#پارت_هشتم
یک سال گذشت ، پسر ها به همان قطاری که با هم آشنا شدند بازگشتند ، همان کوپه ی شماره ۴٫۴ ، همه خوشحال بودند بجز سیریوس ، سیریوس انگار پریشون تر از همیشه بود ، ذهنش پیش بقیه غارتگران نبود تا این که در کوپه باز شد ، یک پسر دقیقا شکل سیریوس اما کوچک تر جلوی در ایستاد ، با لحنی حق به جانب گفت «سیریوس اوریون بلک مگه مامان نگفت دیگه با این علاف ها نگردی؟»
سیریوس کمی خجالت زده گفت« امممم...بچه ها این داداش کوچیکمه....رگی»
رگولوس گفت«رگولوس هستم نه رگی»
جیمز جلو رفت ، دستش رو دراز کرد«خوشبختم آقای رگولوس بلک ، من جیمز پاترم»
رگولوس به تعفن به دست جیمز نگاه کرد ، صورتش رو جمع کرد انگار چیز چندش آوری دیده باشه«عیو ، پاتر ، دستت رو جمع کن»
رگولوس سمت سیریوس برگشت«باشه نیا سیریوس ولی از من توقع نداشته باش به مامان نگم»
رگولوس میره و در رو محکم پشت سرش میبنده
جیمز«چه خوشگل و ناز بود»
سیریوس«ناز؟ واقعا ناز؟ نزدیک بود گازت بگیره»
جیمز«ادم دوست داره به عنوان صبحانه بخورتش»
سیریوس«چیمیگی پاتر؟ اسکل شدی؟»
ریموس سرش رو از روی کتاب بالا میاره«بود»
جیمز با لحن اعتراضی میگه«ریموس»
ریموس با حالتی خنثی میگه«جانم؟»