میگفت، آدمها رو خیلی قشنگ میشه با کتابها مقایسه کرد...
چون شبیهن، آدم ها هم مثل کتاب ها انواع و اقسام مختلفی دارن
و همیشه از شباهتهاشون میگفت..
میگفت؛ بعضی از کتابها، مثل بعضی از آدمها خیلی خاصان، هرکسی نمیتونه بخونتشون
و مثل همیشه وقتی علامت سوال توی چشم هامو دید، با لبخندی ادامه داد:
میدونی؟ تو واسه من مثل کتاب «سمفونی مردگان» ِعباس معروفی میمونی!
چرا که همون قدر که فهمیدنش سخته، قابل فهمه
همونقدر که تلخه، شیرینه
همون قدر که پیچیدهاس، واضحه
هرکسی نمیتونه بخونتش و یا از خوندنش لذت ببره
تو هم موومان به موومانت غیرقابل انتظاره
و میشه درونت عشق رو در کنار دوری،
مبارزه رو در کنار دوستی و برادری
و خستگی رو در کنار آزادی دید
اون موقع فقط به یه چیزی فکر میکردم،
کاش همه کسی رو داشته باشن تا بلد ِالفبای کتاب ِوجودشون باشه!
#خودنوشت
هدایت شده از .هِلی.
حرفهاش باعث شد بیشتر راجبش فکر کنم.
اگه کسی به ما خوبیای کنه خدا نمیشه.
در عوض با بدی ای که در حق ما انجام میده هم شیطان نمیشه.
تمام حرفش هم همین بود
دنیای واقعی ما با دنیای قصهها فرق داره
هیچ آدم خوب یا بد مطلقی وجود نداره، ما، همه ممکنه نسبت به هم بدیها و ظلمهایی خواسته یا ناخواسته انجام بدیم.
در آخر باید بتونیم تو این دنیای ناکامل خیلی چیزا رو ببخشیم.
باید گذر کردن رو یاد بگیریم.
همیشه ازش فرار کردم،
چون فکر میکردم آدمو کوچیک میکنه،
و البته ترسوتر و محدودتر!
گرچه
اون میگه؛ عشق ِدرست، نه تنها آدم رو ضعیف نمیکنه، بلکه اون رو شجاعتر و آزادتر هم میکنه،
زیبایی میبخشه به وجود آدمی...
و حالا من به این فکر میکنم؛
که اصلاً مگه عشق ِدرست هم وجود داره؟
عشقی که سرتاپاش غلطه!
#خودنوشت
شعر را سرف همین عشغ پریشان کردی
همهی زندگیات را سپر آن کردی
دوسطش داری و پیداست که پنحان کردی
دل ِمن! هرچه غلط بود فراوان کردی
#یاسرقنبرلو