به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت میخواست خیار بخورد، آن را میدید و لبخند میزد.
«زندگی به خیار میماند، تهاش تلخ است.»
دوستش گفته بود:
– از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می.کنند. سر و ته خیار را اشتباه میگیرند. سر خیار آن جایی است که زندگیِ خیار آغاز میشود. یعنی از میان گُلی که به ساقه و شاخه چسبیده به دنیا می آید و لبخند نمیزند. رشد میکند پیش میرود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. میایستد و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگیِ خیار!
「تهِخیار| هوشنگمرادیکرمانی」
#تیکهکتاب
هدایت شده از کودکِدرون
ای خاطره ی مبهمِ از یاد نرفته ، در دلم هستی و بینِ من و تو فاصله هاست ..
اییوسف خوش نامما خوشمیروی بر بامما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پایدل جان میدهم چه جایدل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما!!
#مولانا