مشکات !
چهارشنبهها عصر در خیابانی منتهی به بازار،
صدای ضرب و ریتم زورخانهای میپیچد که در همان حوالیست.
از اتفاق عبور کردنِ ما از آن خیابان، ما را میهمان یکی از این چهارشنبههای زورخانهای کرد.
دور تا دور فضا، دیوارها و گوشهها پر بود از عکسهای پهلوانانی که روزگاری را زیستهاند و حالا از درون قاب عکسها، به ما و دنیای ما نگاه میکنند. دنیایِ بیپهلوانِ ما.
به نداشتن برق و آب و فیلترشکن پرسرعت
نداشتن اشتراک هوش مصنوعی هم اضافه شد.
اینکه چیزی رو در دسترس داشته باشی که واقعا میتونه کارتو راه بندازه ولی برات کار نکنه واقعا ظلمه.
من به مرحلهای از ندونستن رسیدم که هوش مصنوعی هم که همیشه همه چیز رو میدونه، جواب سوالهام رو نمیدونه.