𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁶
Fasl ²
سه ماه بعد ))
حامی :
دریا همچنان توی کما بود ..
سه ماه بود که نه حرکتی میکرد و نه صدایی ازش میومد
روز و شبم شده بود خودخوری که من باعث شدم روی تخت بیمارستان باشه
صبح تا شب بیمارستان بودم وجب به وجب بیمارستان و متر میکردم از بس راه میرفتم تا بلکه خبر خوبی برسه
درسا شب تا صبح گریه میکرد و کسی جلودارش نبود نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم ولی اون خیلی بهم وابسته تر بود
چند باری میخواستم تحویلش بدم که یاد حرفای آخر دریا افتادم و پشیمون شدم
حق با اون بود این بچه وابسته ی ما شده
مثل هر روز روی صندلی نشسته بودم که دیدم جانا و درسا دارن میان
درسا مثل همیشه با چشمای سرخ به طرفم میدوید و از سر بیمارستان صدای بابا گفتنش به گوش میرسید
درسا :
باباجوون
حامی و بغ.ل کرد ))
حامی :
سلام دخترکم ، باز گریه کردی که
درسا :
بابایی مگه نگفتی مامان خوب میشه میاد چرا نیومد پس دلم تنگ شده براش
حامی لبخندی سرد زد لبخندی پر از درد موهای درسا رو کشید کنار
حامی :
میاد باباجون مامان یکم خستس باید استراحت کنه زود میاد پیشمون
تو همون حین دکتر رسید ))
دکتر :
یکم هوشیاریشون اومده بالا میتونید ببینیدش اما بچه نه
جانا :
داداش میشه من برم اول ؟
حامی سری تکون داد و جانا رفت داخل ))
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁷
Fasl ²
جانا :
رفتم داخل و کنار تختش نشستم صدای تنفس هاش منظم بود ..
دست سردش و گرفتم و نگاهم و به صورتش دوختم ..
دریا ؟فداتشم پاشو درسا بهت نیاز داره ها
چند دقیقه ای گذشت ))
از جانا حرف و از دریا سکوت ..
جانا اومد بیرون و درسا و از بغل حامی گرفت تا حامی بره داخل
حامی رفت تو ))
حامی :
بعد سه ماه دوباره دست سردش و تونستم لمس کنم صورتش و تونستم لمس کنم
و از همه مهمتر باهاش حرف بزنم
چند دقیقه ای بود که حرف میزدم و همچنان حرکتی نداشت ..
نا امید جمله ی آخرم و گفتم ..
دریا ، من و درسا بهت نیاز داریم
با اسم درسا انگشت هاش به حرکت دراومد و به آرومی چشماش باز شد
لبخندی گوشه ی لبش نشست و با صدایی گرفته شروع به حرف زدن کرد
دریا :
خوبی ؟ درسا خوبه ؟
حامی :
سلام دورتبگردم
ما خوبیم تو خوبی ؟ درد نداری ؟
دریا سری تکون داد و از حامی خواست درسا رو بیاره
حامی بعد کلی حرف زدن با دکتر تونست راضیش کنه چند دقیقه درسا بره پیش دریا
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁸
Fasl ²
درسا رفت تو اتاق دریا و کنار تخت نشست و دست دریا رو گرفت لبخندی گوشه لب دریا نشست
درسا:
مامان اون نینی که گفته بودی تو شکمته کجاست؟
دریا سکوتی کرد از روی تعجب که چرا تا الان حواسش نبود
دریا:
حامی ب بچم؟
حامی:
نگران نباش عزیزکم سالمه
دریا:
دروغ نگو حامی من حسش نمیکنم
حامی سکوت کرد سکوتی از روی شرمندگی
بیمارستان شده بود صدای دریا
دریا:
حامی بچم با توعم بچه ی من کجاست؟
پرستار ها سعی داشتن دریا رو آرومم کنن ولی انگار نه انگار
چند ساعتی گذشت حامی کارای ترخیص و انجام داد و به سمت خونه رفتن
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون