eitaa logo
مشکات !
89 دنبال‌کننده
997 عکس
85 ویدیو
0 فایل
مولانا: پس زخم‌هامان چه؟ شمس: نور از میان همین زخم‌ها وارد می‌شود... . . اگر خسته جانی بگو ؛ https://abzarek.ir/service-p/msg/2135837
مشاهده در ایتا
دانلود
کِه می‌دانست یا می‌توانست بفهمد، که خود دنیا نیز تسلیم و دست‌بسته‌ی سرنوشت است چرا هیچکس یقیه‌ی سرنوشت را نمیگرفت؟ او بود که کودکی را یتیم، معلول، بیمار و یا خواسته نشده، بر چرخ‌وفلک دنیا سوار می‌کرد عزیزی را می‌برد، عاشقی را چشم به راه و محکوم معشوقی را مجبور بزرگی را ناامید کوچکی را ناچار به امیدی واهی در دست ِثانیه‌ها رها می‌کرد بمب جنگ‌ و تفرقه را انداخته و به بی‌منصفانه ترین شیوه‌ی ممکن، آدمی را اسیر و ابیرِ روزها، ساعت‌ها و دقیقه‌ها کرده و درنهایت همه را شاکی و گله‌مند ِدنیا می‌کرد. «ولی.. که می‌دانست که مجرم واقعی، کیست؟»
هدایت شده از 𝒊𝒏𝒔𝒂𝒏𝒆!
اصلا همین که ایشون میگه؛ زندگی یک کلاف پر پیج است اولش هیچ و آخرش هیچ است
من فقط یک رویا دارم.. اینکه وطنم را برایم بگذارید بدون جنگ، بدون ویرانی بدون مصیبت، بدون رنج همه‌ی مناسب و کاسبی‌ها را بردارید و بروید. اما وطنم را برایم باقی بگذارید...
هدایت شده از [. کــافه رَسـتاک .]
هدایت شده از مبهم
هوا بوی سوگ میدهد.
درود احوالتون؟
خودم هنوز زندم اما موبایلم نفس‌های آخرشو میکشه و من ِبدون موبایل، حتی بیش از پیش احساس زنده بودن میکنه
_
"چه غریبانه تو با یاد وطن می‌نالی من چه گویم که تنهاست دلم در وطنم.." قبل‌تر ها بارها با خودم فکر میکردم منظور استاد ابتهاج از این بیت چیه.. چطور ممکنه توی وطن تنها بود با وجود مردمی که همه همدل و همزبون‌ت هستن و بعدترها فهمیدم که گاهی همین همزبون‌ها هم به سادگی از فهمیدنت عاجز هستن و تو گاهی تنها میمونی، در وطن حتی اگه آدم های زیادی دوروبرت باشن حتی اگه همزبونت باشن اونجا که سنگینی عجیبی گلوت رو اسیر میکنه و تو.. تنهایی. "تنها به دور از تن‌ها" و این حس به راحتی میتونه بر تو غالب بشه و به راحتی آب ِخوردن غرقت کنه.
اما گاهی بعضی دیدارها، حکم غریق نجات رو دارن دوست های جدید و قدیم آشنا و غریب کوچیک و بزرگ و خاطراتی که تجدید میشن و خیابون‌ها با تمام گوشه کناره‌هاشون که بهشون مُهر خاطره میخوره گوشه کنارهای این شهر واسم پراز قشنگیه و مگر نه اینکه" مکان‌ها بدون انسان هایی که دوست شان داریم، هیچ ارزشی ندارند؟.." و من حالا فکر میکنم که وطن؛ یعنی اونجایی که تنهایی درش معنایی پیدا نمیکنه.. نمیخوام منکر خوبی‌های تنها بودن با خود بشم، هرگز فقط میخوام بگم وطن بخشی از وجود آدمی وَ تن هست جایی که آدمی توش حتی به دور از خیلی از تن‌ها دیگه تنها نیست آرامش داره
و من، هرجای دنیا هم که برم باز برمیگردم به این تن، به این وطن، که حتی غریبه هاشم برام آشنا ترینن و مگه میشه به راحتی از این وطن رفت؟ چه بسا که رفتن فعل هر زنده‌ایست و من میخوام برم، تا ببینم، کشف کنم و یاد بگیرم؛ با این حال، امید دارم به آغوش ِهمیشه بازِ این شهر ختم کلام همین است، گرچه زبان احساس را هرگز ختمی نیست.