𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹
چیزی جز صدای ترس نمیاومد ..
صدای نفسهای غیرمنظم ..
صدای قدمهای بلند و محکم که از بین کوچهها میومد ..
انگار کسی از دور میدوید و فریاد میکشید " کمک "
شهر مانند خرابهای دور افتاده بود که هرچی التماس و زجه میزد فایدهای نداشت
پشت سر هم بدون مکث فریاد میکشید ..
کمک کمکم کنید
آنقدر دوید تا به خرابهای کوچک رسید
چند دقیقهای بود مابین کوچهها گمش کرده بود
داخل خرابهای پناه گرفت تا از شرش راحت شود
بیخبر از دام جدید و مصیبتی تازه در راه است
روی زمین افتاد چند دقیقهای نفس کشید
با مواجه شدن سایهای بیرحم نفسش در سینه حبس شد
زانوهایش را در شکم جمع کرد و جلوی دهان خود را گرفت و چشمانش را آروم فشرد
صدای خشمگین به گوش رسید ..
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ²
تو کی؟ اینجا چه غل.طی میکنی؟ با توعم
آروم سرشو به بیرون کشید..
مردی با قد و قامت نسبتاً خوبی جلوش بود
قد و قامتی که او در مقابلش تنها دختری تنها بود
آقا ؟ میشه کمکم کنید ؟
مرد خشمگین نگاهش را دوخت ..
سر تا پای دختر را برانداخت و پوزخندی تحویلش داد
به یه دختر فراری کمک کنم؟ من؟ عمراً
پناه از حرصش دندانهایش را فشرد
من فراری نیستم فقط..
سکوت کرد
نمیدانست چه بگوید
بگوید پدرش قصد جانش را داشت یا بگوید قرار بود با مردی که همسن پدرش بود ازدواج کند
آروم سرش را پایین انداخت
معذرت میخوام..
مرد با حالتی متعجب به چشمان دریاییش زل زد
مظلومیت را میتوانست واضح ببیند
نزدیک شد و روی زانوهایش درست جلوی پناه نشست
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ³
بگو کی تو دختر جون؟ این وقت شب تنها چیکار میکنی؟
پناه سرش رو بالا آورد با چشمانی پر از اشک به دروغ لب زد
خانواده من سالهاست فوت شدند کسیو ندارم یک دزد دنبالم بود
حامی آرومتر ادامه داد
برای چی بیرونی؟
پناه جواب داد
داشتم از خونه رفیقم میومدم
حامی: الان کجا بایدبری؟
پناه سکوتی بر لبانش نشست
جواب سختی داشت سوالش
پناه باید کجا میرفت؟ کدوم خونه؟ کدوم آشنا؟
پناه: خب آقا راستش من همیشه میرم شهرستان پیش مادربزرگم حالا اونم فوت شده و من نه جاییو دارم و نه کسی
حامی جوابی غیر منتظره داد
بلند شو میریم خونه من
پناه با تعجب جواب داد
اما نمیشه من شما رو نمیشناسم ممنون منو برسونید تا یه جا
حامی :مگه الکیه دختر جون راه بیفت من اعصاب درستی ندارم بهتره که خودت بلند شی بیای
پناه خشکش زد بیحرف راه افتاد و به سمتی که حامی اشاره کرد حرکت کرد
تو راه هیچ حرفی نزدن و حتی حامی اون مردی که پناه باهاش روبرو شد نبود
شده بود مردی عصبی و بیرحم
ماشین جلوی عمارتی بزرگ متوقف شد
پناه دهانش باز مانده بود که حامی اجازه صحبت نداد
آره کل این خونه مال منه
بعدم به سراغ در عمارت رفت و کلید رو به دست پیرمردی داد
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh