انگار کسی از دور دست ها
برای انتقام چیزی در اعماق ها
آتش زده خاکستر جان این بی نوا را
انگار پس از سال ها
دوباره جریان گرفته زنده بودن در رگ ها
انگار پس از آنکه دل کندم و دل بریدم و دل سوزاندم؛این دل میل به تپیدن میان سنگ ها دارد
انگار دوباره می توانم بنویسم ترس را بخوانم ترس را و بدانم ترس را
انگار می ترسم ولی به باد دادم تمام پناهگاه پتو ها را
انگار غم برای باریدن دارم و سرشارم از فقدان گیاه برای تکیه دان
و فقط زیر آفتاب مزین می کند پاهای مرا تکه های شکسته ی گلدان ها
انگار خراب کردم تمام پل ها را ولی ندارم گوش شنوا برای شنیدن جیغ خودم در یک قدم بعد که سقوط می کند از پرتگاه بی پل و انتهای تنهایی ها