داروخانه معنوی
حکمت ۲۶۱ مظلومیت امام علیه السلام (سیاسی،تاریخی) 🎇🎇#حکمت۲۶۱ 🎇🎇🎇 💥 وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۲۶۱ مظلومیت امام علیه السلام (سیاسی،تاریخی) 🎇🎇#حکمت۲۶۱ 🎇🎇🎇 💥 وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَ
حکمت ۲۶۲
🔹مشکل حق ناشناسی(اعتقادی)
🎇🎇#حکمت۲۶۲ 🎇🎇🎇
✨ وَ قِيلَ إِنَّ الْحَارِثَ بْنَ حَوْطٍ أَتَاهُ فَقَالَ أَ تَرَانِي أَظُنُّ أَصْحَابَ الْجَمَلِ كَانُوا عَلَي ضَلَالَةٍ .
فَقَالَ ( عليه السلام ) : يَا حَارِثُ إِنَّكَ نَظَرْتَ تَحْتَكَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَكَ فَحِرْتَ إِنَّكَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ وَ لَمْ تَعْرِفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ .
فَقَالَ الْحَارِثُ : فَإِنِّي أَعْتَزِلُ مَعَ سَعِيدِ بْنِ مَالِكٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ ، فَقَالَ ( عليه السلام ) :
إِنَّ سَعِيداً وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ لَمْ يَنْصُرَا الْحَقَّ وَ لَمْ يَخْذُلَا الْبَاطِلَ .
✅و درود خدا بر او فرمود: (حارث بن حوت نزد امام آمد و گفت: آيا چنين پنداري كه من اصحاب جمل را گمراه مي دانم؟ چنين نيست، امام فرمود:) اي حارث تو زير پاي خود را ديدي، اما به پيرامونت نگاه نكردي، پس سرگردان شدي، تو حق را نشناختي تا بداني اهل حق چه كساني مي باشند؟ و باطل را نيز نشناختي تا باطل گرايان را بداني. (حارث گفت من و سعيد بن مالك، و عبدالله بن عمر، از جنگ كنار مي رويم، امام فرمود:) همانا سعيد و عبدالله بن عمر، نه حق را ياري كردند، و نه باطل را خوار ساختند.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
رئیـــسجمهـــور آمـــریـــکا ،
مـــرتـــب مےگـــویـــد⇩⇩⇩
کہ ارتـــش مـــا
قـــو؎تـــریـــن ارتـــش دنیـــا اســـت.
قـــو؎تـــریـــن ارتـــش دنیـــا،
گـــاهےممکـــن اســـت آنچـــنـــان ،
سیـــلےبـــخـــورد
کہ نتـــوانـــد از جـــا بـــلنـــد شـــود.
«شهیـــدامـــامخـــامـــنها؎𔘓»
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
بریم جهاد...
در کف خیابانهای ایران عزیز
به یاد همه شهدا خصوصا رهبرشهیدمون
و انشاءالله با نگاه امام عزیزمون علیه السلام
#هر_ایرانی_یک_رزمنده 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۶ -چطوردرک نمیکنم...مگه من کمتر از شم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۶ -چطوردرک نمیکنم...مگه من کمتر از شم
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۴۷
.
تا اینکه یه روز زینب بهم پیام داد و با گریه گفت:
-سلام
-سلام...چی شده؟ چرا شکلک گریه؟
-اقای مهدوی برام دعا کنین...برام دعا کنین که خدا کمکم کنه...دعا کنین که خدا یه راه نجاتی بهم نشون بده و اون چیزی پیش بیاد که خیر و صلاحمه
-چی شده خانم اصغری؟ من دارم نگران میشم
-ببخشید شما رو هم ناراحت کردم برام دعا کنین
-بگید شاید بتونم کمکی کنم
-راستش عموم زنگ زده به بابام و گفت که قرار بیان خواستگاریم برای پسر عموم
-خب پس چرا ناراحتین؟
-اخه هیچ علاقه ای بین ما نیست
-مطمئنید...شاید پسر عموتون یکی مثل من باشه در برابر مینا..نزارید یه مجید دیگه له بشه ...شاید واقعا از ته دل دوستتون داره ولی خجالت میکشه بیان کنه...مثل من بی عرضه
-نههه اقا مجید..قضیه ما کاملا فرق داره... پسرعموم خودش به من گفته سالهاست از دختر دیگه ای خوشش میاد ولی نمیتونه به خانوادش بگه... #میترسه از پدرش..
.
-خب چی شده حالا یهویی میخوان بیان خواستگاری شما؟
-نمیدونم والا...عموم میگه این دوتا جوون مجردن تو خانواده و هم خونن و خوبه که بهم برسن
-خب همینجوری که نمیشه...پدر شما چیزی نمیگن؟
چرا...میگه خودت مختاری ولی چه کسی بهتر از پسرعموت... از طرفی عموم برادر بزرگه و بابام میگه حداقل یه دلیل قانع کننده بیار برای رد کردنش برام دعا کنید...
.
(تو دلم لعنت فرستادم به این شانسم.. به اینکه به هرچیزی فکر میکنم خدا ازم میگیردش... قطعا ماجرای زینب هم به خاطر اینکه که من بهش فکر کردم و اون گرفتار این ماجرا شده...وگرنه تا الان که خبری نبود از این قضایا ...اصلا این نحسی وجود منه...مجید دست و پا چلفتی بازم باختی...خوب شد به خود زینب چیزی نگفتم که الان اونم زندگیش برای من خراب بشه
ولی یکهو یاد حرف خود زینب بعد از مسابقه افتادم که میگفت تو هر مسابقه ای تا اخرین_نفس قبل از پایان مسابقه بجنگ و دعا و تلاش کن برای پیروزی ولی بعد مسابقه نتیجه هر چیزی شد دیگه حسرت نخور....
یادم افتاد که میگفت همه_زندگی ما یک مسابقه هست.)
.
.
چند روز بعد به زینب پیام دادم..
-سلام...خوبید خانم اصغری؟ چه خبرا؟
-سلام...ممنونم.... هیچی..گرفتاری پشت گرفتاری
.
-چی شده؟
-وسط این گرفتاری نمیدونم کی از کجا پیداش شده زنگ زده خونمون که فردا بعد از ظهری بیان خواستگاری زنونه و اشنایی اولیه..
.
-خب حالا چرا ناراحتید؟
-خب اخه شاید مجبور بشم بین دونفر ادم یکی رو انتخاب کنم درحالیکه هیچ شناختی ندارم ازشون
.
-ببخشید منو..
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۷ . تا اینکه یه روز زینب بهم پیام داد
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۴۸
_ببخشید منو...
.
-خواهش میکنم...شما که کاری نکردید... شما ببخشید که من با حرفام ناراحتتون کردمراستش نمیدونستم با کی صحبت کنم توی اون حال و به شما گفتم...اصلا اون لحظه تو حال خودم نبودم...بازم ببخشید...
-اخه یه چیزی شده
-چ چیزی؟
-نمیدونم چجوری بگم بهتون
-در مورد کلاس ها و دانشگاست؟ نکنه نمره امتحانا اومده؟ نکنه باز یه بدبختی دیگه اضافه شده به بدبختیام
-نه نه...اصلا صحبت اون نیست...
-خب پس چی؟ استرس گرفتم...بگید دیگه
-راستش...راستش اون خانمی که زنگ زد خونتون مامان من بود
.
بعد گفتن این حرف ضربانم یهو بالا رفت
صدای قلبم رو خودم میشنیدم...
داشتم سکته میکردم...
با خودم میگفتم یعنی حالا عکس العملش چیه
از استرس داشتم قبض روح میشدم .
چند دقیقه سکوت بود ...
و پیامی بین ما رد و بدل نشد و تا اینکه زینب گفت:
-یعنی چییی؟ من اصلا باورم نمیشه...مادر شما؟. چرا اینقدر یهویی...چرا خودتون چیزی نگفتین؟
.
با دیدن واکنش زینب و این پیامش یکم ته دلم قرص شد
که حداقل عصبانی نیست و خب یکم جسورتر شدم تو حرف هام و گفتم:
-تصمیمم که اصلا یهویی نبود ولی علت اینکه این کار یهویی شد این بود که خب نمیخواستم بهترین_فرد حال حاضر زندگیم رو به همین راحتیا ببازم زینب خانم...راستش من خیلی از شما پیش مامانم تعریف کردما...مبادا فردا با یه دختر کم حوصله و گریان مواجه بشه
.
_چشم اقا مجید🙂
.
با فرستادن این شکلک فهمیدم دل زینب هم به سمت منه...
و میشد گفت اگه ازم خوشش نیاد حداقل بدش هم نمیاد...
حداقل مثل مینا با چشم بسته و بدون اینکه حرفام رو بشنوه ردم نمیکنه...
حداقل برای خانوادم احترام قائله...
حداقل برام نقش بازی نمیکنه...
حداقل اگه جوابش نه باشه دیگه با احساساتم بازی نمیکنه و منو ماه ها در انتظار نمیزاره...
.
راستیتش اولین بار بود که این حس رو تو زندگیم داشتم...
حس اینکه یکی برات ارزش قائله
حس اینکه یکی دوستت داره...
اولین بار بود که حس اینو داشتم که اوضاع داره اونجوری پیش میره که دلم میخواد...
اما خدا کنه که واقعا همونطوری پیش بره که فکرش رو میکنم .
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2