آقای قاضی!
من معترضم به دنیا
_فرمودید به چه جرمی؟
به جرم.. به جرم سیاهی!
سیاهی و تباهی ِبیپایان
_ از خودتون دفاع کنید.
ولی دنیا ساکتتر از همیشه بود
ساکتتر از قبرستانهایش
و اما درونش
آشوبی بود، پرهیاهو تر از آشوب های درونش
و انگار نه انگار که این، دنیاست!
تماما دریا شده بود؛ آرام، اندوهگین و زیبا
و معصوم جلوه میکرد، مظلومتر از تمام مظلومان خاورمیانهاش...
#خودنوشت
کِه میدانست یا میتوانست بفهمد، که خود دنیا نیز تسلیم و دستبستهی سرنوشت است
چرا هیچکس یقیهی سرنوشت را نمیگرفت؟
او بود که کودکی را یتیم، معلول، بیمار و یا خواسته نشده، بر چرخوفلک دنیا سوار میکرد
عزیزی را میبرد،
عاشقی را چشم به راه و محکوم
معشوقی را مجبور
بزرگی را ناامید
کوچکی را ناچار به امیدی واهی
در دست ِثانیهها رها میکرد
بمب جنگ و تفرقه را انداخته و به بیمنصفانه ترین شیوهی ممکن، آدمی را اسیر و ابیرِ روزها، ساعتها و دقیقهها کرده
و درنهایت همه را شاکی و گلهمند ِدنیا میکرد.
«ولی.. که میدانست که مجرم واقعی، کیست؟»
#خودنوشت
هدایت شده از 𝒊𝒏𝒔𝒂𝒏𝒆!
اصلا همین که ایشون میگه؛
زندگی یک کلاف پر پیج است
اولش هیچ و آخرش هیچ است
من فقط یک رویا دارم..
اینکه وطنم را برایم بگذارید
بدون جنگ، بدون ویرانی
بدون مصیبت، بدون رنج
همهی مناسب و کاسبیها را
بردارید و بروید.
اما
وطنم را برایم باقی بگذارید...
خودم هنوز زندم
اما موبایلم نفسهای آخرشو میکشه
و من ِبدون موبایل،
حتی بیش از پیش احساس زنده بودن میکنه
"چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی
من چه گویم که تنهاست دلم در وطنم.."
قبلتر ها بارها با خودم فکر میکردم منظور استاد ابتهاج از این بیت چیه..
چطور ممکنه توی وطن تنها بود
با وجود مردمی که همه همدل و همزبونت هستن
و بعدترها فهمیدم که گاهی همین همزبونها هم به سادگی از فهمیدنت عاجز هستن
و تو گاهی تنها میمونی، در وطن
حتی اگه آدم های زیادی دوروبرت باشن
حتی اگه همزبونت باشن
اونجا که سنگینی عجیبی گلوت رو اسیر میکنه
و تو.. تنهایی.
"تنها به دور از تنها"
و این حس به راحتی میتونه بر تو غالب بشه و به راحتی آب ِخوردن غرقت کنه.
#خودنوشت