سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل ولی
مهر رفت و آبان نیز آرامم نکرد ...
#علیرضاجعفری
میشه تموم نشه؟
میشه این دوره از زندگیم بره رو دور تکرار و تکرار و تکرار...
هربار برگردیم به روز اول مهر ،
اون شوقِ عجیب ِ پر از استرس رو دوباره تجربه کنم ،
دوباره با همون بهترینام ،
بخندم ، گریه کنم ،
دعوا کنم ، قهر کنم ، آشتی کنم ،
براشون شعر بخونم ،
زیر بارونا بدون چتر راه بریم و بیخیال خیس شدن و سرماخوردگی و غرغرهای از سر مهربونی و دلسوزی مامان بشیم... که همهی اینا میارزه به اون همه حس خوب که تجربه میکنیم
توی اون لحظه ، درکنار هم..!
#خودنوشت
بعدش دیگه هرکسی میره توی مسیر آرزوهای خودش...
و شاید انقدر درگیر بشه که فراموش کنه
همهی این خاطرات رو...
پس من مینویسم ؛
از کسایی که روزیروزگاری عزیزترین ِ من بودن ، همراه و همدل و همقدم ِ با من
بودن ، با من بودن ، همیشه بودن...
و هنوز هم هستن ،
درست گوشهای از قلبم هستن همیشهی همیشه هستن:))))
مینویسم تا فراموش نکنم...
ولی بعد با خودم فکر میکنم که اصلا مگه انسان میتونه تیکهای از وجودش رو فراموش کنه؟
#خودنوشت
هنوز غصهی خود را به خنده پنهان کن!
بخند ، گرچه تو با خنده هم غمانگیزی...
#فاضلنظری
کاش یه راهی برای بیان بعضی احساسات بود....
آخه غیر از نوشتن که دیگه راهی برای ثبت این حسهای قشنگ نیست ولی،
وقتی کلمات انقدر تهی هستن باید چیکار کرد؟
شاید نشه این حسهای قشنگ رو برای انسانهای آینده ثبت کرد ولی بنظر من تموم این حسها رو دنیا برای همیشه درون خودش نگه میداره!
#خودنوشت