𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁷
Fasl ²
جانا :
رفتم داخل و کنار تختش نشستم صدای تنفس هاش منظم بود ..
دست سردش و گرفتم و نگاهم و به صورتش دوختم ..
دریا ؟فداتشم پاشو درسا بهت نیاز داره ها
چند دقیقه ای گذشت ))
از جانا حرف و از دریا سکوت ..
جانا اومد بیرون و درسا و از بغل حامی گرفت تا حامی بره داخل
حامی رفت تو ))
حامی :
بعد سه ماه دوباره دست سردش و تونستم لمس کنم صورتش و تونستم لمس کنم
و از همه مهمتر باهاش حرف بزنم
چند دقیقه ای بود که حرف میزدم و همچنان حرکتی نداشت ..
نا امید جمله ی آخرم و گفتم ..
دریا ، من و درسا بهت نیاز داریم
با اسم درسا انگشت هاش به حرکت دراومد و به آرومی چشماش باز شد
لبخندی گوشه ی لبش نشست و با صدایی گرفته شروع به حرف زدن کرد
دریا :
خوبی ؟ درسا خوبه ؟
حامی :
سلام دورتبگردم
ما خوبیم تو خوبی ؟ درد نداری ؟
دریا سری تکون داد و از حامی خواست درسا رو بیاره
حامی بعد کلی حرف زدن با دکتر تونست راضیش کنه چند دقیقه درسا بره پیش دریا
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁸
Fasl ²
درسا رفت تو اتاق دریا و کنار تخت نشست و دست دریا رو گرفت لبخندی گوشه لب دریا نشست
درسا:
مامان اون نینی که گفته بودی تو شکمته کجاست؟
دریا سکوتی کرد از روی تعجب که چرا تا الان حواسش نبود
دریا:
حامی ب بچم؟
حامی:
نگران نباش عزیزکم سالمه
دریا:
دروغ نگو حامی من حسش نمیکنم
حامی سکوت کرد سکوتی از روی شرمندگی
بیمارستان شده بود صدای دریا
دریا:
حامی بچم با توعم بچه ی من کجاست؟
پرستار ها سعی داشتن دریا رو آرومم کنن ولی انگار نه انگار
چند ساعتی گذشت حامی کارای ترخیص و انجام داد و به سمت خونه رفتن
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. نفور
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧 Part ²⁸ Fasl ² درسا رفت تو اتاق دریا و کنار تخت نشست و دست دریا رو گرفت لبخندی
بمیرم 😭
نباید اینجوری تموم میشد
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁹
Fasl ²
حامی : رسیدیم خونه فوری ۳ تا بلیط برای برگشت به ایران گرفتم
شب شد دریا از صبح تو اتاقش بود و بیرون نیومده بود رفتم دم اتاق در زدم
و کنارش نشستم
حامی:
دریا؟قشنگم؟
دریا با صدای گرفته بله این سرد جواب داد و در باز کرد حامی رفت و کنارش نشست
حامی:قشنگم آماده شو باید بریم کم کم
دریا:
درسا رو هم میبریم؟
حامی:
اره دورت بگردم
دریا لبخندی تلخ زد))
دریا:
اگه از همون اول لج نمیکردی الان بچم زنده بود
حامی سرش و انداخت پایین و سکوت کرد
رفتن فرودگاه رفتن سمت باجه تا بلیط هارو نشون بدن تا پاسپورت درسا رو دیدن جلومونو گرفتن
حامی:
آقای محترم ما نمیتونیم بدون بچه بریم
👨✈️:این کار غیر قانونیه شما پدرش نیستی
درسا رو از بغل دریا جدا کردن بردن صدای جیغ درسا همجارو در کرده بود درست جلوشو نمیدید و فقط گریه میکرد
حامی آروم دریا رو بغ.ل کرد
حامی: دریا فداتشم قول میدم بیارمش پیشت گریه نکن
حامی بلاخره تونست دریا رو راضی کنه سوار هواپیما شدن به سمت ایران حرکت کردن
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★