زمانی که مامانم رفته بود مکه و خودم و بابا خونه تنها بودیم، یکی از عجیب ترین ماه های زندگیم بود. غذاهایی که درست میکردم به حدی بد و بدمزه میشدن که میریختیمشون دور. یه همسایه داشتیم یه روز اومد دم در دیدم دوتا قابلمه ی بزرگ دستشه. خداشاهده اگر بخوام دروغ بگم! من و بابا یه هفته ی تموم برنج و قرمه سبزی خوردیم :))))
خدا خیرش بده. حداقل من رو نجات داد از درست کردن معجون های مرگ.
( دقیقا بعد از همون موقع بود که من فهمیدم توی پختن غذاهای ایرانی زیر خط فقرم )
ولی همون موقع بهم میگفتن سوشی و شاورما و پنینی و پیتزا درست کن به معنای واقعی پخت و پز میکردم.
آخه قیمه چیه واقعا 🐒
امشب مغزم کار نمیکرد واقعا.
اول فقط قرار بود برم داروخونه تا حداقل بتونم راحت تر بخوابم اما یهو مسیر عوض شد.
میدونستم چقدر خوشحال میشه.
یه جورایی به آرزومون رسیده بودیم!
بارون موقع برگشت خیلی شدید شد، دوتا سگ افتادن دنبال ماشین و فقط ته دلم آرزو میکردم که آسیبی بهشون نرسه. چند بار تا نزدیک خونه اومدم اما هی مسیر رو دور تر کردم تا بتونم بیشتر گریه کنم. پسر... حالا میفهمم رانندگی تو بارون و شنیدن اون آهنگ لعنتی یعنی چی!
کاش هرشب بارون بباره و من ۴ صبح برسم خونه.
چقدر امشب بدشانس بودم ولی،
گوشیم جای نفس کشیدن نداشت
اسنپ چت برای ویدیو گرفتن به دادم رسید :)))