در برابر زورگویی های رژیم پهلوی تسلیم نخواهد شد و احکام خدا را هرچند کشته شود، در موقعیت های مناسب بیان خواهد کرد. ایشان در فاصله فروردین تا خرداد ۱۳۴۲، به دفعات اعتراض و انتقاد خود را به شرایط کشور و سیاست های ضداسلامی رژیم اعلام کرد.
ادامه دارد...
#شرح_حال_اولیاء_خدا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۳۰ راه بدست آوردن روزی(اقتصادی) 🎇🎇#حکمت۲۳۰ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : شَارِكُوا الَّذ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۲۳۰ راه بدست آوردن روزی(اقتصادی) 🎇🎇#حکمت۲۳۰ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : شَارِكُوا الَّذ
حکمت ۲۳۱
🌷توصیف عدل و احسان (اخلاقی،اقتصادی)
🎇🎇#حکمت۲۳۱ 🎇🎇🎇
✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) :
فِي قَوْلِهِ تَعَالَي إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ
✅و درود خدا بر او فرمود: (در تفسير آيه ۹۰ سوره نحل: خدا به عدل و احسان فرمان مي دهد) فرمود: عدل، همان انصاف است، و احسان، همان بخشش
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
علامه طهرانی:
نور #قرآن برای درمان امراض روحی
و نفسی آثار عجیبی دارد و این
مسئله غیر از مسئله تدبر در قرآن
و فهم معارف آن است؛ همین که
انسان قرآن بخواند یا از بر کند،
نفسش نورانی شده و با همین
نور از بسیاری از معاصی و گناهان
حفظ میشود و از دستبرد شیطان
و القائات و شبهات شیاطین در امان
میماند و راهش به سوی خدا هموار
میشود.
•📚رمضانماهعبودیتونور•
#ماه_رمضان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲ 🍃از زبان مجید🍃 تا تولد 9 سالگی مین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲ 🍃از زبان مجید🍃 تا تولد 9 سالگی مین
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۳
بعد از اون سال من کمتر خونه مامان جون رفتم...
بعد از ظهرا تو کوچه میرفتم و با بچه های محل فوتبال بازی میکردم...
همبازیهای زیادی پیدا کردم ولی باز ته دلم برا مینا تنگ شده بود
چند ماه بعد متاسفانه مامان جونم فوت کرد و دیگه از اون به بعد مامان و خالم کمتر میرفتن خونه مامان جون..
ولی باز دلم به همون شب نشینی های شب جمعه ها خوش بود.
اما بعد چند ماه شوهر خالم هم به خاطر شغلش انتقالی گرفت یه شهر دیگه و شانس دیدن مینا برای من خیلی کم شد
اولین باری که بعد مدتها دیدمش عید اونسال بود.
بعد از هشت نه ماه که همدیگه رو ندیده بودیم..
وقتی که شنیدم مینا اینا میخوان بیان دل تو دلم نبود
کلی خاطره نگفته از این یه مدت داشتم براش تعریف کنم...
شب قبلش تا صبح نخوابیدم و حرفام رو تو ذهنم تک تک مرور کردم که کدوم مهم تر و قشنگ تره که به مینا بگم
از جکهایی که شنیده بودم تا اتفاقات تو مدرسه همه رو ردیف کردم تو ذهنم..
با خودم گفتم حتما اونم خیلی چیزا برا گفتن داره که تعریف کنه برام.
اتاقم رو با کلی ذوق و شوق تمیز کردم
اخه مینا همیشه میومد میرفتیم تو اتاق و باهم بازی میکردیم...
.
فردا صبح دل تو دلم نبود...
ظهر که شد یهو دیدیم درومون رو زدن...
بابام رفت در رو باز کرد و منم سریع پریدم تو حیاط برای استقبال از مینا اینا
خاله اینام اومدن تو...
و مینا هم با یه چادر مشکی وارد شد و سلام کرد و...
اولین بار بود مینا رو با چادر میدیدم... خیلی باوقار شده بود ولی دلم گرفت
اخه قبلا همیشه با موهای دوگوشی بسته و دامن چین چینی میدیدمش و الان
حتی با من سلام درست و حسابی هم نکرد
یهو انگار تموم ارزوهام خشکید
وقتی وارد خونه شدیم رفت پیش خانما نشست و منم پیش بابام و شوهر خاله به بحث های کسل کننده سیاسی گوش میدادم
مینا سرش پایین بود و گاهی اوقات زیر زیرکی نگام میکرد ولی چیزی نمیگفت.
.
بلند شدم رفتم تو اتاقم...
وقتی تمیزی اتاقم دیدم و ذوق دیشبم یادم اومد حالم داشت از خودم بهم میخورد...
با گریه همه لباسام رو از کمد در اوردم و ریختم وسط اتاق ...
حس میکردم دیگه دنیا برام تموم شده.
برام این همه بی محلی مینا قابل هضم نبود برای منی که همیشه دوستش داشتم و حامیش بودم برای منی که کلی به خاطرش کتک خوردم. نمیدونستم باید چیکار کنم
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2