مشکات !
چهارشنبهها عصر در خیابانی منتهی به بازار،
صدای ضرب و ریتم زورخانهای میپیچد که در همان حوالیست.
از اتفاق عبور کردنِ ما از آن خیابان، ما را میهمان یکی از این چهارشنبههای زورخانهای کرد.
دور تا دور فضا، دیوارها و گوشهها پر بود از عکسهای پهلوانانی که روزگاری را زیستهاند و حالا از درون قاب عکسها، به ما و دنیای ما نگاه میکنند. دنیایِ بیپهلوانِ ما.