eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
اخرین قربانی
خدا را شکر با توکل بر خدا و کمک شما عزیزان ۲۷ روز برای سلامتی آقا جانمون حضرت مهدی عجل الله و سلامتی رهبر عزیزمون و رزمندگان اسلام و مردم ایران قربانی انجام شد از همگی قبول باشه🌹
داروخانه معنوی
حکمت ۲۶۱ مظلومیت امام علیه السلام (سیاسی،تاریخی) 🎇🎇#حکمت۲۶۱ 🎇🎇🎇 💥 وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَ
حکمت ۲۶۲ 🔹مشکل حق ناشناسی(اعتقادی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨ وَ قِيلَ إِنَّ الْحَارِثَ بْنَ حَوْطٍ أَتَاهُ فَقَالَ أَ تَرَانِي أَظُنُّ أَصْحَابَ الْجَمَلِ كَانُوا عَلَي ضَلَالَةٍ . فَقَالَ ( عليه السلام ) : يَا حَارِثُ إِنَّكَ نَظَرْتَ تَحْتَكَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَكَ فَحِرْتَ إِنَّكَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ وَ لَمْ تَعْرِفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ . فَقَالَ الْحَارِثُ : فَإِنِّي أَعْتَزِلُ مَعَ سَعِيدِ بْنِ مَالِكٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ ، فَقَالَ ( عليه السلام ) : إِنَّ سَعِيداً وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ لَمْ يَنْصُرَا الْحَقَّ وَ لَمْ يَخْذُلَا الْبَاطِلَ . ✅و درود خدا بر او فرمود: (حارث بن حوت نزد امام آمد و گفت: آيا چنين پنداري كه من اصحاب جمل را گمراه مي دانم؟ چنين نيست، امام فرمود:) اي حارث تو زير پاي خود را ديدي، اما به پيرامونت نگاه نكردي، پس سرگردان شدي، تو حق را نشناختي تا بداني اهل حق چه كساني مي باشند؟ و باطل را نيز نشناختي تا باطل گرايان را بداني. (حارث گفت من و سعيد بن مالك، و عبدالله بن عمر، از جنگ كنار مي رويم، امام فرمود:) همانا سعيد و عبدالله بن عمر، نه حق را ياري كردند، و نه باطل را خوار ساختند. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا رئیـــس‌جمهـــور آمـــریـــکا ، مـــرتـــب مےگـــویـــد⇩⇩⇩ کہ ارتـــش مـــا قـــو؎تـــریـــن ارتـــش دنیـــا اســـت. قـــو؎تـــریـــن ارتـــش دنیـــا، گـــاهےممکـــن اســـت آنچـــنـــان ، سیـــلےبـــخـــورد کہ نتـــوانـــد از جـــا بـــلنـــد شـــود. «شهیـــدامـــام‌خـــامـــنه‌ا؎𔘓» «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم جهاد... در کف خیابانهای ایران عزیز به یاد همه شهدا خصوصا رهبرشهیدمون و ان‌شاءالله با نگاه امام عزیزمون علیه السلام 🇮🇷🇮🇷🇮🇷 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۶ -چطوردرک نمیکنم...مگه من کمتر از شم
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۴۷ . تا اینکه یه روز زینب بهم پیام داد و با گریه گفت: -سلام -سلام...چی شده؟ چرا شکلک گریه؟ -اقای مهدوی برام دعا کنین...برام دعا کنین که خدا کمکم کنه...دعا کنین که خدا یه راه نجاتی بهم نشون بده و اون چیزی پیش بیاد که خیر و صلاحمه -چی شده خانم اصغری؟ من دارم نگران میشم -ببخشید شما رو هم ناراحت کردم برام دعا کنین -بگید شاید بتونم کمکی کنم -راستش عموم زنگ زده به بابام و گفت که قرار بیان خواستگاریم برای پسر عموم -خب پس چرا ناراحتین؟ -اخه هیچ علاقه ای بین ما نیست -مطمئنید...شاید پسر عموتون یکی مثل من باشه در برابر مینا..نزارید یه مجید دیگه له بشه ...شاید واقعا از ته دل دوستتون داره ولی خجالت میکشه بیان کنه...مثل من بی عرضه -نههه اقا مجید..قضیه ما کاملا فرق داره... پسرعموم خودش به من گفته سالهاست از دختر دیگه ای خوشش میاد ولی نمیتونه به خانوادش بگه... از پدرش.. . -خب چی شده حالا یهویی میخوان بیان خواستگاری شما؟ -نمیدونم والا...عموم میگه این دوتا جوون مجردن تو خانواده و هم خونن و خوبه که بهم برسن -خب همینجوری که نمیشه...پدر شما چیزی نمیگن؟ چرا...میگه خودت مختاری ولی چه کسی بهتر از پسرعموت... از طرفی عموم برادر بزرگه و بابام میگه حداقل یه دلیل قانع کننده بیار برای رد کردنش برام دعا کنید... . (تو دلم لعنت فرستادم به این شانسم.. به اینکه به هرچیزی فکر میکنم خدا ازم میگیردش... قطعا ماجرای زینب هم به خاطر اینکه که من بهش فکر کردم و اون گرفتار این ماجرا شده...وگرنه تا الان که خبری نبود از این قضایا ...اصلا این نحسی وجود منه...مجید دست و پا چلفتی بازم باختی...خوب شد به خود زینب چیزی نگفتم که الان اونم زندگیش برای من خراب بشه ولی یکهو یاد حرف خود زینب بعد از مسابقه افتادم که میگفت تو هر مسابقه ای تا اخرین_نفس قبل از پایان مسابقه بجنگ و دعا و تلاش کن برای پیروزی ولی بعد مسابقه نتیجه هر چیزی شد دیگه حسرت نخور.... یادم افتاد که میگفت همه_زندگی ما یک مسابقه هست.) . . چند روز بعد به زینب پیام دادم.. -سلام...خوبید خانم اصغری؟ چه خبرا؟ -سلام...ممنونم.... هیچی..گرفتاری پشت گرفتاری . -چی شده؟ -وسط این گرفتاری نمیدونم کی از کجا پیداش شده زنگ زده خونمون که فردا بعد از ظهری بیان خواستگاری زنونه و اشنایی اولیه.. . -خب حالا چرا ناراحتید؟ -خب اخه شاید مجبور بشم بین دونفر ادم یکی رو انتخاب کنم درحالیکه هیچ شناختی ندارم ازشون . -ببخشید منو.. 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2