eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
260 دنبال‌کننده
55 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @poshtibany_Aylar کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ²⁹ Fasl ² حامی : رسیدیم خونه فوری ۳ تا بلیط برای برگشت به ایران گرفتم شب شد دریا از صبح تو اتاقش بود و بیرون نیومده بود رفتم دم اتاق در زدم و کنارش نشستم حامی: دریا؟قشنگم؟ دریا با صدای گرفته بله این سرد جواب داد و در باز کرد حامی رفت و کنارش نشست حامی:قشنگم آماده شو باید بریم کم کم دریا: درسا رو هم می‌بریم؟ حامی: اره دورت بگردم دریا لبخندی تلخ زد)) دریا: اگه از همون اول لج نمیکردی الان بچم زنده بود حامی سرش و انداخت پایین و سکوت کرد رفتن فرودگاه رفتن سمت باجه تا بلیط هارو نشون بدن تا پاسپورت درسا رو دیدن جلومونو گرفتن حامی: آقای محترم ما نمی‌تونیم بدون بچه بریم 👨‍✈️:این کار غیر قانونیه شما پدرش نیستی درسا رو از بغل دریا جدا کردن بردن صدای جیغ درسا همجارو در کرده بود درست جلوشو نمی‌دید و فقط گریه می‌کرد حامی آروم دریا رو بغ.ل کرد حامی: دریا فداتشم قول میدم بیارمش پیشت گریه نکن حامی بلاخره تونست دریا رو راضی کنه سوار هواپیما شدن به سمت ایران حرکت کردن ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِ‌قــــو 𖧧 Part ³⁰ Fasl ² چند ساعت بعد فرودگاه ایران پیاده شدن و به سمت خونه رفتن .. دریا : حامی ؟ حامی : جانم ؟ دریا: یکم زودتر میری؟حال ندارم حامی : بریم دکتر ؟ دریا : نه فقط بریم خونه حامی چشمی گفت و سرعتش و زیاد کرد چند دقیقه بعد رسیدن دریا رنگ و روش پریده بود مستقیم رفت تو اتاق حامی یه لیوان آب برداشت و رفت تو اتاقش حامی : بیا اینو بخور رنگ و روت پریده دریا آب و خورد و سرش و گزاشت رو پای حامی دریا : حامی ؟ حامی : جانم عزیزکم ؟ دریا : چه گناهی کردم من اخه ؟اون از بچم اینم از درسا (بغض) حامی : نکن عزیزکم نمیدونم شاید قسمتی بوده حالا بگیر بخواب خسته ای حالتم خوب نیست دریا باشه ای گفت و چشماش و روی هم گذاشت پلک هاش سنگین شد و خوابش برد .. خوابی عمیق ، خوابی طولانی ، خوابی برای همیشه ، خوابی برای نزدیک شدن به پسر کوچولویش.. پایان : )) ★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 𝘁𝗵𝗲 𝗮𝘂𝘁𝗵𝗼𝗿 : 𝗶𝗹𝗺𝗮𝗵 رمانی با تابش ِنور از تنفر 💥.. رمانی آغشته ِبه بوی ِخون .. رمانی پر از هیاهو ُهیجان .. - اندکی از پیچ و خم این مسیر.. پناه : ا اما اون مرده میفهمی ؟ حامی : تو این خونه فقط من میتونم باهاش بد برخورد کنم نه شما ! پارسا : من واسه دخترم تصمیم میگیرم نمیدونستی بدون حامی : کدوم دختر ؟ها ؟کدوم ؟ - ادامه‌ش و بیا اینجا بخون♥️🔗.. https://eitaa.com/Matrookeh
بریم واسه معرفی شخصیت ؟