روح ِصاحب اینجاست که براتون مینویسه؛
از زندانی بودن تو این جسم خسته شده، چرا بعضی آدمها همه چیز رو مادی میکنن؟؟
[ لطفاً به کلمهی "بعضی آدمها" که اشاره به اقلیتی از اونها داره توجه کنید! ]
با این حال هنوز به این جسم نیاز دارم، چون باید از دریچه چشمها طلوع گلیگلی خورشید و لپهای گلگلی نینیها و لبخند گلگلی مامان و خستگیهای گلگلی بابا و حتی روسری گلگلی عزیزجون و تموم چیزهای گلگلی رو ببینم،
با بینی، تموم باغهای گلیگلی و میوههای گلگلیترو بو کنم و
تمومشونو با پوست دست و صورت حس کنم...
با قلب احساسات گلگلی متفاوتی رو تجربه کنم...
یه وقتی هم میرسه که این احساسات انقدری گلگلی میشن که، لپها رو هم گلگلی میکنن...
خلاصه که فعلا مهمون هستیم اینجا، پس...
به قول یه عزیزی؛ منِ عزیز، مواظبت کن!
#خودنوشت
سکوتم تهی از کلمات است.
و وقتی هم که فکر میکنم به چراییاش،
پاسخ هیچ است!
و شاید که همین "هیچ"،
کلیدپاسخِ همان چراییست،
از برای روزهایی که کم جانکاه نبودهاند..
و البته گذرا.
در هرحال، باکی نیست..!
ما را به جانکاهی ایام هیچ باک نیست،
چرا که ما بس جانسختیم و امّیدوار!
چرا که صبر مقامیست بس بلندمرتبه
و مگرنه آنکه گویند سنگ لعل شود در مقام صبر؟
پ.ن: ولیک به خون جگر شود، آری..«حضرت حافظ»
#خودنوشت