eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
261 دنبال‌کننده
55 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @poshtibany_Aylar کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ²⁴ Fasl ² دریا : لباسم و پوشیدم و یه میکاپ ریزی کردم شالمم سرم کردم تا صدا حامی درنیاد آماده بودم حامی بیاد که نوتیف پیامش اومد .. "سلام من رسیدم بیاید پایین" جانا ؟ جانا : جونم آجی ؟ دریا : ما میریم کار نداری ؟مراقبت کن تنهایی جانا : نه بابا نگران نباش برید خوش بگذره دریا : قربونت کاری داشتی زنگ بزن خدافظ جانا: چشم خدافظ عشق عمه بای بای درسا دست تکون داد و رفتن )) حامی : به دختر قشنگم چطوری درسا خانوم درسا لپ حامی و بو..سید )) درسا : خوبم بابایی حامی : عاقربونت برم دریا خانوم چطورن؟ دریا : خوبممم حامی یه جعبه از داشبرد آورد جلو و گرفت جلوی دریا )) حامی : مال شماس مبارکهه دریا بازش کرد )) دریا : وایییی مال منه ؟خیلیییی قشنگههه😭 حامی : مبارکت باشه دورتبگردم درسا : پس من چییی🙄 ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ²⁵ Fasl ² حامی : عام واسه شماعم صبر کن از پشت صندلی یه عروسک آورد و گرفت سمت درسا )) اینم مال شما گلدختر درسا پرید بغل حامی و لپش و بو..سید )) درسا : مرسی باباجونننن حامی : فداتشم سوار شدن و راه افتادن درسا چند دیقه ای بود خوابش برده بود و حامی شروع به صحبت کرد حامی : دریا دورتبگردم ما به هر حال این بچه رو باید تحویل بدیم این بچه مادر پدر داره الان میدونی چقدر نگرانشن؟ دریا : حامی باز شروع نکن یبار گفتم نمیزارم اینکارو کنی این بچه من و تو رو مامان بابای خودش میدونه حامی : دریا عصبیم نکن به حرف گوش کن همین الان باید ببریم تحویلش بدیم دریا : تو داری منو عصبی میکنی حامی یبار دیگه حرفش و بزنی دیگه باهات کاری ندارم حامی : وای بس کن دریا داری بچگانه رفتار میکنی دریا : ح حامی جلوتو ببین کامیون داره میاد سیاهی مطلق )) ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ²⁶ Fasl ² سه ماه بعد )) حامی : دریا همچنان توی کما بود .. سه ماه بود که نه حرکتی میکرد و نه صدایی ازش میومد روز و شبم شده بود خودخوری که من باعث شدم روی تخت بیمارستان باشه صبح تا شب بیمارستان بودم وجب به وجب بیمارستان و متر میکردم از بس راه میرفتم تا بلکه خبر خوبی برسه درسا شب تا صبح گریه میکرد و کسی جلودارش نبود نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم ولی اون خیلی بهم وابسته تر بود چند باری میخواستم تحویلش بدم که یاد حرفای آخر دریا افتادم و پشیمون شدم حق با اون بود این بچه وابسته ی ما شده مثل هر روز روی صندلی نشسته بودم که دیدم جانا و درسا دارن میان درسا مثل همیشه با چشمای سرخ به طرفم میدوید و از سر بیمارستان صدای بابا گفتنش به گوش میرسید درسا : باباجوون حامی و بغ.ل کرد )) حامی : سلام دخترکم ، باز گریه کردی که درسا : بابایی مگه نگفتی مامان خوب میشه میاد چرا نیومد پس دلم تنگ شده براش حامی لبخندی سرد زد لبخندی پر از درد موهای درسا رو کشید کنار حامی : میاد باباجون مامان یکم خستس باید استراحت کنه زود میاد پیشمون تو همون حین دکتر رسید )) دکتر : یکم هوشیاریشون اومده بالا میتونید ببینیدش اما بچه نه جانا : داداش میشه من برم اول ؟ حامی سری تکون داد و جانا رفت داخل )) ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
درسا‌خآنوم🌝💕..
استوری های جدید جنآب صالحی :)👀