𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁶
طلا که میدونست بحث بیخودی هست سر به زیر رفت به سمت کمد لباسهاش
حامی به آرامی جلوی پناه رفت
بلندش کرد و به سمت همون اتاق تاریک رفت
پناه رو روی تخت گذاشت چراغو خاموش کرد و به بیرون رفت
فردا ))
در اتاق باز شد
همون دخترک مو فرفری بود
حنا : آقا کارت داره
پناه نگاهی به بدن بیجونش انداخت
پناه: اما من نمیتونم بلند شم
تا دخترک شروع به حرف زدن کرد حامی رسید و حرفشو قطع کرد
حامی: شما بیرون خودم اینجام
حنا :چشم
حامی نزدیکتر رفت و درست لبه تخت نشست
حامی: فهمیدی عاقبت درست حرف نزدن چیه ؟
پناه خشمگین نگاهش کرد
بغض قفل شده در گلو قابل مشاهده بود که بین خشمی نهفته بود
پناه: تو حق نداری با من مثل یه زندانی برخورد کنی
حامی: من هرجور بخوام برخورد میکنم دختر جون پس بهتره رو اعصاب من حرکت نکنی خب؟
یاد حرف آخر پدرش افتاد
سه ماه قبل ))
پارسا: ببین دخترک الکی واسه من فیلم نیا چو من نه اعصاب تو و نه اخلاقتو دارم پس عین آدم جواب بله بده و خلاص خب ؟
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ⁶ طلا که میدونست بحث بیخودی هست سر به زیر رفت به سمت کمد لباسهاش حامی ب
حامی ص.یکتو بزن
با دختر ما ایجوری رفتار نکن ک با چماق بیام دو تا بزنم پس کلت .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁷
زمان حال ))
حامی : با تو دارم حرف میزنم فهمیدی؟
پناه: بله فهمیدم
حامی: خوبه در ضمن متاسفانه باید چند روزی نقش زن منو بازی کنی امیدوارم گند نزنی اوکی؟
پناه : اما ؟
حامی :اما اگر نداریم
پناه :چشم
حامی: حنا رو میفرستم کمک کنه آماده بشی چند ساعت دیگه شروع کارته
پناه: چشم آقا
حامی: دیگه باید حامی صدام بزنی
دوباره سکوتی فرا گرفت دوباره پناه و فکر های گیج کنندهاش
پناه: د درست شنیدم ؟حامی ؟چقدر این اسم برام آشناست؟ قبلا کجا شنیدمش؟
چند سال قبل ))
نیلا : وای پناه با یه پسره آشنا شدم اسمش حامیه پلیسهه خیلی خوبههه خیلی حواسش بهم هست و مهربونه
البته نه برای همه
برگشت زمان ))
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ⁸
حامی: فیلم کردی ما رو ؟
هی محو در و دیوار میشی
پناه:ن نیلا کجاس ؟
صورت حامی خشمگین شد و از طرفی غمی بزرگ دیده میشد
حامی: تو نیلای منو از کجا میشناسی؟
پناه: نیلا کجاست میگم؟
حامی : جواب منو بده لع.نتی نیلا رو از کجا میشناسی؟
پناه بعد مکثی کوتاه شروع کرد
خب راستش من به شما دروغ گفتم من اون شب از دست برادر ناتنیم فرار میکردم من از دو سالگی پدرم فوت شد اما و مادرم با مردی بیرحم ازدواج کرد که از اون دو تا بچه داره یکی پرهام همون اشغ.الی که دنبالم بود و دومی نیلا خواهری که عین جونم بود و ناپدید شد تنها کسی بود که هوامو داشت مادرم همدست اون کث.افت بود اون دم آخریا میخواستن به زور منو به عقد پیرمردی ۶۰ ساله در بیارن
منم از خونه فرار کردم
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون