کاش زودتر تولدم بشه.
امسال هدیه ای که برای خودم در نظر گرفتم با تمام هدیه های زندگیم متفاوته.
امروز واقعا روز عجیبی بود.
یعنی درواقع خیلی طولانی بود. تمام اتفاقاتی که امروز افتاد چیزایی بودن که انجام دادنشون قلباً اذیتم میکردن. مثلا دوتا آزمایش خون دادم و یکی از دستام کبود شده. مجبور شدم دو لیتر آب رو توی یه مدت خیلی کوتاهی بخورم. وقتی که حوصله ی هیچی رو نداشتم باید میرفتم یه عزیزی رو میدیدم و بعد از مدت ها لبخندش رو میدیدم ولی فقط اشکاشو دیدم. تازه! مثل همیشه مارکوپولو بودنم موشک زد وسط تمام برنامه هام.
ریتم زندگیم حدودا 7 سالی هست همینه. تا خودمو جم و جور میکنم و برنامه هامو با صدتا فروپاشی روانی میریزم، یهو همه چی دست به دست هم میدن تا یه ماه از خونه دور بشم...
سیمبا. اونم قراره صبح بره خونه ی جدید چون دیگه منو نداره و منم اونو...
دلم خیلی براش تنگ میشه. اومد و قند و نبات آورد تو خونمون و حالا میخواد بره. این اولین کوچولوی قندی ای بود که حتی مامان و باباهم از رفتنش ناراحتن انگار یه تیکه از وجودشون قراره بره. درست عین من...
ولی حداقلش خوشحالم و خوشحالم و خوشحالم که از یه بدسرپرست نجاتش دادیم. بهش رسیدیم و الان شیرپسری شده برا خودش!
عجیبم من ، عجیبه زندگی.
امشب بهم گفت اسمت واقعا بهت میاد ، رَها، واقعا داری زندگیش میکنی. حتی وقتی بچه بودی هم همین بودی!
گفتم نه. بچه بودم کله خر بودم ، الان کله خره دوبلم :")
نشستم پارک نزدیک خونشون و یاور همیشه مؤمن داریوش داره آروم آروم چشمامو اشکی میکنه.