یادمه پارسال با ذوق از خواب بیدار شدم و سریع گوشی رو چک کردم ببینم کیا تولدم رو یادشون بوده و بعد از اینکه هیچ پیامی از طرف بهترین دوستام ندیدم حالم حسابی گرفته شد.
شبِ همون روز به طرز بامزه ای از طرف همه سوپرایز شدم!
اما امسال اون حس برام متفاوته. نمیدونم چرا. شاید بخاطر تمام داستانایی که توی این همه مدت اتفاق افتاد.
ذوق و شوقم فعلا برای هیچی کار نمیکنه، تنها نگرانیمم همینه.
که توی همین حالت بمونه، کاش نمونه...
ثبتِ قصه ها ؛
این خودِ خودِ منه که داره طلوع رو میبینه و حرکت یه ساعت دیگست و هنوز حتی لباساشو جمع نکرده :)))
هیچ کس بهم نگفته بود شمال چقدر میتونه سرد باشه.
حالا منم و یه پتو و شب های روشنِ داستایفسکی، و یه کاپوچینوی دائمی که قراره این چند روز رو باهم بگذرونیم.
واقعا فکر میکردم خیلی قوی ام و قراره خیلی عادی باهاش کنار بیام تا اولین کتابی که از روی میزم برداشتم و خواستم بزارم توی کارتن. قلبم یه لحظه لرزید. من واقعا قوی نیستم و این زندگی بزرگسالی دردِ رُشده.
هیچ وقت فکر نمیکردم برای منی که به هیچ چیز و هیچ جا تعلق ندارم اینقدر سخت باشه دل بریدن.
دل بریدن از چیزایی که باهاشون زندگی کردم، اتاقی که شب و روزش رو دیدم. گریه کردم خندیدم و فقط و فقط بهتر شدن همه چیزم رو توش دیدم.
مستقل زندگی کردن همیشه برام آرزو بود اما الان...
الان که باهاش روبه رو شدم متوجه شدم که چرا اینقدر سخته.
کسی قرار نیست احساسم رو متوجه بشه چون دنیاهامون اندازه ی هم نیست!
من تمام این مدت مامان و بابا رو کم میدیدم چون جاده ها خونه ی من بودن.
ولی میدونستم تهش قراره برگردم و بغلشون کنم و بهشون بگم چقدر دلتنگشون بودم.
دارم به همه چیز فکر میکنم و سعی میکنم اشکامو جم و جور کنم.
میدونم که روزای خوبی در انتظاره.
اما از طرفی دوست ندارم قوی و صبور باشم. میخوام همونجوری که دوست دارم با همه چیزم خداحافظی کنم و زندگی عجیب و جالب جدیدم رو شروع کنم...
فکر کنم تا مدت های زیادی این بارِ آخره که اتاقم رو مرتب میکنم و به گلای پتوس که دونه به دونه شاهد به دنیا اومدن برگاشون بودم ، آب میدم.
۱۱ مهر ۱۴۰۴ ، چند روز مانده به رفتن!
الان من چطوری به مامان و بابا بگم قرار نیست مهمونا برسن؟
چطوری بگم عمو علی هم بدون خداحافظی رفت؟