𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 | 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 💙✨੭ .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ Part : ² به ضربان قلب غیر منظم زل زده بود که صدای بوق دستگاه دراومد دکتر و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
عاشق رمانی و هنوز اینجا جویـن نیستی ؟؟
اینجا هر خطـش یه حꨵس جـدیده >>>
رمـانی از جـنس انتقام و عـشق.
تیکـه ای از رمـان :
کامـیار:نظـرت چیـه امـشب با من بگذرونـی؟
حامـی:اومـدم خونـه دیدم در کـنده شده ،کل کـف خونه پر از خـونه
کامـیار:اگه میخـوایش منم بهت مـیدمش اما با حافـظه خالی...
ساحل:جلـوی پاهای حـامی زانو زد و توی کـمر بنـدش ردیاب وصـل کرد
حامی:قول بدین دنـبالم نیاین
سهیل:باشـه رئیـس ولی از ۱۲ بگـذره نمیـتونم صبـرکنم
مانی:گمـ/شو بیرون ...
حامی:روی صنـدلی بیهـوش بودم چند قطـره آب ریخـت رو صورتـم و چشـام باز شد دسـت زدم رو صورتـم و خون بود ..
ادامه رمان توی چنل زیر:
@haamim71