eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
4_6032606159385400486.mp3
زمان: حجم: 4.3M
🔹نکات جزء هفتم سوره انعام آیات: ۵۴ و ۵۹ حاجیه خانم رستمی فر «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀سید روح الله خمینی(۱۶) آمریکا نیز بر سیاست های جدید خود اصرار می کرد. پهلوی این بار ب
🍀سید روح الله خمینی(۱۷) عوامل رژیم پهلوی به عنوان دهقانان ساوه، در اقدامی شتابزده و وحشیانه در روز دوم فروردین ۱۳۴۲ سالروز شهادت امام صادق ﷺ (۲۵شوال) به مدرسه فیضیه حمله کردند. امام خمینی (ره) به همین مناسبت در پیامی به علمای تهران، سازش ناپذیری خود را اعلام کرد و یادآور شد «شاه دوستی یعنی غارتگری و تجاوز به احکام اسلام و کوبیدن روحانیت» و به صراحت اعلام کرد در برابر زورگویی های رژیم پهلوی تسلیم نخواهد شد و احکام خدا را هرچند کشته شود، در موقعیت های مناسب بیان خواهد کرد. ایشان در فاصله فروردین تا خرداد ۱۳۴۲، به دفعات اعتراض و انتقاد خود را به شرایط کشور و سیاست های ضداسلامی رژیم اعلام کرد. ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۳۰ راه بدست آوردن روزی(اقتصادی) 🎇🎇#حکمت۲۳۰ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : شَارِكُوا الَّذ
حکمت ۲۳۱ 🌷توصیف عدل‌ و احسان (اخلاقی،اقتصادی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : فِي قَوْلِهِ تَعَالَي إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ ✅و درود خدا بر او فرمود: (در تفسير آيه ۹۰ سوره نحل: خدا به عدل و احسان فرمان مي دهد) فرمود: عدل، همان انصاف است، و احسان، همان بخشش 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا علامه طهرانی: نور برای درمان امراض روحی و نفسی آثار عجیبی دارد و این مسئله غیر از مسئله تدبر در قرآن و فهم معارف آن است؛ همین که انسان قرآن بخواند یا از بر کند، نفسش نورانی شده و با همین نور از بسیاری از معاصی و گناهان حفظ می‌شود و از دستبرد شیطان و القائات و شبهات شیاطین در امان می‌ماند و راهش به سوی خدا هموار می‌شود. •📚رمضان‌ماه‌عبودیت‌و‌نور• «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
التماس دعای فرج❤️
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲ 🍃از زبان مجید🍃 تا تولد 9 سالگی مین
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۳ بعد از اون سال من کمتر خونه مامان جون رفتم... بعد از ظهرا تو کوچه میرفتم و با بچه های محل فوتبال بازی میکردم... همبازیهای زیادی پیدا کردم ولی باز ته دلم برا مینا تنگ شده بود چند ماه بعد متاسفانه مامان جونم فوت کرد و دیگه از اون به بعد مامان و خالم کمتر میرفتن خونه مامان جون.. ولی باز دلم به همون شب نشینی های شب جمعه ها خوش بود. اما بعد چند ماه شوهر خالم هم به خاطر شغلش انتقالی گرفت یه شهر دیگه و شانس دیدن مینا برای من خیلی کم شد اولین باری که بعد مدتها دیدمش عید اونسال بود. بعد از هشت نه ماه که همدیگه رو ندیده بودیم.. وقتی که شنیدم مینا اینا میخوان بیان دل تو دلم نبود کلی خاطره نگفته از این یه مدت داشتم براش تعریف کنم... شب قبلش تا صبح نخوابیدم و حرفام رو تو ذهنم تک تک مرور کردم که کدوم مهم تر و قشنگ تره که به مینا بگم از جکهایی که شنیده بودم تا اتفاقات تو مدرسه همه رو ردیف کردم تو ذهنم.. با خودم گفتم حتما اونم خیلی چیزا برا گفتن داره که تعریف کنه برام. اتاقم رو با کلی ذوق و شوق تمیز کردم اخه مینا همیشه میومد میرفتیم تو اتاق و باهم بازی میکردیم... . فردا صبح دل تو دلم نبود... ظهر که شد یهو دیدیم درومون رو زدن... بابام رفت در رو باز کرد و منم سریع پریدم تو حیاط برای استقبال از مینا اینا خاله اینام اومدن تو... و مینا هم با یه چادر مشکی وارد شد و سلام کرد و... اولین بار بود مینا رو با چادر میدیدم... خیلی باوقار شده بود ولی دلم گرفت اخه قبلا همیشه با موهای دوگوشی بسته و دامن چین چینی میدیدمش و الان حتی با من سلام درست و حسابی هم نکرد یهو انگار تموم ارزوهام خشکید وقتی وارد خونه شدیم رفت پیش خانما نشست و منم پیش بابام و شوهر خاله به بحث های کسل کننده سیاسی گوش میدادم مینا سرش پایین بود و گاهی اوقات زیر زیرکی نگام میکرد ولی چیزی نمیگفت. . بلند شدم رفتم تو اتاقم... وقتی تمیزی اتاقم دیدم و ذوق دیشبم یادم اومد حالم داشت از خودم بهم میخورد... با گریه همه لباسام رو از کمد در اوردم و ریختم وسط اتاق ... حس میکردم دیگه دنیا برام تموم شده. برام این همه بی محلی مینا قابل هضم نبود برای منی که همیشه دوستش داشتم و حامیش بودم برای منی که کلی به خاطرش کتک خوردم. نمیدونستم باید چیکار کنم 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۳ بعد از اون سال من کمتر خونه مامان جو
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۴ نمیدونستم باید چیکار کنم اخه من از بچگی همه زندگیم برا مینا بود بعنی دوست داشتم هرکاری کنم که اون خوشحال بشه و اون تایید کنه مثلا حتی موقع لباس خریدنم هم مدلی میخریدم که اون خوشش میاد و تعریف میکرد. اسباب بازیهام رو اونی رو میخریدم که مینا دوست داشت... حتی با اینکه زیاد شکلات و چیزای شیرین دوست نداشتم ولی هربار مغازه میرفتم لج میکردم تا مامانم ابنبات بخره و به مینا میدادمشون یه مدت خیلی تو خودم بودم حوصله هیچ کاری نداشتم چند بار به خونوادم اصرار کردم یه مسافرت بریم خونه خاله اینا ولی بابام مرخصی نداشت و نرفتیم . چند سال گذشت... و این رابطه ی من و مینا هر سال کمرنگ و کمرنگ تر شد... علتشم این بود خالم اینا عیدها و تابستونا به مسافرت زیارتی میرفتن و شهر ما نمیومدن و طی سال هم که میومدن به خاطر مدرسه مینا رو نمیاوردن و پیش همسایشون میموند. از مینا برام فقط یه اسم مونده بود و کلی خاطره که هرزگاهی برا خودم مرور میکردم... نمیدونستم این چه حسیه... ولی من مینا رو واقعا دوست داشتم یه دوست داشتن پاک... به هرکی میگفتم بهم میگفتن عشق بچگیه...بری دانشگاه اینقدر دختر هستن که اسم مینا هم یادت نمیمونه... امیدوار بودم همینجوری بشه... امیدوار بودم بتونم با دلم کنار بیام... . دیگه اینقدر از مینا دور شده بودم که طی این سالها اگه تو مجلس عروسی یا جایی دعوت بودیم به یه سلام علیک سرسری بسنده میکندیم و میرفتیم نمیدونم تو دل مینا چی میگذشت. ولی من به همین سلام ها دلخوش بودم. اصلا مراسم ها و این دورهمی ها رو به خاطر دیدن مینا دوست داشتم.. کلی تحلیل و بررسی میکردم که این بار سلامم رو خوب جواب داد... اینبار بد جواب داد... شاید اون از جواب سلام ها هدفی جز رفع وظیفه نداشت ولی من به همین چیزا دلم خوش بود مثلا یه بار اگه بعد سلام احوال پرسی میکرد که دیگه دلم میلرزید اگه لبخند میزد که دیگه هیچی...کلی تو رویا سیر میکردم . مینا بزرگ و بزرگ تر میشد و منم کم کم هرچی از سن بلوغم میگذشت... کم کم ریش و سبیل هام داشت درمیومد... 🍃از زبان مینا:🍃 روزها میگذشت و بزرگ و بزرگ تر میشدم... نمیدونستم چرا من باید یه پارچه سیاه سرم باشه ولی بقیه دوستام نه 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2