eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. نفور
261 دنبال‌کننده
55 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @poshtibany_Aylar کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ¹⁵ Fasl ² فردا صبح)) حامی: کم کم از خواب بیدار شدم دیدم دریا خودشو تو بغ.لم جمع کرده و درسا هم بغ.لشه معلوم بود حسابی گرمشونه خیس عرق شدن پنجره های اتاق و باز کردم و درسا رو از بغل.ش جدا کردم رفتم پایین و لباسامو عوض کردم که برم نون بگیرم شروین: سلام صبح بخیر کجا اول صبحی؟ حامی: صبح بخیر میرم نون بگیرم شروین: وایسا منم لباس بپوشم بیام حامی: اوکی زود باش ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ¹⁶ Fasl ² شروین لباسش و عوض کرد و اومد سمت حامی)) شروین: بریم داداش؟ حامی: بریم راه افتادیم و قدم زنان رفتیم به سمت نونوایی تو فکر بودم که با صدای شروین به خودم اومدم شروین: حامی داداش؟خوبی؟ حامی: اره بابا ،جان کاری داری؟ شروین: درسا رو می‌خوای چیکار کنی؟ حامی: واقعا نمیدونم احتمالا روز برگشت به ایران شاید حتی زودتر تحویل پلیس بدمش تا خانوادش رو پیدا کنن شروین: کی میری ایران؟ حامی: نمیدونم نهایت سه یا چهار روز دیگه .. ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
یادی کنیم از استوری های قدیمی صالحی:)
سلاام ظهرتون بخیر باشه👀💕!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلااام روزتون بخیر باشه 💙>.
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ¹⁷ Fasl ² شروین: هوففف باشه جانا : کم کم از جام بلند شدم وای چقدر خسته بودم و هنوزم خسته ام چشم که وا کردم شروین نبود رفتم دم در اتاق دریا و حامی و در زدم .. دریا : اوووم ، جانم ؟ جانا : اجازه هست بیام تو ؟ دریا : آره آره بیا بلند شدم نشستم و موهام و بستم بالا که چشمم خورد به درسا که محکم چسبیده بود بهم با کلی داستان از خودم جداش کردم و رفتم در و باز کردم سلااام صبح بخیررر جانا : سلام عشقم صبح توعم بخیر حامی کو ؟ دریا : عا راست میگی اصلا حواسم نبود که نیست😂 جانا : نچ نچ نو که اومد به بازار داداش بدبختم شد دل آزار ؟ دریا : خب چیکار کنم عیش😂 جانا : حالا بسه شاید رفتن با شروین بیرون بیا بریم آلبوم عکسامون که رسید و نشونت بدم .. دریا : درسا تنها میمونه بیار اینجا جانا دستم و کشید .. جانا : نترس فرار نمیکنه که بیا بریم دریا : باوش ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ¹⁸ Fasl ² دریا : با جانا رفتیم تو اتاق خوابشون و مشغول دیدن عکسا شدیم انقدر جانا عجله کرد یادم رفت در اتاقمونو قفل کنم.. چند ساعتی گذشت و بلاخره تموم شد رفتم سمت در اتاق که به درسا سر بزنم ولی خبری از درسا نبود .. درسا ؟کجایی تو بچه ؟ جانا: چخبره چیشده ؟ دریا : جانا درسا نیست جانا: وا مگه میشه همین جاهاس شلوغش نکن دریا : همینطور که اتاق هارو می گشتم چشمم خورد به در ورودی که باز بود ج جانا ؟ جانا : جونم چیشده ؟ دریا : فک کنم رفته بیرون اون بچس الان دوباره گم میشه جانا : بیا بریم احتمالا هنوز زیاد دور نشده پله هارو پایین که رفتیم نفهمیدم دریا دقیقا چی دید که اونطوری دویید به سمت پایین منم پشت سرش رفتم تا ببینم چیشده ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★