𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 | 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 💙✨੭ .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ⁴⁰ بعد چندین ساعت خرید پر دردسر رسیدن به عمارت پناه : باورم نمیشه حامی :
جیییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ😭
به نام خدا سکتههههههههه😭
تو رو هدا زود تر پارت بده😭😭😭
واییی نه
یزیدددددددددد😭
تو رو خدا زودتر پارت بده اونم زیادددددد
_
آراااااامشششش چشم😭🙏🏼
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ
Part : ¹
چند ماهی می گذشت..
حامی هر روز صبح تا شب کل بیمارستان و متر میکرد
هر روز دعا و دعا و دعا تا فقط یبار دیگه پناه چشماشو وا کنه
هر روز با امید خبر خوب شدن پناه از دکترا بیدار میشد
با اصرار های مریم شب ها به خونه میرفت و صبح اول وقت دوباره برمیگشت بیمارستان
مثل هر روز از خواب آشفته بیدار میشد مثل همیشه کابوس از دست دادن دختری که روزای اول چیزی جز تنفر بینشون نبود
تو این ۶ ماه خیلی چیزا تغیر کرده بود
حامی شکسته تر از هر فردی شده بود
حالش حال ِمردی ۵۰ ساله بود
و پناه دختری مظلوم که ۶ ماه تموم چشم به دنیا بسته بود
مثل هر روز بیدار شد عطر تلخش و زد دستی به موهاش کشید
بدون صبحونه راهی بیمارستان شد
۱۰ دقیقه بعد رسید و مستقیم بدون توجه به افراد به مشت شیشه برای دیدن پناه رفت
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵👀
Chanel :@Matrookeh
ورقـــی ِاز ایـــن آغـــاز، نظـــرات ؟💙. ࣪ ࿔ꔷ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4vezm0&btn=شنوای.ِحرفای.ِدرگوشی.:)