𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧 Part ²⁸ Fasl ² درسا رفت تو اتاق دریا و کنار تخت نشست و دست دریا رو گرفت لبخندی
بمیرم 😭
نباید اینجوری تموم میشد
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ²⁹
Fasl ²
حامی : رسیدیم خونه فوری ۳ تا بلیط برای برگشت به ایران گرفتم
شب شد دریا از صبح تو اتاقش بود و بیرون نیومده بود رفتم دم اتاق در زدم
و کنارش نشستم
حامی:
دریا؟قشنگم؟
دریا با صدای گرفته بله این سرد جواب داد و در باز کرد حامی رفت و کنارش نشست
حامی:قشنگم آماده شو باید بریم کم کم
دریا:
درسا رو هم میبریم؟
حامی:
اره دورت بگردم
دریا لبخندی تلخ زد))
دریا:
اگه از همون اول لج نمیکردی الان بچم زنده بود
حامی سرش و انداخت پایین و سکوت کرد
رفتن فرودگاه رفتن سمت باجه تا بلیط هارو نشون بدن تا پاسپورت درسا رو دیدن جلومونو گرفتن
حامی:
آقای محترم ما نمیتونیم بدون بچه بریم
👨✈️:این کار غیر قانونیه شما پدرش نیستی
درسا رو از بغل دریا جدا کردن بردن صدای جیغ درسا همجارو در کرده بود درست جلوشو نمیدید و فقط گریه میکرد
حامی آروم دریا رو بغ.ل کرد
حامی: دریا فداتشم قول میدم بیارمش پیشت گریه نکن
حامی بلاخره تونست دریا رو راضی کنه سوار هواپیما شدن به سمت ایران حرکت کردن
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧 Part ²⁹ Fasl ² حامی : رسیدیم خونه فوری ۳ تا بلیط برای برگشت به ایران گرفتم شب
چرا همیشه آخر رمانا بد میشهههه
همیشه که نه ولی بیشترشون همینطورین 😭
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹|آوازِقــــو 𖧧
Part ³⁰
Fasl ²
چند ساعت بعد فرودگاه ایران پیاده شدن و به سمت خونه رفتن ..
دریا : حامی ؟
حامی : جانم ؟
دریا: یکم زودتر میری؟حال ندارم
حامی : بریم دکتر ؟
دریا : نه فقط بریم خونه
حامی چشمی گفت و سرعتش و زیاد کرد
چند دقیقه بعد رسیدن دریا رنگ و روش پریده بود مستقیم رفت تو اتاق
حامی یه لیوان آب برداشت و رفت تو اتاقش
حامی : بیا اینو بخور رنگ و روت پریده
دریا آب و خورد و سرش و گزاشت رو پای حامی
دریا : حامی ؟
حامی : جانم عزیزکم ؟
دریا : چه گناهی کردم من اخه ؟اون از بچم اینم از درسا (بغض)
حامی : نکن عزیزکم نمیدونم شاید قسمتی بوده
حالا بگیر بخواب خسته ای حالتم خوب نیست
دریا باشه ای گفت و چشماش و روی هم گذاشت پلک هاش سنگین شد و خوابش برد ..
خوابی عمیق ، خوابی طولانی ، خوابی برای همیشه ، خوابی برای نزدیک شدن به پسر کوچولویش..
پایان : ))
★𝘊𝘰𝘯𝘵𝘪𝘯𝘶𝘦?𝘎𝘰 𝘵𝘰 𝘯𝘦𝘹𝘵 𝘱𝘢𝘳𝘵
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵★
شنــــوایِنظــــراتتــــون🦦🧋࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲
𝘁𝗵𝗲 𝗮𝘂𝘁𝗵𝗼𝗿 : 𝗶𝗹𝗺𝗮𝗵
رمانی با تابش ِنور از تنفر 💥..
رمانی آغشته ِبه بوی ِخون ..
رمانی پر از هیاهو ُهیجان ..
-
اندکی از پیچ و خم این مسیر..
پناه : ا اما اون مرده میفهمی ؟
حامی : تو این خونه فقط من میتونم باهاش بد برخورد کنم نه شما !
پارسا : من واسه دخترم تصمیم میگیرم نمیدونستی بدون
حامی : کدوم دختر ؟ها ؟کدوم ؟
-
ادامهش و بیا اینجا بخون♥️🔗..
https://eitaa.com/Matrookeh