امشب مغزم کار نمیکرد واقعا.
اول فقط قرار بود برم داروخونه تا حداقل بتونم راحت تر بخوابم اما یهو مسیر عوض شد.
میدونستم چقدر خوشحال میشه.
یه جورایی به آرزومون رسیده بودیم!
بارون موقع برگشت خیلی شدید شد، دوتا سگ افتادن دنبال ماشین و فقط ته دلم آرزو میکردم که آسیبی بهشون نرسه. چند بار تا نزدیک خونه اومدم اما هی مسیر رو دور تر کردم تا بتونم بیشتر گریه کنم. پسر... حالا میفهمم رانندگی تو بارون و شنیدن اون آهنگ لعنتی یعنی چی!
کاش هرشب بارون بباره و من ۴ صبح برسم خونه.
چقدر امشب بدشانس بودم ولی،
گوشیم جای نفس کشیدن نداشت
اسنپ چت برای ویدیو گرفتن به دادم رسید :)))