eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. نفور
262 دنبال‌کننده
57 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @poshtibany_Aylar کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ²⁶ Fasl ² سه ماه بعد )) حامی : دریا همچنان توی کما بود .. سه ماه بود که نه حرکتی میکرد و نه صدایی ازش میومد روز و شبم شده بود خودخوری که من باعث شدم روی تخت بیمارستان باشه صبح تا شب بیمارستان بودم وجب به وجب بیمارستان و متر میکردم از بس راه میرفتم تا بلکه خبر خوبی برسه درسا شب تا صبح گریه میکرد و کسی جلودارش نبود نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم ولی اون خیلی بهم وابسته تر بود چند باری میخواستم تحویلش بدم که یاد حرفای آخر دریا افتادم و پشیمون شدم حق با اون بود این بچه وابسته ی ما شده مثل هر روز روی صندلی نشسته بودم که دیدم جانا و درسا دارن میان درسا مثل همیشه با چشمای سرخ به طرفم میدوید و از سر بیمارستان صدای بابا گفتنش به گوش میرسید درسا : باباجوون حامی و بغ.ل کرد )) حامی : سلام دخترکم ، باز گریه کردی که درسا : بابایی مگه نگفتی مامان خوب میشه میاد چرا نیومد پس دلم تنگ شده براش حامی لبخندی سرد زد لبخندی پر از درد موهای درسا رو کشید کنار حامی : میاد باباجون مامان یکم خستس باید استراحت کنه زود میاد پیشمون تو همون حین دکتر رسید )) دکتر : یکم هوشیاریشون اومده بالا میتونید ببینیدش اما بچه نه جانا : داداش میشه من برم اول ؟ حامی سری تکون داد و جانا رفت داخل )) ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
استوری های جدید جنآب صالحی :)👀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلااام صبحتون بخیر 🤍؛
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ²⁷ Fasl ² جانا : رفتم داخل و کنار تختش نشستم صدای تنفس هاش منظم بود .. دست سردش و گرفتم و نگاهم و به صورتش دوختم .. دریا ؟فداتشم پاشو درسا بهت نیاز داره ها چند دقیقه ای گذشت )) از جانا حرف و از دریا سکوت .. جانا اومد بیرون و درسا و از بغل حامی گرفت تا حامی بره داخل حامی رفت تو )) حامی : بعد سه ماه دوباره دست سردش و تونستم لمس کنم صورتش و تونستم لمس کنم و از همه مهمتر باهاش حرف بزنم چند دقیقه ای بود که حرف میزدم و همچنان حرکتی نداشت .. نا امید جمله ی آخرم و گفتم .. دریا ، من و درسا بهت نیاز داریم با اسم درسا انگشت هاش به حرکت دراومد و به آرومی چشماش باز شد لبخندی گوشه ی لبش نشست و با صدایی گرفته شروع به حرف زدن کرد دریا : خوبی ؟ درسا خوبه ؟ حامی : سلام دورتبگردم ما خوبیم تو خوبی ؟ درد نداری ؟ دریا سری تکون داد و از حامی خواست درسا رو بیاره حامی بعد کلی حرف زدن با دکتر تونست راضیش کنه چند دقیقه درسا بره پیش دریا ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ²⁸ Fasl ² درسا رفت تو اتاق دریا و کنار تخت نشست و دست دریا رو گرفت لبخندی گوشه لب دریا نشست درسا: مامان اون نینی که گفته بودی تو شکمته کجاست؟ دریا سکوتی کرد از روی تعجب که چرا تا الان حواسش نبود دریا: حامی ب بچم؟ حامی: نگران نباش عزیزکم سالمه دریا: دروغ نگو حامی من حسش نمیکنم حامی سکوت کرد سکوتی از روی شرمندگی بیمارستان شده بود صدای دریا دریا: حامی بچم با توعم بچه ی من کجاست؟ پرستار ها سعی داشتن دریا رو آرومم کنن ولی انگار نه انگار چند ساعتی گذشت حامی کارای ترخیص و انجام داد و به سمت خونه رفتن ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★