دیشب عجیب ترین کلمات رو از مامانم شنیدم.
وااااقعا باور نکردنی بود پسر!
مامانم خودش گفت وقتشه یه بچه گوربا بیاریم :))))))
هنوز تو شُکم.
این اهنگ منو یاد خداحافظی میندازه. خداحافظیهایی که ناچارا انجامشون میدی و حتی فرصت یه آغوش اضافه هم بهت نمیدن.
ثبتِ قصه ها ؛
من که منتظر بودم فقط صبح بشه تا بتونم پیام بدم :
جواب دادن و من الان با ذوقِ اومدنش قراره کارای یه هفته رو توی یه ساعت انجام بدم ✅
ولی دختره خیلی مهربون بود.
یادمه سرپرست گردو پدرمو درآورد تا بهم اعتماد کرد. احساس میکردم وسط معامله میلیون دلاریم. تماااام تلاشمو میکردم تا بهش ثابت کنم جای خوبی میره...
آخ گردو چقدر دلم برات تنگ شده بچه...