قصهها از کجا میآن؟
از همون بچگی که شورِ شیرینِ نوشتن به سر داشتم دنبال شهر قصهها بودم..
جایی که تموم قصههای مامان بزرگها و کتاب داستانها و فیلمها ازش میاومدن،
ولی هیچوقت پیداش نکردم.
تا اینکه بعدترها این جست و جو خودش رو در اشتیاق به یافتن سوژههای متنوع بروز داد، سوژههایی واسه قصه گفتن
من هنوزم در ناخودآگاهم دنبال اون شهر جادویی بودم،
چرا که میدونستم به گفتهی عباس معروفی؛ "قصهها باید دلیل نقل محکمی برای بیان کردن داشته باشن"
و به عقیدهی من قصهها بدون اون دلیل فقط مُشتی کلمه هستن و دیگر هیچ!
تا اینکه بالاخره اون شب، با اون خانوم ملاقات کردم؛ خانومی که بلاشک از شهر قصهها اومده بود...
#خودنوشت
ولی فقط جزء کوچکی از دنیای قصهها بود و همون جزء کوچیک واسه من یعنی کرورها کرور قصه!
بله قصههایی که یه عمر دنبالشون بودم، الان با پای خودشون توسط اون خانوم اومده بودن سراغم(و شاید که خودشون هم از بس نانوشته و ناگفته بودن به ستوه اومده بودن)
مگه نه اینکه قصهها واسه گفته شدن و شنیده شدن هستن؟
و مگه نه اینکه شنیده شدن واسه قصهها حکم آب برای ماهی رو داره؟
بنابراین همین شنیده شدن هست که معنابخش ِوجود ِقصههاست.
و حالا خود قصه اومده بود تا من واسطهای بشم برای رستن اون از بند ِناگفتهها..:)
#خودنوشت
امشب سرکلاس نقالی واسه یه دختر کوچولو دست تکون دادم
و اون اومد بغلم کرد
و بعد هم کنارم نشست
و بعدهم ازم خواست تا قبل رفتنم اجراشو ببینم،
و من خواستم که این خاطرهی قشنگ برام اینجا بمونه:))))
خب بذارید از خودم بگم براتون؛
از منی که چند وقته دیگه یه شمع به شمعهای روی کیک تولدش اضافه میشه و همین یه سال کلی اونو بزرگتر و با تجربهتر کرده...