مشکات !
غمش ایران بود جانش ایران بود امیدش ایران بود خودش اما ابر شد و هرجا که رفت، برای ایران بارید.
چقدر من رو یاد این نوشته انداخت.
چقدر این روزها فکر میکنم
چقدر سرم درد میکنه از فکر کردن
و چقدر کلمات دور سرم چرخ میزنند
به آنچه قرار پیش بیاد حتی ذرهای فکر نمیکنم
بلکه فکر آنچه که برما و این دیار گذشت حتی لحظهای من رو رها نمیکنه
تو چشمهها شوریدی و شکستی و خون کردی و آشفتی و خشکاندی، تو درخت بریدی ضحاک!
درختی که هر برگ آن جداگانه برگی داشت و هرشاخه میوهی جداگانه داد یا گلی...
[شب هزار یکم از استاد بهرام بیضایی]
تنها چیزی که ازم باقی مونده، غم هست
این غم، رو دستم مونده
و نمیدونم باید باهاش چکار کنم
نمیدونم این روزها که آشنای تمام آدمها همین غم هست،
با کی شریک بشم این غمِ ناشناخته رو ؟
نه.. این روزها کسی غم رو با دیگری شریک نمیشه،
بلکه این غم هست که آدمی رو با خودش شریک و همراه میکنه.
و بیشک هرکس فقط شریک ِ غمِ خودش هست.