مشکات !
تاحالا فکر کردی لبخند تو، اره خودِ تو.. چه کارها که نمیتونه بکنه؟ :))
چند روز پیش داشتم بعد از مدتها میرفتم مسجد محلهمون تا یه سری به بچهها بزنم و یه خبری ازشون بگیرم [عصر بود، عصرها معمولا مسجد باز هست و یهسِری کلاسها و برنامهها برای بچههای محله داره]
و خب کوچهی مسجد طوریه که هنوز هم یه مقدار بافت قدیمی خودش رو داره...
وقتی داشتم توی کوچه قدم میزدم، یکی از خونهها که درش نیمهباز بود توجهم رو جلب کرد...
از همون مقداری که در باز بود یه پیرزنی که چروکهای زیاد صورتش نشون بود از سالهای زیادی که زندگی کرده و داستانهای زیادی که از سالهای طولانی عمرش، توی قلبِ مهربونش داره، داشت بیرون رو نگاه میکرد..
نمیدونم چیشد که ناخودآگاه بهش لبخند زدم و اونم بهم لبخند زد و در کنارش چشمکی هم حوالهام کرد..:))))
رد و بدل شدن این لبخندها، چند ثانیه بیشتر طول نکشید..ولی چطور بگم که چقدر زیبا بود؟؟
چطور بگم که همین چند ثانیه به اندازهی سالهاااا حالم رو خوب کرد؟؟؟
چطور بگم؟...✨
#خودنوشت
هدایت شده از آنھ🤎!
but the most beautiful words are the words you fear to say , the words you have trouble saying because you can feel them rather than voice them.
اما زیباترین کلمات ، کلماتی هستند که از گفتنش میترسی.
کلماتی که در گفتن آنها مشکل داری چون تو میتونی اونارو حس کنی تا اینکه به زبون بیاری.
_ حرف هایی که کاش میزدم _
هدایت شده از prison
ولی یه عده از انسانها رو داخل زندگیم دارم که امیدوارم هرگز از دستشون ندم؛ کسانی که قلب های با ارزش و گرانبهایی دارن اونا انسانهای حقیقیان..
کاش میتونستم در برابر انسان صفت ها ازشون محافظت کنم.
محبت آن بُوَد که خویش را،
جمله به محبوب بخشی
و تو را هیچ باز نماند از تو..:)
#عطارنیشابوری