eitaa logo
"Letters to Mari"
18 دنبال‌کننده
16 عکس
1 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
آنجلا، برعکس همیشه توی اتاقش نشسته بود و مطالعه می‌کرد! صدای تق تق در بلند شد. +کیه؟ آنجلوس بود: میشه بیام تو؟ و قبل از اینکه جوابی دریافت کند در را باز کرد:خب.. یه اتفاق عجیب.. شاید ترسناک افتاده.. لطفا بیا! دستش رو گرفت و دنبال خودش کشید. آنجلا خیلی از این پریشانی آنجلوس تعجب کرد. اما بر خلاف انتظارش، وقتی به سالن رسیدند اون هم خشکش زد. ماریوس وسط سالن نشسته بود و زار زار گریه میکرد: من خانوم کوچولو می‌خوامممم! من دلم برای گل های قشنگم تنگ شدههه.. فک آنجلا نزدیک بود روی زمین بیافته. یه لحظه مکث کرد و با تامل به زمین خیره شد..: می‌دونم باید چیکار کنم.. با قدم های جدی و محکم جلو رفت. کنار ماریوس نشست، و با صدای بلندی زد زیر گریه: منم آقا کوچولو میخواممممم... حتی توی داستان ها هم تنها بودممممم..‌ آنجلوس بهت زده بهشون نگاه کرد: فکر میکردم ازت کمک خواسته بو-.. عا.. چی بگم والا.. دو دستی سرش رو محکم گرفت و روی زمین نشست. «نگرانم که منم بهشون بپیوندم! آخه این چه کاریه.. وسط کار و زندگی.. باهم بشینیم گریه کنیم؟ البته دلیلمون متفاوته.. حداقل من برای چیزای واقعی گریه می‌کنم...!؟»
"Letters to Mari"
نیلی تنها مانده بود. خواست با بازگشت، مخالفتش را اعلام کند که ملکه دستش را بالا آورد. «با اجازه شخص
پارت‌اول بخش‌دوم؛ "برشی از داستانی‌که‌وجود‌ندارد" خانه‌ها در آتش می‌سوختند. بوی دود و خون، با زجه‌ها و فریادهای بی‌پایان در هم آمیخته بود و تمام ذهن کاملیا را پر کرده بود. نمی‌دانست چگونه به اینجا رسیده است. با بهت اطرافش را نگاه کرد. انگار تازه عمق فاجعه برایش قابل درک می‌شد. درست روبه‌رویش، پیکر بی‌جان آنجلا و آنجلوس روی زمین افتاده بود. نفسش در سینه حبس شد. صداها در هم پیچیدند و ذهنش به ساعتی قبل پرتاب شد... آنجلا با ذوق از شیرینی‌های گرم و تازه‌ای که مادرش پخته بود تعریف می‌کرد و با خنده، یکی‌یکی آن‌ها را به زور در دهان امیلیا می‌گذاشت. امیلیا میان خنده و اعتراض تقلا می‌کرد و کاملیا، با وجود حفره‌ی بزرگی که در قلبش داشت، گرمای چیزی را لمس کرد که مدت‌ها از آن محروم مانده بود؛ خانواده. آن لحظه آن‌قدر آرام و دلنشین بود که نفهمید زمان چگونه گذشت. ناگهان آنجلوس سراسیمه به داخل اتاق دوید. «جمع کنید! سریع! باید بریم... کاملیا باید از اینجا بره! زود!» سینی از دست آنجلا رها شد و با صدایی بلند روی زمین افتاد. شیرینی‌های تازه روی کف اتاق پخش شدند و زیر پا له شدند. کاملیا نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده است. چرا باید فرار می‌کرد؟ آن خواهر و برادر چه چیزی را از او پنهان می‌کردند؟ اما حتی فرصتی برای پرسیدن پیدا نکرد. لنگه‌های در با ضربه‌ای سهمگین از هم باز شدند و سربازان سلطنتی اتاق را محاصره کردند. آنجلوس بی‌درنگ خودش را سپر دخترها کرد، شمشیرش را از نیام بیرون کشید و روبه‌روی سربازان ایستاد.
آنجلا خودش رو بیشتر در آغوش کشید.. +الان چی..؟ به نظر میاد اون پیچک سمی تا ابد قلبم رو احاطه کرده.. فشارش رو که بیشتر می‌کنه انگار نفس کشیدن هم سخت میشه.. چشمای قرمزش رو به آنجلوس دوخت.. +تمام مدت جلوی من و ماریوس وایسادین.. تلاشتون رو کردین که ازمون محافظت کنین.. اما نتیجه چیشد؟ با بی‌روحی هیچکدوممون دووم نمیاریم.. آه.. از این چیز بی عشقی که بهش تبدیل شدیم متنفرم! نفس عمیقی کشید. دستش رو به دیوار گرفت و بلند شد.‌ +می‌دونی.. خدا بخشندست. اما حتی اگه خدا ببخشتت هم یقه ی خودت رو ول نمیکنی نه؟ نفس عمیقی کشید و دستاش رو باز کرد. انگار آخرین باری است که دستش به اکسیژن می‌رسد.. +کی گفته سخت نیست؟ وقتی یه چیز تیز دستت رو ببره هرچقدر تکونش بدی بیشتر درد میگیره! اما چه میشه کرد؟ میخوای تا ابد اینجا بشینی و غصه ی تیر توی قلبت رو بخوری؟ بهت گفتن که پیچک ها وقتی کم تحرک باشی بیشتر رشد میکنن؟
"Letters to Mari"
آنجلا خودش رو بیشتر در آغوش کشید.. +الان چی..؟ به نظر میاد اون پیچک سمی تا ابد قلبم رو احاطه کرده..
معلومه که با تنفر قلبت آروم میگیره.. کافیه بلند بلند تکرار کنی «من ازش متنفرم!» و مثل آب روی آتیش عمل می‌کنه.. اما میدونی چه هزینه گزافی داره؟ تو قلبت رو.. عشقت رو.. زیر پا میذاری و نابودشون می‌کنی برای اینکه درد رو تحمل نکنی.. بدجنس میشی و زخم میزنی که آسیب نبینی.. اما اصلا چقدر ما توی این دنیا هستیم که اینطوری تباهش کنیم.؟ بزرگترین سرمایه انسان قلبشه.. اونه که مسیر رو بهت نشون میده و سر منشا حال خوبت میشه.. واقعا ارزشش رو داره..؟
اگه قرار نیست سایه برگرده و ستاره‌ی قلبم رو دوباره روشن کنه، خودم انجامش میدم...
+عام.. آنجلا.. من شنیدم چی داشتی میگفتی.. ماریوس مردد جلو اومد. روی صندلی روبروی آنجلا نشست و مردد ادامه داد. +خب.. من بهشون فکر کردم.. تو درست میگفتی.. یه سری از آدما هستن که مدام ازمون انتظار دارن رفتارمون رو تغییر بدیم و با اونا همرنگ بشیم.. آنجلا خودش رو جلو کشید و دستاش رو روی میز گذاشت. چنان هیجان‌زده به نظر می‌رسید که اگر خرگوش بود، مطمئنا گوش هایش سیخ شده بودند. -زدی به هدف! منم همینو میگم! همیشه ازمون انتظار داشتن بهتر بشیم تا اونا بیشتر امن و راحت باشن، درحالی که ما هم ادمیم!‌ماهم آسیب و زخم و گذشته و آینده داریم و اونا نقش اصلی زندگی نیستن! من هیچ وقت نگفتم ما مهم تر هستیم یا چی، اما اونا حق ندارن ما رو موظف بدونن که مدام همرنگشون بشیم. مگه آفتاب پرستیم؟ نگاه ناراضی اش را دزدید.. -اینقدر اتفاق افتاده بود که حتی فکر نمی‌کردیم اونا هم در مقابل ما مسئولیت داشته باشن! بیا این خودش مدرک که الان تازه باورش کردی! ماریوس سرش را تکان داد و کلافه، نفس عمیقی کشید. +حرفت درست بوده آنجلا.. اما روش بروزش اصلا.. با عصبانی شدن و از کوره در رفتن حرفت اشتباه تلقی میشه حتی اگه درست باشه.. شاید اگه آروم تر بیانش میکردی منم زودتر بهش فکر میکردم...
آنجلوس نفس عمیق کشید. چشمانش را بست و اجازه داد جریان هوا را روی پوستش احساس کند.. آروم باش آنجلوس.. ما صدای آنجلا رو نمی‌شنویم.. اصلا مهم نیست که مثل یک بچه ی سه ساله جیغ میزنه و پا به زمین میکوبه تا به خواسته‌ش برسه.. اصلا مهم نیست که داره روی اعصابت آب جوش می‌ریزه و پیشامده.. پیشمیاد.. دوباره نفس عمیق‌تری کشید.. هنوز صدای آنجلا مثل ناخن بر تخته سیاه مغزش کشیده می‌شد.. اما خاصیت بچه ها گریه و زاری بود.. نه..؟