امروزِ جالب انگیز.
ممنونم که قبول داری شهریور ماه منه و هر روزش تولدمه :")
پ.ن: با دوغ و تخم و مرغ و کیک مورد استقبال قرار گرفتم!
یادمه پارسال با ذوق از خواب بیدار شدم و سریع گوشی رو چک کردم ببینم کیا تولدم رو یادشون بوده و بعد از اینکه هیچ پیامی از طرف بهترین دوستام ندیدم حالم حسابی گرفته شد.
شبِ همون روز به طرز بامزه ای از طرف همه سوپرایز شدم!
اما امسال اون حس برام متفاوته. نمیدونم چرا. شاید بخاطر تمام داستانایی که توی این همه مدت اتفاق افتاد.
ذوق و شوقم فعلا برای هیچی کار نمیکنه، تنها نگرانیمم همینه.
که توی همین حالت بمونه، کاش نمونه...
ثبتِ قصه ها ؛
این خودِ خودِ منه که داره طلوع رو میبینه و حرکت یه ساعت دیگست و هنوز حتی لباساشو جمع نکرده :)))
هیچ کس بهم نگفته بود شمال چقدر میتونه سرد باشه.
حالا منم و یه پتو و شب های روشنِ داستایفسکی، و یه کاپوچینوی دائمی که قراره این چند روز رو باهم بگذرونیم.