𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁴
Fasl ²
دریا :
لباسم و پوشیدم و یه میکاپ ریزی کردم شالمم سرم کردم تا صدا حامی درنیاد آماده بودم حامی بیاد که نوتیف پیامش اومد ..
"سلام من رسیدم بیاید پایین"
جانا ؟
جانا :
جونم آجی ؟
دریا :
ما میریم کار نداری ؟مراقبت کن تنهایی
جانا :
نه بابا نگران نباش برید خوش بگذره
دریا :
قربونت کاری داشتی زنگ بزن خدافظ
جانا:
چشم خدافظ
عشق عمه بای بای
درسا دست تکون داد و رفتن ))
حامی :
به دختر قشنگم چطوری درسا خانوم
درسا لپ حامی و بو..سید ))
درسا :
خوبم بابایی
حامی :
عاقربونت برم
دریا خانوم چطورن؟
دریا :
خوبممم
حامی یه جعبه از داشبرد آورد جلو و گرفت جلوی دریا ))
حامی :
مال شماس مبارکهه
دریا بازش کرد ))
دریا :
وایییی مال منه ؟خیلیییی قشنگههه😭
حامی :
مبارکت باشه دورتبگردم
درسا :
پس من چییی🙄
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁵
Fasl ²
حامی :
عام واسه شماعم صبر کن
از پشت صندلی یه عروسک آورد و گرفت سمت درسا ))
اینم مال شما گلدختر
درسا پرید بغل حامی و لپش و بو..سید ))
درسا :
مرسی باباجونننن
حامی :
فداتشم
سوار شدن و راه افتادن درسا چند دیقه ای بود خوابش برده بود و حامی شروع به صحبت کرد
حامی :
دریا دورتبگردم ما به هر حال این بچه رو باید تحویل بدیم این بچه مادر پدر داره الان میدونی چقدر نگرانشن؟
دریا :
حامی باز شروع نکن یبار گفتم نمیزارم اینکارو کنی این بچه من و تو رو مامان بابای خودش میدونه
حامی :
دریا عصبیم نکن به حرف گوش کن همین الان باید ببریم تحویلش بدیم
دریا :
تو داری منو عصبی میکنی حامی یبار دیگه حرفش و بزنی دیگه باهات کاری ندارم
حامی :
وای بس کن دریا داری بچگانه رفتار میکنی
دریا :
ح حامی جلوتو ببین کامیون داره میاد
سیاهی مطلق ))
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁶
Fasl ²
سه ماه بعد ))
حامی :
دریا همچنان توی کما بود ..
سه ماه بود که نه حرکتی میکرد و نه صدایی ازش میومد
روز و شبم شده بود خودخوری که من باعث شدم روی تخت بیمارستان باشه
صبح تا شب بیمارستان بودم وجب به وجب بیمارستان و متر میکردم از بس راه میرفتم تا بلکه خبر خوبی برسه
درسا شب تا صبح گریه میکرد و کسی جلودارش نبود نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم ولی اون خیلی بهم وابسته تر بود
چند باری میخواستم تحویلش بدم که یاد حرفای آخر دریا افتادم و پشیمون شدم
حق با اون بود این بچه وابسته ی ما شده
مثل هر روز روی صندلی نشسته بودم که دیدم جانا و درسا دارن میان
درسا مثل همیشه با چشمای سرخ به طرفم میدوید و از سر بیمارستان صدای بابا گفتنش به گوش میرسید
درسا :
باباجوون
حامی و بغ.ل کرد ))
حامی :
سلام دخترکم ، باز گریه کردی که
درسا :
بابایی مگه نگفتی مامان خوب میشه میاد چرا نیومد پس دلم تنگ شده براش
حامی لبخندی سرد زد لبخندی پر از درد موهای درسا رو کشید کنار
حامی :
میاد باباجون مامان یکم خستس باید استراحت کنه زود میاد پیشمون
تو همون حین دکتر رسید ))
دکتر :
یکم هوشیاریشون اومده بالا میتونید ببینیدش اما بچه نه
جانا :
داداش میشه من برم اول ؟
حامی سری تکون داد و جانا رفت داخل ))
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون