هدایت شده از سپیدارهایرقصاندرباد
ادامه بده. کم کم دارم احساس میکنم تا وقتی میشود خندید، زندگی کردن ارزش دارد.
-جلد ۳ مجموعه کتابهای آنه شرلی
صفحه ۱۹۹ ؛ پاراگراف چهارم
سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل ولی
مهر رفت و آبان نیز آرامم نکرد ...
#علیرضاجعفری
میشه تموم نشه؟
میشه این دوره از زندگیم بره رو دور تکرار و تکرار و تکرار...
هربار برگردیم به روز اول مهر ،
اون شوقِ عجیب ِ پر از استرس رو دوباره تجربه کنم ،
دوباره با همون بهترینام ،
بخندم ، گریه کنم ،
دعوا کنم ، قهر کنم ، آشتی کنم ،
براشون شعر بخونم ،
زیر بارونا بدون چتر راه بریم و بیخیال خیس شدن و سرماخوردگی و غرغرهای از سر مهربونی و دلسوزی مامان بشیم... که همهی اینا میارزه به اون همه حس خوب که تجربه میکنیم
توی اون لحظه ، درکنار هم..!
#خودنوشت
بعدش دیگه هرکسی میره توی مسیر آرزوهای خودش...
و شاید انقدر درگیر بشه که فراموش کنه
همهی این خاطرات رو...
پس من مینویسم ؛
از کسایی که روزیروزگاری عزیزترین ِ من بودن ، همراه و همدل و همقدم ِ با من
بودن ، با من بودن ، همیشه بودن...
و هنوز هم هستن ،
درست گوشهای از قلبم هستن همیشهی همیشه هستن:))))
مینویسم تا فراموش نکنم...
ولی بعد با خودم فکر میکنم که اصلا مگه انسان میتونه تیکهای از وجودش رو فراموش کنه؟
#خودنوشت
هنوز غصهی خود را به خنده پنهان کن!
بخند ، گرچه تو با خنده هم غمانگیزی...
#فاضلنظری