هدایت شده از ریشه در خاک؛
یاران ناشناختهام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فروریختند سرد
که گفتی
دیگر زمین همیشه شبی بیستاره ماند...
-احمد شاملو.
مگر چه میخواستند و مگر چه میخواهیم، از وطن؟
جز لقمهای نان و خیالی آسوده،
چه میخواهیم جز تکهای آفتاب
و بارانی که آهسته ببارد،
جز پنجرهای
که رو به عشق و آزادی گشوده شود،
مگر چه میخواهیم؟
دیدن محتوای برخی چنلها تو ایتا واقعا خشنودم میکنه
این شجاعت برای بیان ِعقیده و نظرشون اونم توی ایتا واقعا ستودنی هست
دمِ همهتون گرم
متنفرم از کسایی که انتظار دارن همهچیز رو عادی جلوه بدن
انگار که آبی از آب تکون نخورده
یا اینکه انتظار دارن مثل قبل رفتار کنیم
هیچچیز مثل قبل نمیشه
این زخم، اینبار کاری تر از همیشه هست
مشکات !
غمش ایران بود جانش ایران بود امیدش ایران بود خودش اما ابر شد و هرجا که رفت، برای ایران بارید.
چقدر من رو یاد این نوشته انداخت.
چقدر این روزها فکر میکنم
چقدر سرم درد میکنه از فکر کردن
و چقدر کلمات دور سرم چرخ میزنند
به آنچه قرار پیش بیاد حتی ذرهای فکر نمیکنم
بلکه فکر آنچه که برما و این دیار گذشت حتی لحظهای من رو رها نمیکنه
تو چشمهها شوریدی و شکستی و خون کردی و آشفتی و خشکاندی، تو درخت بریدی ضحاک!
درختی که هر برگ آن جداگانه برگی داشت و هرشاخه میوهی جداگانه داد یا گلی...
[شب هزار یکم از استاد بهرام بیضایی]