وقتی برای اولین بار یه معلم نشست روبرومون
و از دلتنگی واسه تکتک بچههای کلاس حرف زد، از اینکه چقدر از ماه اردیبهشت
بهخاطر فاصلهای که بین اون و دانشآموزها میندازه
و از ماه مهر به خاطر اینکه جای خالی اونها رو واسش تداعی میکنه، بدش میاد گفت،
وقتی از تموم لحظات ارزشمندی که باهم گذروندیم گفت،
و وقتی که دیگه جدی جدی از پشت پردهی اشک با همون محبت همیشگی به ما نگاه میکرد،
درحالی که چشمهای قشنگش بیشتر از قبل برق میزدن...
دوباره به این باور رسیدم ؛
که هنوزم این دنیا آدمایی با قلبهای پاک و مهربون داره
انقدی که واسه جدایی از به قول خودش: بچههای دومش،
بغض کنه...!
ولی باید بگم که این اولین باری نبود که یه آدم با چنین قلب زیبایی رو میدیدم..
#خودنوشت
تازگیها زیادی پیگیرِ کیهان و فضا شدم و
هرچی بیشتر راجع بهش میخونم،
با زیباییهای بیشتری روبرو میشم:))✨
ولی واسه منی که از بچگی از تاریکی خوف داشتم، ماه و ستارهها همیشه وایب خاصی داشتن،
یادمه بچه که بودم اصلا از شب به خاطر اینکه تاریکی رو مثل یه پردهی سیاه رنگ، مینداخت روی کل شهر، خوشم نمیاومد...
ولی وقتی میدیدم نورِ مهتاب هنوزم تا حد امکان شهر رو از تاریکی مطلق نجات داده دیگه اونقدرها هم از شبها نمیترسیدم...
#خودنوشت
و البته باید بگم که داشتن یه رفیقی که از همون موقع عاشقِ فضا بود و ساعتها دربارهاش واسم صحبت میکرد، تاثیر بسزایی در افزایش علاقه و کنجکاوی من نسبت به کیهان داشت...
و کمکم اونقدری مجذوب زیبایی آسمون ِ شب شدم که کار هرشبم شده بود اینکه؛
بیمحابا برم پشتبوم و با ماه و ستارهها حرف بزنم و در آخر هم کلی قربون صدقه ماه برم:)
#خودنوشت