𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ
Part : ²
به ضربان قلب غیر منظم زل زده بود که صدای بوق دستگاه دراومد
دکتر و پرستار با سرعت به داخل اتاق رفتن و تمام پرده هارو کشیدن
بدون هیچ توجهی به حامی کسی که پشت شیشه ها بی تابی قلبش که رو تخت بیمارستان بود و میکرد
مانیا: داداش تروخدا آروم باش
حامی : ولم کن مانیا من نمیخوام پناهم مثل نیلا از دست بدم
مانیا : چ چی ؟
حامی : بعدا برات توضیح میدم
حامی به سمت در قفل شده رفت و شروع به در زدن کرد انقدر محکم در و کوبید تا باز شد
حامی : ح حالش چطوره ؟
دکتر : بخیر گذشت بهوش اومده حالش خداروشکر خوبه
بعد اینکه به بخش منتقل شد میتونید ببینیدش
حامی نفس عمیقی کشید
لبخندی بعد شیش ماه روی لباش نشست
دلش بلاخره آروم گرفت و به سمت مریم رفت
حامی : بلاخره دعاهات جواب داد مامان
مریم سری تکون داد و لبخند رضایت بخشی رو لباش نشست
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵👀
Chanel :@Matrookeh
ورقـــی ِاز ایـــن آغـــاز، نظـــرات ؟💙. ࣪ ࿔ꔷ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4vezm0&btn=شنوای.ِحرفای.ِدرگوشی.:)
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 | 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 💙✨੭ .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ Part : ² به ضربان قلب غیر منظم زل زده بود که صدای بوق دستگاه دراومد دکتر و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟
اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>>
رمـانی از جـنس انتقام و عـشق.
تیکـه ای از رمـان :
کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟
حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه
کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی...
ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد
حامی:قول بدین دنـبالم نیاین
سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم
مانی:گمـ/شو بیرون ...
حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود ..
ادامه رمان توی چنل زیر:
@haamim71