سکوتم تهی از کلمات است.
و وقتی هم که فکر میکنم به چراییاش،
پاسخ هیچ است!
و شاید که همین "هیچ"،
کلیدپاسخِ همان چراییست،
از برای روزهایی که کم جانکاه نبودهاند..
و البته گذرا.
در هرحال، باکی نیست..!
ما را به جانکاهی ایام هیچ باک نیست،
چرا که ما بس جانسختیم و امّیدوار!
چرا که صبر مقامیست بس بلندمرتبه
و مگرنه آنکه گویند سنگ لعل شود در مقام صبر؟
پ.ن: ولیک به خون جگر شود، آری..«حضرت حافظ»
#خودنوشت
میگفت، آدمها رو خیلی قشنگ میشه با کتابها مقایسه کرد...
چون شبیهن، آدم ها هم مثل کتاب ها انواع و اقسام مختلفی دارن
و همیشه از شباهتهاشون میگفت..
میگفت؛ بعضی از کتابها، مثل بعضی از آدمها خیلی خاصان، هرکسی نمیتونه بخونتشون
و مثل همیشه وقتی علامت سوال توی چشم هامو دید، با لبخندی ادامه داد:
میدونی؟ تو واسه من مثل کتاب «سمفونی مردگان» ِعباس معروفی میمونی!
چرا که همون قدر که فهمیدنش سخته، قابل فهمه
همونقدر که تلخه، شیرینه
همون قدر که پیچیدهاس، واضحه
هرکسی نمیتونه بخونتش و یا از خوندنش لذت ببره
تو هم موومان به موومانت غیرقابل انتظاره
و میشه درونت عشق رو در کنار دوری،
مبارزه رو در کنار دوستی و برادری
و خستگی رو در کنار آزادی دید
اون موقع فقط به یه چیزی فکر میکردم،
کاش همه کسی رو داشته باشن تا بلد ِالفبای کتاب ِوجودشون باشه!
#خودنوشت