مشکات !
چهارشنبهها عصر در خیابانی منتهی به بازار،
صدای ضرب و ریتم زورخانهای میپیچد که در همان حوالیست.
از اتفاق عبور کردنِ ما از آن خیابان، ما را میهمان یکی از این چهارشنبههای زورخانهای کرد.
دور تا دور فضا، دیوارها و گوشهها پر بود از عکسهای پهلوانانی که روزگاری را زیستهاند و حالا از درون قاب عکسها، به ما و دنیای ما نگاه میکنند. دنیایِ بیپهلوانِ ما.
به نداشتن برق و آب و فیلترشکن پرسرعت
نداشتن اشتراک هوش مصنوعی هم اضافه شد.
اینکه چیزی رو در دسترس داشته باشی که واقعا میتونه کارتو راه بندازه ولی برات کار نکنه واقعا ظلمه.
من به مرحلهای از ندونستن رسیدم که هوش مصنوعی هم که همیشه همه چیز رو میدونه، جواب سوالهام رو نمیدونه.
واقعا نیاز داشتم تو سال مثلا ۱۳۴۵ ه.ش زندگی کنم و از خوردن آب پرتقال ۳۰۰ هزار تومنی برگام نریزه و برای مظلومیت پدرم نزنم زیر گریه.
کاش باز هم از این روزها بنویسم.
دریغا که اعداد و ارقام، کلمات رو از من گرفتن.
ولی با این حال طراحی کردن فضاها رو دوست میدارم.
هیجان انگیز و دوستداشتنی و پراهمیت
و البته پیرکننده.
نماها بازتاب روح میشن گاهی.
از گوشهها متنفرم. از مربع و مستطیل. از محدودیت و هرچیزی که محدودیت ایجاد میکنه.
نتیجه؟ پلانهای fillet شده، تراس های گرد، فضاهای دایرهای، پلهی گردِ بیچاره کننده
و هرچیزی که بینهایت و نامحدود باشه
مثل تعداد گوشهها و قطرهای دایره
اما در حال حاضر بیشتر نیاز داشتم یک فعال سیاسی باشم
یه کاری کنم، یه حرفی بزنم
اما در این محدوده از جغرافیا نه به فعال سیاسی نیازی داره نه حتی سازمان های حقوق بشری که معلوم نیست چیکاره هستن تو این دنیا.
هرکاری میکنن به جز دفاع از حقوق بشر.
کدام بشر؟
کدام حقوق؟